ما دهه شصتی هایی که زمانی برای خودمان بچه باحال و روشنفکر بودیم اکثرا دچار نوعی مینیمالیسم شده ایم
همه زندگیمان ، دوستی های مان، حتی نوع ابراز دلتنگی کردن مان هم فیس بوکی و مینیمال شده
پست های بلاگ مان هم
بیشتر از یکی دوجمله که می شوند
زیادی احساساتی اند، زیادی صادقانه ، بی مزه ، روزمره..
زیادی اند کلا
من خودم مدت هاست پست های طولانی را دور میزنم .. سخت شده خواندن این زیادی ها
حوصله می خواهد
به اشتراک گذاشتنشان هم سخت تر
کلا مختصر شدم
انقدر که بعضی وقت ها احساس میکنم دارم نامرئی میشوم
1 comment:
موافقم!
من از نامرئي شدن بدم مياد! شايد واسه همين مينيمال مي نويسيم كه فكر نكنيم داريم خودمونو فراموش مي كنيم!
وقت نوشتن فرياد زدن رو ترجيح ميدم. وقتي فرياد مي زني ديگه اونقدر مي نويسي كه خودت هم نمي فهمي. اونقدر وجودت توش اوج مي زنه كه خودت هم ديگه جلودار خودت نيستي!
Mean
بودن رو هم دوست دارم. زيركي و تندي اش يه چيزي بين مينيمال و حرافيه. با يه بغض اسمارت!
ها! چي دارم مي گم؟!
Post a Comment