Monday, February 08, 2010
فاصله واژه ها و من روز به روز بیشتر میشه
Friday, February 05, 2010
سه سال پیش
امروز ...
چی بود! چی شد!
Wednesday, February 03, 2010
خب گویا جناب بلاگر بعد دوسال تصمیم گرفتند به من اجازه بدن این تو بنویسم باز
الان شانسی اومدم دیدم کار میکنه گفتم حیفه ننویسم برم. گرچه چیزی گفتنی ندارم همچین.
Tuesday, February 02, 2010
من آدم بند و ریشه ام
از آنهایی که جای بخیه برای همیشه روی خاطراتشان می ماند
بخیه هایی که به هنگام کندن و رفتن آنقدر ناشیانه دوخته شده اند که هر تکان بزرگی پاره پاره شان می کند
و هنوز هم تاب این خون ریزی های احساسی را ندارم
از اول هم درست بلد نبودم
من را چه به وصله زدن پارگی ها؟
من که فقط از برگ دادن میگویم، خودم از هراس ویرانی سرگردانم
حیران و گیج کوله بارم را برداشته ام و دنبال چیزی از جنس تعین از گوشه ای به گوشه ای می روم
و فقط از آنچه به دنبالش سرگردانم، دورتر می شوم
Sunday, January 31, 2010
:حکایت نسل ما
current status:
در حال ریشه دادن
please wait... This may take a while
...............
error 8%df§3#
Procedure failed
we are sorry
Please try other countries,lovers,friends and beds.
Friday, January 22, 2010
Yes I am REALLY an Iranian!
And surprisingly I don't have a camel tied up in the back yard!
I know… I know I look all "normal" and "modern" and stuff that make your eyes pop out!
Just one more thing
If you can't get your ass to educate yourself about other cultures, at least try not to react so shocked when you realize we have electricity in our country!
Fucking retards!
AAAAAAAAAAA!
Wednesday, January 13, 2010
من اینجا به خودم قول میدم
که وقتی رفتم ایران
بعد دو روز همه چی برام عادی نشه و یادم نره
که اینجا برای چه چیزایی بال بال میزدم
Wednesday, January 06, 2010
Sunday, December 20, 2009
لحظه شهود 2:
فکر کن ساعت 2:30 شب با حالت کرگی خاصی هوس نون بربری کنی
و فکر کنی که نون نونه دیگه، مگه چقدر میتونه فرق کنه
و خودتو متقاعد کنی که از زیر پتوی گرمت در بیای و بری آشپرخونه و یه تیکه نون تست برداری
و با اولین گاز دنیا تو همون دهنت خراب شه!
مثل اینه که بری کنسرت مثلا ریدیو هد
یکی بیاد بگه بچه ها ببخشید تام یورک امروز مریضه
به جاش شهرام کاشانی برامون می خونه
و اینجاست که با خودت فکر می کنی
(زندگی جایی که نون بربری توش پیدا نمیشه) چه کاریه!
Saturday, December 19, 2009
I miss the multi-faced rebel twisted fighter Tehran Version of me.
I brush my teeth every night..
And no longer do the things that require guts to do
It's all NORMAL here!
P.S. I've done my homework
Friday, December 18, 2009
روزی روزگاری می توانستم بی تکلف بنویسم
هر چه بود را به هر شکلی شده میچپاندم در کلمات و بیرون میریختم
آن روزها زندگی هنوز برایم هرزه ای هزار چهره نبود
دروغ چرا
این هرزگی برایم روز به روز جذابتر می شود
چه در خود زندگی چه در آدم ها
آدم هایی که زندگی کرده اند یا زندگی آنها را کرده است
هوشمند تر به نظر می رسند
خواستنی اند
اینهایی هم که گفتم
پس مانده ی تهوع های روانی چند روز گذشته ام بود
آدم چه میداند!
اصلا آدم چه می داند؟
من یک سال و نیمی در برلین چه غلطی می کنم اصلا
چقدر عجیب!
Saturday, December 12, 2009
من میخوام یه طرح بفرستم سازمان ملل
مبتنی بر اینکه باید یه مجازات سختی برای اینایی که جلوی آدم سینگل هی هم دیگه رو بوس می کنن و به هم ور میرن طراحی بشه
آقا جون نکنین دیگه
یا حداقل یه چک کنین بینین تا شعای 10 متری تون آدم عزب نشسته یا نه
Saturday, November 28, 2009
یکی از لحظات شهود در رابطه با آدمی که زبان مادری آدم رو نمی فهمه
وقتیه که وسط دعوا
بخوای بگی برو باباو در اوج خشم فکر کنی که ترجمه ی این عبارت چی میتونه بشه
چه کاریه!
Wednesday, November 11, 2009
words fall through me
they always fool me
and I can't react
Sunday, October 25, 2009
بدون هیچ دلیل خاصی
خوشحالم
Monday, October 19, 2009
روزها
هر چقدر هم آبستن وقایع عجیب و غیر قابل پیش بینی باشند
می گذرند، مثل همیشه
و ما عادت می کنیم
باز هم می آموزیم که چگونه روزمرگی مان را حواله قسمتی از مغزمان کنیم که تنها عملکردش باخوانی تکرارها است
به نا مانوس ترین چیزها، به بهترین و بدترین ها عادت می کنیم
گاهی حتی خود را بی تفاوت وسط آرزوهای قدیمی می یابیم
که در قالب واقعیت ، رنگ پریده و نزار شده اند
و یاد می گیریم که ایده آل ها را خیلی جدی نگیریم
آن وقت که نوک همه اوج ها ساییده شد و از تیزی افتاد
برای احساس خوشبختی، ساده ترین بهانه ها را می جوییم
که ذات تکراری شان قابلیت ایجاد نا امیدی ندارد.
مثل همین لیوان چایی کنار دستم.
Thursday, October 01, 2009
عزیزم
دیشب مراسم خاک سپاری مسواکت نیز
با شکوه تمام انجام شد
Saturday, September 26, 2009
یکی بیاد این سوال "که چی" رو از سر من در بیاره
نصف مشکلات زندگیم حل میشه
Sunday, August 30, 2009
سه:
نگرانم
که رویاهایم، رویا باقی بمانند
و من زندگیم را در حسرت تحقق شان سر کنم
و هراسان
که بعد از اینکه به وقوع پیوستند
خاصیت جادویی شان را از دست بدهند و تبدیل به عادت شوند
Tuesday, August 25, 2009
آقا
یکی بیاد منو بگیره لطفا
هر چی مستر و پی اچ دیه میذارم دم (در؟) کوزه
و هر روز براش غذاهای خوشمزه درست می کنم
به خدا!
Wednesday, August 19, 2009
Tuesday, August 18, 2009
اینکه من فقط شبا هوس نوشتنم میاد
و وقتی پست هامو در روشنی روز می خونم، به نظرم مبالغه آمیز میان
معنای خاصی داره؟
Friday, August 14, 2009
کلمات سنگین اند و بی قواره
با هیچ چیدمانی در قالب احساساتم نمی گنجند
رویاهایم نیز آشفته اند، بی انتها و مبهم
درست مثل آخرین خدافظی مان
با کوله باری از ترس و تردید مسیرم را می جویم
و اینبار
سکوت را بر می گزینم
Wednesday, August 05, 2009
دو:
روی تختم دراز کشیده
شرایط ایران را با ارجاع به روزنامه اش، خوشبینانه تحلیل می کند
در آغوشم می گیرد
آغوشی که مانوس ترین نقطه ی این کشور بیگانه است
و بعد در یک لحظه
به خاطر ایرانی نبودنش، دیگر دوستش ندارم!
Monday, August 03, 2009
من که می بینید
98 درصد وجودم را تناقض تشکیل می دهد
این روزها ولی
دردناک ترین نوعش را تجربه می کنم
یک:
وقتی ساعت ها اینجا در اتاقم اخبار کشورم را می خوانم
و با تصاویری گنگ و بی کیفیت از مردمی مواجه می شوم که به خاطر خواسته هایی که من نیز دارم کتک می خورند
و بعد از خانه بیرون می روم
و مردمی را می بینم که یکی از مهم ترین دغدغه هایشان میزان استمرار آفتاب است
هر لبخندی که نثارم می شود تنها تشدیدی است بر این حس بیگانگی و این تناقض
من
بین حضور فیزیکی ام در اینجا و ذهنم در تهران، معلقم
Friday, July 31, 2009

و هر روز که می گذرد
به ایرانی بودنم بیشتر می بالم
Tuesday, July 28, 2009
چیزی از جنس بغض روی سینه ام سنگینی می کند
پشت آن، در تاریک ترین بخش های وجودم، شعفی شدید به زندگی وجود دارد
و خوب می دانم که همین عشق به بودن و ناتوان بودنم از کشیدن شیره ی زندگی ، انقدر تاریکم میکند.
Thursday, July 23, 2009
بیست و سه ساله شدم
ملاحظه کارتر، با گرایشاتی به نوعی ثبات و نگاهی مات تر
گذشته ام را می جویم
در جستجوی تکه هایی از وجودم که از من جدا شدند
چه آنهایی که کندند و بردند، چه آنهایی که دو دستی همراه با رویاهایم تقدیمشان کردم به کسانی که دیگر اینجا نیستند.
امشب، بدون اینکه کسی منتظر بازگشتم باشد
تنها در خیابان های برلین پرسه می زنم
به دنبال دلیلی برای بودنم.
Tuesday, July 21, 2009
5 سال پیش، من و آلما این وبلاگ را شروع کردیم.
چه روزهایی که گذراندیم،
خاطراتی که ساختیم،
عشق هایی که متولد شدند و مردند،
چه چیزها که از دست دادیم و یافتیم
در این گذار چه بسیار دیدیم و آموختیم،
و من هنوز همان درس ها را دوره می کنم
زندگی هر چقدر هم سخاوتمندانه مرا غافلگیر کرد،
در آموختن مرزهای کنترل به این شاگرد بدبینش
ناتوان ماند
که من هنوز ترس های گذشته را در کوله باری حمل می کنم
و هنوز در روزهای تاریکم یادم می رود که شادی یک قدم با من فاصله دارد
و هر سال سری به گذشته ی مکتوبم می زنم
که باور کنم که روزهای سخت را گذراندم
که یادم بیاید ، که خوشبختی در آینده منتظر من نیست
اول و آخرش همین است
و هر سال فقط مسئولیت ها بیشتر می شوند و پیچیدگی ها هم
من این بار می دانم که باید رفت
آبی چشمان او، پر از عبارت هایی است که در قصه های من نمی گنجد
Baby, I am gonna leave you.
Monday, February 09, 2009
I miss my girl and being crazy with her

all I want is to fly
in the blue sky
when I'm so fuckin high
my mouth gets dry
and I wanna cry
cuz u seem so shy
oh baby baby try
we are too young to die!tell me why why why?
u told me a lie
when I wanted to buy
a symbolic tie!
but baby lets try
don't tell me goodbye
just hang me up to dry
I've got a pair of eye(s)
but when i wanna cry
they go fuckin dry
hala vay vay vayyy!
baby lets apply
for that uni in Shanghai!
then I'll make you some pie
u'd like it. Aye?
oh baby baby try!
we are too young to die.
written by: AlmaSadaf
Friday November 30, 2007
Saturday, February 07, 2009
چمدانم باز وسط اتاقم افتاده
باز هم سفر،
چمدان، با اینکه فقط حجمی بی معناست مدام به من یادآوری می کند که هیچ چیز در زندگیم ثابت نیست.
همیشه باید رفت و انتظار غیر منتظره ها را داشت.
Sunday, January 25, 2009
همان موزیک های همیشگی
حس امنیت در عین بیگانگی
به شهرم فکر میکنم ، به تناقض هایی که او نمی داند از چه جنسی هستند
و اینکه خاکستری چشمانش شب ها براق تر می شود
با زبانی که برایم بیگانه است، از همیشه راحت تر بیان میشوم
می گوید: یو الویز هو دیس سد لوک آن یور آیز
و من به شهرم فکر میکنم و خاکستری آسمانش.
Sunday, December 21, 2008
suddenly
The world is too big
Yet, I don't feel like I fit into it
Monday, November 10, 2008
شهری که من در آن متولد شدم
همیشه برایم بیگانه بود
ارزش هایم را نقض میکرد و من قوانین اش را نادیده می گرفتم
همیشه به دنبال راه فراری بودم تا بخش به ظاهر مدرن وجودم را ارضا کنم
و اینجا
انگار کوچکترین اشیا هم سرم داد می زنند که تو متعلق به جای دیگری
و دائم دنبال چیزی میگردم که حس نوستالژیک وجودم را ارضا کند.
به عبارتی حس چوب دو سر گهی ای را دارم.
Tuesday, October 21, 2008
من
شخصیت داستانی بودم
که اشتباهاً
زنده شدم!
Monday, October 20, 2008
Wednesday, September 24, 2008
In this world there is a painful progress
longing for what we've left behind
and dreaming ahead
Monday, September 22, 2008
این مسئله از بچگی واسه من سوال بوده که
وقتی با لگد برنی تو تخم یه بابایی
دقیقا چه حسی بهش دست میده!
Friday, September 05, 2008
Saturday, August 09, 2008
روزهایی که خودم را در خانه محبوس می کنم
کاملا فراموش میکنم که چیزی به نام زندگی بیرون وجود دارد.
خیلی ساده با لوازم خانه همزاد پنداری میکنم.
ساعت ها با مبل جلوی تلویزیون یکی میشوم و وجودم را در حد جناب مبل تقلیل می دهم.
بعد از چند ساعت انقدر کسل می شوم که فکر میکنم همیشه فقط همین بوده و غیر از این وجود نداشته
حتی عکس های روی دیوار اتاقم خیلی غیر واقعی به نظرم می آیند. انگار فضاهای رنگی و صورت های خندان هم نقش هایی فانتزی اند.
این تصاویر گذشته خیلی ترسناکند
جدیدا فکر میکنم حتی قرار نیست به آدم حس خوبی بدهند، حس های این تصاویر منجمد نمی شوند و از پشت شاتر دوربین بیرون میریزند. فقط به طرز دیوانه واری آدم را تبدیل به موجودات نوستالژیکی می کنند.
شاید هم نه! راجع به این چیزها هم حتی دیگر نمی توان قانون داد.
حوصلم سر رفته خب!
Thursday, August 07, 2008
من ورژن مدرن شده ی مادرم هستم + مقداری جهش ژنتیکی و گرایشاتی به هنجار شکنی که ناشی از تناقض های جامعه پذیریم هستند. شاید بیشتر هم رویا پردازی می کنم!
Friday, August 01, 2008
اگه اتفاق مهمی به زودی در زندگیم نیفته
من چاق میشم
Tuesday, July 15, 2008
Monday, July 14, 2008
پسرا دو دستن
اونایی که Placebo دوس دارن
اونایی که Placebo دوس ندارن
Saturday, July 12, 2008
او هر شب می آید
اینجا را نارنجی می کند
قصه می گوید
من هم سیگار به دست کتابم را ورق میزنم
چشمانم بین فضای نارنجی و آبی حرکت می کنند
جان بارت قصه ی دیگری می گوید
او هم می داند من چه می خواهم
پابه پای کتابم قدم های کوتاه بر میدارد
من هم تماشا می کنم
همین
Friday, July 11, 2008
علی رو می خوام
می خوام برم پیش علی
Friday, July 04, 2008

I miss you
Like nothing
It's just a feeling
Made of tears
I miss you
Though I am not sure if I know you
I miss you
As if you were here just yesterday
Miss you like a child
Like nothing!
Like a talking gold fish
A schizophrenic
With mixed up flashes
Silence and sunshine
I feel nervous
Left out
Cold hearted
Blue
I miss you
Something that doesn’t exist
That I don’t even know.
Miss you
Forever.
Friday, June 20, 2008
چیزهایی در دنیا وجود دارد
که هیچ جوابی ندارند
نوشتن سخت شده
مسائل زندگی من در پیچ و خم ها سادگی شان را از دست داده اند
در هم گره خورده اند
از هر جایی شروع می کنم انتهایی پیدا نمیکنم
ته خط هایم یک گره ی سیاه است.
Thursday, June 19, 2008
زندگی آن روزهایی بود که درختان و گلها آنقدر چیزهای کشف نشده داشتند که مرا ساعت ها مشغول می کردند.
روزهایی که آنقدر بازی می کردیم که زمان مفهومش را از دست میداد و وقتی همسایه مان شلنگ را از حیاط خانه اش بیرون می آورد تا باغچه را آب بدهد، التماسش می کردیم که فقط یک دقیقه بگذارد ما آب بخوریم
زندگی همان قلپ قلپ آب خوردن ها بود و جنگ بادکنک و سیب زمینی با پسرهای کوچه مان
زندگی حوض حیاط مادربزرگم بود که شنا کردن در آن بزرگترین گناه روی زمین بود.
زندگی گل های باغچه بود که با آنها آدمک درست می کردیم و پدربزرگم با چوب دور حیاط دنبالمان می کرد.
زندگی مسابقه های دوچرخه سواری سر یک بسته چیپس بود که به اندازه ی تمام امتحان های امروز اهمیت داشت.
زندگی خنده های یواشکی سر کلاس ها بود و نامه نگاری ها
عشق های کودکانه و ناهار بعد از مدرسه و آنلاین شدن.
آن روزها فکر می کردم که فقط آدم بزرگ ها می دانند زندگی چیست.
آدم بزرگ ها فقط بهتر دروغ می گویند، بهتر تظاهر می کنند و خودشان را گول میزنند.
من هر چه بزرگتر شدم، مسائلی بیشتری بوجود آمدند که باید نگرانشان می بودم.
دلم برای آن روزها و شادی مطلق و خوشبختی خالص صادقانه اش تنگ شده.
می دانم هم که به زودی این همین روزها هم به بالایی ها خواهند پیوست.