Wednesday, November 11, 2009
words fall through me they always fool me and I can't react
Sunday, October 25, 2009
بدون هیچ دلیل خاصی خوشحالم
Monday, October 19, 2009
روزها هر چقدر هم آبستن وقایع عجیب و غیر قابل پیش بینی باشند می گذرند، مثل همیشه و ما عادت می کنیم باز هم می آموزیم که چگونه روزمرگی مان را حواله قسمتی از مغزمان کنیم که تنها عملکردش باخوانی تکرارها است به نا مانوس ترین چیزها، به بهترین و بدترین ها عادت می کنیم گاهی حتی خود را بی تفاوت وسط آرزوهای قدیمی می یابیم که در قالب واقعیت ، رنگ پریده و نزار شده اند و یاد می گیریم که ایده آل ها را خیلی جدی نگیریم آن وقت که نوک همه اوج ها ساییده شد و از تیزی افتاد برای احساس خوشبختی، ساده ترین بهانه ها را می جوییم که ذات تکراری شان قابلیت ایجاد نا امیدی ندارد. مثل همین لیوان چایی کنار دستم.
Thursday, October 01, 2009
عزیزم دیشب مراسم خاک سپاری مسواکت نیز با شکوه تمام انجام شد
Saturday, September 26, 2009
یکی بیاد این سوال "که چی" رو از سر من در بیاره نصف مشکلات زندگیم حل میشه
Sunday, August 30, 2009
سه:
نگرانم که رویاهایم، رویا باقی بمانند و من زندگیم را در حسرت تحقق شان سر کنم
و هراسان که بعد از اینکه به وقوع پیوستند خاصیت جادویی شان را از دست بدهند و تبدیل به عادت شوند
Tuesday, August 25, 2009
آقا یکی بیاد منو بگیره لطفا هر چی مستر و پی اچ دیه میذارم دم (در؟) کوزه و هر روز براش غذاهای خوشمزه درست می کنم به خدا!
Wednesday, August 19, 2009
Tuesday, August 18, 2009
اینکه من فقط شبا هوس نوشتنم میاد و وقتی پست هامو در روشنی روز می خونم، به نظرم مبالغه آمیز میان معنای خاصی داره؟
Friday, August 14, 2009
کلمات سنگین اند و بی قواره با هیچ چیدمانی در قالب احساساتم نمی گنجند
رویاهایم نیز آشفته اند، بی انتها و مبهم درست مثل آخرین خدافظی مان
با کوله باری از ترس و تردید مسیرم را می جویم و اینبار سکوت را بر می گزینم
Wednesday, August 05, 2009
دو:
روی تختم دراز کشیده شرایط ایران را با ارجاع به روزنامه اش، خوشبینانه تحلیل می کند در آغوشم می گیرد آغوشی که مانوس ترین نقطه ی این کشور بیگانه است و بعد در یک لحظه به خاطر ایرانی نبودنش، دیگر دوستش ندارم!
Monday, August 03, 2009
من که می بینید 98 درصد وجودم را تناقض تشکیل می دهد این روزها ولی دردناک ترین نوعش را تجربه می کنم
یک: وقتی ساعت ها اینجا در اتاقم اخبار کشورم را می خوانم و با تصاویری گنگ و بی کیفیت از مردمی مواجه می شوم که به خاطر خواسته هایی که من نیز دارم کتک می خورند و بعد از خانه بیرون می روم و مردمی را می بینم که یکی از مهم ترین دغدغه هایشان میزان استمرار آفتاب است هر لبخندی که نثارم می شود تنها تشدیدی است بر این حس بیگانگی و این تناقض من بین حضور فیزیکی ام در اینجا و ذهنم در تهران، معلقم
Friday, July 31, 2009
 و هر روز که می گذرد به ایرانی بودنم بیشتر می بالم
Tuesday, July 28, 2009
چیزی از جنس بغض روی سینه ام سنگینی می کند پشت آن، در تاریک ترین بخش های وجودم، شعفی شدید به زندگی وجود دارد و خوب می دانم که همین عشق به بودن و ناتوان بودنم از کشیدن شیره ی زندگی ، انقدر تاریکم میکند.
Thursday, July 23, 2009
بیست و سه ساله شدم ملاحظه کارتر، با گرایشاتی به نوعی ثبات و نگاهی مات تر گذشته ام را می جویم در جستجوی تکه هایی از وجودم که از من جدا شدند چه آنهایی که کندند و بردند، چه آنهایی که دو دستی همراه با رویاهایم تقدیمشان کردم به کسانی که دیگر اینجا نیستند.
امشب، بدون اینکه کسی منتظر بازگشتم باشد تنها در خیابان های برلین پرسه می زنم به دنبال دلیلی برای بودنم.
Tuesday, July 21, 2009
5 سال پیش، من و آلما این وبلاگ را شروع کردیم. چه روزهایی که گذراندیم، خاطراتی که ساختیم، عشق هایی که متولد شدند و مردند، چه چیزها که از دست دادیم و یافتیم در این گذار چه بسیار دیدیم و آموختیم، و من هنوز همان درس ها را دوره می کنم زندگی هر چقدر هم سخاوتمندانه مرا غافلگیر کرد، در آموختن مرزهای کنترل به این شاگرد بدبینش ناتوان ماند که من هنوز ترس های گذشته را در کوله باری حمل می کنم و هنوز در روزهای تاریکم یادم می رود که شادی یک قدم با من فاصله دارد و هر سال سری به گذشته ی مکتوبم می زنم که باور کنم که روزهای سخت را گذراندم که یادم بیاید ، که خوشبختی در آینده منتظر من نیست اول و آخرش همین است و هر سال فقط مسئولیت ها بیشتر می شوند و پیچیدگی ها هم من این بار می دانم که باید رفت آبی چشمان او، پر از عبارت هایی است که در قصه های من نمی گنجد Baby, I am gonna leave you.
Monday, February 09, 2009
I miss my girl and being crazy with her  all I want is to fly in the blue sky when I'm so fuckin high my mouth gets dry and I wanna cry cuz u seem so shy oh baby baby try we are too young to die!tell me why why why? u told me a lie when I wanted to buy a symbolic tie! but baby lets try don't tell me goodbye just hang me up to dry I've got a pair of eye(s) but when i wanna cry they go fuckin dry hala vay vay vayyy! baby lets apply for that uni in Shanghai! then I'll make you some pie u'd like it. Aye? oh baby baby try! we are too young to die. written by: AlmaSadaf Friday November 30, 2007
Saturday, February 07, 2009
چمدانم باز وسط اتاقم افتاده باز هم سفر، چمدان، با اینکه فقط حجمی بی معناست مدام به من یادآوری می کند که هیچ چیز در زندگیم ثابت نیست. همیشه باید رفت و انتظار غیر منتظره ها را داشت.
Sunday, January 25, 2009
همان موزیک های همیشگی حس امنیت در عین بیگانگی به شهرم فکر میکنم ، به تناقض هایی که او نمی داند از چه جنسی هستند و اینکه خاکستری چشمانش شب ها براق تر می شود با زبانی که برایم بیگانه است، از همیشه راحت تر بیان میشوم می گوید: یو الویز هو دیس سد لوک آن یور آیز و من به شهرم فکر میکنم و خاکستری آسمانش.
Sunday, December 21, 2008
suddenly The world is too big Yet, I don't feel like I fit into it
Monday, November 10, 2008
شهری که من در آن متولد شدم همیشه برایم بیگانه بود ارزش هایم را نقض میکرد و من قوانین اش را نادیده می گرفتم همیشه به دنبال راه فراری بودم تا بخش به ظاهر مدرن وجودم را ارضا کنم و اینجا انگار کوچکترین اشیا هم سرم داد می زنند که تو متعلق به جای دیگری و دائم دنبال چیزی میگردم که حس نوستالژیک وجودم را ارضا کند. به عبارتی حس چوب دو سر گهی ای را دارم.
Tuesday, October 21, 2008
من شخصیت داستانی بودم که اشتباهاً زنده شدم!
Monday, October 20, 2008
Wednesday, September 24, 2008
In this world there is a painful progress longing for what we've left behind and dreaming ahead
Monday, September 22, 2008
این مسئله از بچگی واسه من سوال بوده که وقتی با لگد برنی تو تخم یه بابایی دقیقا چه حسی بهش دست میده!
Friday, September 05, 2008
Saturday, August 09, 2008
روزهایی که خودم را در خانه محبوس می کنم کاملا فراموش میکنم که چیزی به نام زندگی بیرون وجود دارد. خیلی ساده با لوازم خانه همزاد پنداری میکنم. ساعت ها با مبل جلوی تلویزیون یکی میشوم و وجودم را در حد جناب مبل تقلیل می دهم. بعد از چند ساعت انقدر کسل می شوم که فکر میکنم همیشه فقط همین بوده و غیر از این وجود نداشته حتی عکس های روی دیوار اتاقم خیلی غیر واقعی به نظرم می آیند. انگار فضاهای رنگی و صورت های خندان هم نقش هایی فانتزی اند. این تصاویر گذشته خیلی ترسناکند جدیدا فکر میکنم حتی قرار نیست به آدم حس خوبی بدهند، حس های این تصاویر منجمد نمی شوند و از پشت شاتر دوربین بیرون میریزند. فقط به طرز دیوانه واری آدم را تبدیل به موجودات نوستالژیکی می کنند. شاید هم نه! راجع به این چیزها هم حتی دیگر نمی توان قانون داد.
حوصلم سر رفته خب!
Thursday, August 07, 2008
من ورژن مدرن شده ی مادرم هستم + مقداری جهش ژنتیکی و گرایشاتی به هنجار شکنی که ناشی از تناقض های جامعه پذیریم هستند. شاید بیشتر هم رویا پردازی می کنم!
Friday, August 01, 2008
اگه اتفاق مهمی به زودی در زندگیم نیفته من چاق میشم
Tuesday, July 15, 2008
Monday, July 14, 2008
پسرا دو دستن اونایی که Placebo دوس دارن اونایی که Placebo دوس ندارن
Saturday, July 12, 2008
او هر شب می آید اینجا را نارنجی می کند قصه می گوید من هم سیگار به دست کتابم را ورق میزنم چشمانم بین فضای نارنجی و آبی حرکت می کنند جان بارت قصه ی دیگری می گوید او هم می داند من چه می خواهم پابه پای کتابم قدم های کوتاه بر میدارد من هم تماشا می کنم همین
Friday, July 11, 2008
علی رو می خوام می خوام برم پیش علی
Friday, July 04, 2008

I miss you Like nothing It's just a feeling Made of tears I miss you Though I am not sure if I know you I miss you As if you were here just yesterday Miss you like a child Like nothing! Like a talking gold fish A schizophrenic With mixed up flashes Silence and sunshine I feel nervous Left out Cold hearted Blue I miss you Something that doesn’t exist That I don’t even know. Miss you Forever.
Friday, June 20, 2008
چیزهایی در دنیا وجود دارد که هیچ جوابی ندارند نوشتن سخت شده مسائل زندگی من در پیچ و خم ها سادگی شان را از دست داده اند در هم گره خورده اند از هر جایی شروع می کنم انتهایی پیدا نمیکنم ته خط هایم یک گره ی سیاه است.
Thursday, June 19, 2008
زندگی آن روزهایی بود که درختان و گلها آنقدر چیزهای کشف نشده داشتند که مرا ساعت ها مشغول می کردند. روزهایی که آنقدر بازی می کردیم که زمان مفهومش را از دست میداد و وقتی همسایه مان شلنگ را از حیاط خانه اش بیرون می آورد تا باغچه را آب بدهد، التماسش می کردیم که فقط یک دقیقه بگذارد ما آب بخوریم زندگی همان قلپ قلپ آب خوردن ها بود و جنگ بادکنک و سیب زمینی با پسرهای کوچه مان زندگی حوض حیاط مادربزرگم بود که شنا کردن در آن بزرگترین گناه روی زمین بود. زندگی گل های باغچه بود که با آنها آدمک درست می کردیم و پدربزرگم با چوب دور حیاط دنبالمان می کرد. زندگی مسابقه های دوچرخه سواری سر یک بسته چیپس بود که به اندازه ی تمام امتحان های امروز اهمیت داشت. زندگی خنده های یواشکی سر کلاس ها بود و نامه نگاری ها عشق های کودکانه و ناهار بعد از مدرسه و آنلاین شدن. آن روزها فکر می کردم که فقط آدم بزرگ ها می دانند زندگی چیست. آدم بزرگ ها فقط بهتر دروغ می گویند، بهتر تظاهر می کنند و خودشان را گول میزنند. من هر چه بزرگتر شدم، مسائلی بیشتری بوجود آمدند که باید نگرانشان می بودم. دلم برای آن روزها و شادی مطلق و خوشبختی خالص صادقانه اش تنگ شده. می دانم هم که به زودی این همین روزها هم به بالایی ها خواهند پیوست.
Thursday, June 12, 2008
اگر هم خدایی وجود داشت سال ها پیش قهر کرده و رفته احتمالا هم موجودات باحال تری در یک کهکشان خیلی دوری برای خودش ساخته که با اونا بیشتر حال می کنه دیگه وقتشه ما هم گت اوور شیم
Tuesday, June 10, 2008
خودمان را مسخره کرده ایم زندگی همین گهی است که هست هیکل گنده کرده ایم تا یاد بگیریم مرگ همچین بد چیزی هم نیست و بعد انتظار فرا رسیدنش را بکشیم گاهی هم حال کرد همان وسط یکهو اجل آنی فرا می رسد که فلان شویم
Wednesday, May 28, 2008
هر بار که چشمانم را می بندم انگار برای لحظه ای چیزی از وجودم جدا می شود. هاله ی سفیدی دور دنیای بیرون پیله بسته تصور می کنم شاید همه این چند هفته ی اخیر ، خواب بودم! هر لحظه ام گویی با نیمی از وجودم زندگی می کنم و نیمه ی دیگرم مرده است. دنیا گنگ است، همانطور که در مستی می شود. کسی برایم اینجا آهنگ عاشقانه ای می خواند و من به دوردست ها خیره می شوم من گیر کرده ام، در بند چیزی که دیگر آن را نمی شناسم چیز زیادی هم نمانده، به جز لحظاتی که از زیر خاطراتی که پاره پاره شان کردم، لیز خورده اند. من تسلیمم. قبول می کنم که هیچ چیز مطلقی در دنیا وجود ندارد و همه چیز آن طور که می خواهم پیش نمی رود. فقط می خواهم بخوابم. بدون وحشت، پرش های احساسی و نگاه ها و تماس های تکه تکه شده.
Thursday, May 15, 2008
من حوصله ندارم حتی حوصله ندارم که اشک هایم را با کسی تقسیم کنم فقط در اتاقم خودم را محبوس می کنم می خوانم و می نویسم تگاه های نگران پدرم هم عاملی مضاعف می شود که در اتاقم بمانم معذبم می کنند جواب می خواهند آنقدر در پیچ می اندازتم تا جایی می شکنم فریاد می زنم که از من توقع نداشته باشد که انسان ها را همیشه بفهمم که حق ندارد از من بخواهد که خودخواه نباشم که مادرم حق نداشته وقتی در شرایط سختی زندگی میکرده من را پس بیندازد من نمی خواهم درکش کنم! به من می گوید که چطور از آنچه برایش بهتر بوده گذشته چون خودخواه نبوده و یا خودخواهی اش نمود دیگری داشته شاید خودخواهی اش در توان نداشتن در نگاه کردن به صورت کسی بوده که نمی خوانسته او را برنجاند پدر من مانده، آستانه تحملش را بالا برده و معتقد است که زندگی همین است و تا جایی که می توان باید ساخت من منفجر می شوم از اینکه چنین عقایدی هنوز وجود دارند می خواهم خودخواه بمانم زندگی همین نیست و آدم ها می روند دنبال آنچه برایشان بهتر است و آنقدر تو را می رانند که اصلا فرصتی پیش نیاید که در چشمانت نگاه کنند کسی به من میگفت که اتفاقی می افتد که به نفع جفتمان است و من هر روز می شکنم، به نفعم است لابد!! نمی فهمم! من صدای زندگی در خانه مان هستم صدایی که نبودنش افسرده کننده است من هر روز و هر لحظه بغض دارم احتمالا به نفعم است! من هر روز نیازهای جنسی ام را مخفی می کنم نگاه های خریدارانه حالم را به هم می زنند دستانم لمس نمی شوند و می لرزند و من دورتر می روم فقط رویم را بر می گردانم و پشت دوستانم قایم می شوم مست می شوم و گوشه ای دنج می خوابم من مسئول منم این درست نیست که همه چیز انقدر ساده باشد پدر من حق ندارد تصور من را به هم بزند چون کسی که من عاشقش بودم قول هایش را شکست و وقتی نگاهش می کردم ، رویش را بر می گرداند چرا ناراحت شود او کسی را دارد که برایش همان لالایی ها را بخواند من مسئول منم، نه او نه هیچکس ! و دنبال جای خشکی روی بالشم می گردم! پدر من حق ندارد مسئولیت احساسات کس دیگری را هم به دوش بکشد هیچ کس حق ندارد چون زندگی کثیف است لابد به نفع مان است! من دختر بداخلاق جدی گروهمان هستم که دلم برای پسری که از هر بهانه ای استفاده می کند تا راجع به درس ها از من کمک بگیرد، دلش می سوزد توجهش به جزئیات کارهایم مرا متحیر می کند و من سعی می کنم همان طور بی تفاوت با نگاه همیشه ثابتم جوابش را بدهم به من مربوط نسیت من فقط مسئول منم من که تعهدی ندارم من که قولی ندادم حتی اگر داده بودم چه چیزی در داین دنیا مانع می شود که آدم ها قول هایشان را بشکنند؟ هیچ کس هم نیست که یقه ی آدم را بگیرد در این دنیا باید دوید، با سرعت و گذشته را پشت سر گذارند و فقط کافیست که کمی سرعتمان کم شود این روزها من در وقفه های زمانی می افتم به عقب می روم و در سکون نگاه می کنم وقتی آدم کند تر از جهان حرکت کند صداها کش می آسند و ترسناک می شوند حجم ها شکل واقعی شان را از دست می دهند و آدم می ترسد من می ترسم همه چیز تغییر می کند همه چیز تغییر می کند و من می شکنم در هر گذر می شکنم
Friday, February 15, 2008
وقتی آدم کارهای زیادی برای انجام دادن دارد و باید تعداد زیادی مقاله بخواند و با چند استاد در اسرع وقت تماس بگیرد مغز به عنوان عامل همدست وجه توجیه کننده ی آدم ، توجهش به همه مسائل حاشیه ای چندین برابر می شود برای من به این ترتیب عمل می کند: اولین توجیه منطقی این است که چون دیر به خانه آمده ام نمی رسم که امشب کاری کنم پس چه بهتر که فیلم ببینم به خصوص که فیلم پرسپولیس باشد که اصلا برای من خیلی هم مفید است و میتوانم پدر و مادرم را هم به دیدنش دعوت کنم و باعث استحکام جو خانواده شوم! بعد از آن مرحله ای است که مهم نیست چقدر دیر است چون با دیدن دختر کوچکی که می خواست آخرین پیغمبر شود و کاری کند که همه آدم های فقیر روزی یک بار مرغ سوخاری بخورند یاد 5 سالگی خودم می افتم که می خواستم وقتی بزرگ شدم یک مغازه دار شوم و همه چیز را به همه 1 تومان بدهم! و بعد آنقدر پر میشوم از تناقض که باید بنویسم من هنوز همان دختر 5 ساله هستم با رگه هایی از بدبینی. عدالت برای من البته دیگر مساوی با برابری نیست. ولی من در تناقض بین آگاهی و بی تفاوتی خودم معلقم. جامعه شناسی خواندنم از یک طرف راهی است برای شناختن این نابرابری ها و از طرف دیگر آنقدر سنسورهایم را به این مسائل بی حس کرده ام که حتی وقتی میخواهم ببینم هم به سختی میبینمشان. هر روز از کنار مسائلی میگذرم که ناراحتم می کنند و سعی می کنم نبینمشان سلول های سرطانی توجیه گری در من این مواقع به طرز فوق العاده سریعی تکثیر می شوند. من نمی توانم در مورد خیلی از چیزهایی که میبینم کاری بکنم پس چرا خودم را ناراحت کنم؟ خب پس بهتر است که نبینم. و امروز می دانم که در مورد خیلی از این چیزهایی که میتوانم کاری بکنم هم همان سیاست را در پیش گرفته ام . حتی برای خودم هم انرژی کافی نمی گذارم و زندگیم را محدود کرده ام به همین دنیای مسخره کوچک دور خودم و همه چیز را با منطق و ارزش های خودم میسنجم و ارزیابی می کنم و متقابلا جواب می دهم. من می خواهم یک عالمه کارهای بزرگ انجام دهم. اصلا هم آدم افسرده ی پوچ گرایی نیستم و خیلی هم به تغییر اجتماعی اعتقاد دارم. من یک عالمه کارهای بزرگ دارم و احساس میکنم خیلی از زندگیم را بیخود صرف مسائلی کردم که بیش از آنچه مهمند، وقتم را گرفتند پس کاری کنم که بعدها چنین حسی نداشته باشم! البته صدف افسرده ی بی انگیزه ای هم هست که می دانم همین جاها پشت این کلمات قایم شده و می شناسمش
Monday, January 14, 2008
Well, people since my blog visitors are increasing Im deciding to give u a clue about my recurrent posts. as u can see, In the last few months I'm desperetly tryin to pass one of those "gettin over someone u love" things here is the thing we used to be lovers lovers as he thought that "having me in his arms is the most valuable thing in his life" but then things changed and values changed as they always do so, one day we decided not to be lovers anymore so I lost his arms! he said I wouldnt, but that changed too it sucked , u know , but thats life! hah? long story short Im tryin to cope with these new values here's one: he keeps answering my kisses with smiles well, who knows? maybe I'm not a kissable type of person and more like a person u smile at! or maybe they're not that bad, they can mean like "tanx for ur kisses, they seem really nice, have a good day! " or another pessimistic explanation like: "Oh no! not again!" in a polite way that doesn't need to be explained. anyway. that's the story that makes me cry everyday on my way home. hmmmmm... what a silly little girl! Tanx for ur time.
P.S: I dont have any contagious deseases.
Thursday, December 20, 2007
احساس جدیدیه که تازگی ها کشفش کردم .خواب و بیدار توی تختم، احساس می کنم خودم نیستم. دیگری ای هستم که خودم رو می بینم و در عین حال وجود این یکی رو حس می کنم. چشمام رو می بندم. ساعت باید حدود 8 باشه. با زنگ ساعت بیدار میشم. شمارش روزها از دستم خارج شده، چندان اهمیتی نداره که چند شنبه است و چی کار دارم، هر چی باشه اونقدری مهم نیست که من گرمایی که روی بالشم حس می کنم رو رها کنم. صدای زنگ موبایلم، تک زنگی که قدیم ها خوشحالم میکرد، چشمام رو باز می کنم ولی حوصله ندارم نگاه کنم کیه. هر کی هم باشه خیلی مهم نیست. میرم دستشویی، صورتم رو میشورم، ابروهام رو برمی دارم و یهو حوصلم سر میره. ساعت 12 است. صبونه می خورم، نون و پنیر و گردو و بعد قرصام. فکر میکنم امروز چه گوشواره ای گوشم کنم، 1 جفت از این گردا با 1 جفت از این سیبا که بهار برام خریده. موبایلم باز زنگ میزنه. آرمینه، حوصله ندارم توضیح بدم که باز چرا نرفتم دانشگاه . صفحه خاموش و روشن میشه و من کتاب می خونم. واژگان مکتب فرانکفورت. فکر می کنم که چقدر رشتم رو دوست دارم! ظهر شده. میترسم کامپیوتر رو روشن کنم. پر از چیزهایی که میتونه عصبیم کنه. با جدیت میشینم پاش و SOP مینویسم . فکر میکنم به اینکه چی بگم که نحت تاثیر قرارشون بدم. از سوابقم میگم! میگم که همیشه جرز نفرات اول بودم بودم ولی نمی گم که تاپ بودن برام همیشه راهی بود برای هویت دادن به خودم، نمی گم که با بهترین بودن سعی داشتم خودم رو متفاوت کنم. من دختری با آینده ای بزرررگ! خودم هم نمی دونم چی میخوام لعنتی ها. بلند میشم خونه رو جارو میزنم، ظرفا رو میشورم و برمی گردم توی اتاقم. روشن کردن چراغ ها ساعت 2 بعد از ظهر هوای سنگین اتاقم رو عوض نمی کنه. موبایلم رو نگاه می کنم، 3 تا میسد کال، روزبه! بعدا بهش sms میزنم که خواب بودم. سیگاری روشن میکنم و به عکس های روی حصیرم خیره می شم. کتاب استر رو از روی زمین برمیدارم ، روی تختم دراز میشکم و نوتلا میخورم. حلیا زنگ میزنه که بریم بیرون. میگم ماشین ندارم و اینجا هوا برفیه ولی میدونم که نمی خوام برم بیرون. تلویزیون رو روشن میکنم . کانالهای همیشگی. فرندز میده، ذوق می کنم! با اینکه که چند متر اونورتر همه ی اپیزوداشو دارم وقتی اینجا نشون میده احساس می کنم یه برنامه ای که من دوست دارم بدون اینکه خودم انتخاب کنم داره پخش میشه و باسید نگاش کرد. مامان میاد خونه، از روزش تعریف میکنه، براش چایی میارم و تاییدش می کنم. غذا می خورم و فکر میکنم که فردا صبح برم دانشگاه ریز نمره هام رو بگیرم. برمیگردم تو اتاقم، به کاکتوسام آب میدم، کامپیوتر رو خاموش میکنم و گوشواره هام رو در میارم. بابام میاد خونه در اتاقم رو باز میکنه و میگه چه عجب خونه تشریف دارین! من؟ جزوه هام رو مرتب میکنم. توی تختم ولو میشم. زیر لحافم مچاله میشم و کتاب میخونم. جواب sms آلما رو میدم و فکر میکنم که دلم براش خیلی تنگ شده. بهترین قسمت روزم همین جا است که چشمام رو می بندم و به هیچی فکر نمیکنم. ساعتم زنگ میزنه ، به خودم میگم باید پاشم، میرم دم پنجره، خیابون سفیده، منم که ماشبین ندارم. برمیگردم تو تختم. ....
Sunday, October 07, 2007
این روزها وقتی قطره های باران به پنجره می خورند آستین های بلوزم را تا روی انگشتانم پایین میکشم و در لباس های زمستانی ام گم می شوم. این روزها ساعت ها Opeth گوش می دهم. و در رویای بوییدن گردنت به خواب می روم.
Thursday, October 04, 2007
دلم سیگار می خواهد دلم می خواهد همه ی سنگینی روی دلم را دود کنم. هیچ چیز دود نمی شود. فقط در ذهن من اتفاق می افتد. همه چیز در همین ذهن لعنتی است. ایمان به هر پدیده ای، آن را عینی می کند. و من روزی هزار بار با خودم کلنجار میروم که دتس د وی ایت ایز فکر می کنم یکی از جالب ترین خصوصیات زندگی همین غیر قابل یش بینی بودنش است. با این حال نطفه ای در دلم شروع به رشد کرده که هر روز بزرگتر می شود. نوعی ترس از آینده ای مبهم که نمی دانم به کجا می رسد. تصمیم می گیرم که قدم های محکمی بردارم. دانشگاه های بزرگ مثل هیولاهایی شده اند که باید به دهانشان راهی پیدا کنم جایی که هیچ کدام از دوستانم نیستند، جایی که وقتی به خانه برگردی همه چیز آماده در اختیارت نیست. جایی که تو هزاران کیلومتر با آن فاصله داری و در هوایش نفس نمی کشی. از ناراحتی مچاله می شوم وقتی پدر و مادرم را تنها تصور می کنم در حالیکه بزرگترین انگیزه شان شنیدن صدای ما از آن طرف دنیا باشد. هزار و یک نگرانی دلم را میلرزاند و بعد از خودم خنده ام می گیرد. زندگی 2 سال پیشم را با امروز مقایسه می کنم و به نگرانی های آن روزها میخندم. همه ی این ها را می دانم ولی ته دلم خالیست. احساس میکنم همه چیز در دنیا لق شده، در این روزهایی که سرم مرتب گیج میرود و هر لحظه ممکن است با سر به زمین بخورم، انگار دستم را به هر چیزی تکیه دهم فرو می ریزد. انقدر میترسم. انقدر مچاله می شوم در خودم. انقدر گریه می کنم تا بزرگ شوم. تا آنقدر مجکم شوم که به هیچ چیز نخواهم تکیه کنم.
Sunday, September 30, 2007
در این هوا در تاریک روشن روز که ابرها دنیا را بنفش می کنند هزار بار بیشتر دلم دستانت را می خواهد.
Sunday, September 16, 2007
هر روز صبح تکه های تنم را ریز به ریز از روی تختم جمع میکنم با اشک هایم بهم وصلشان می کنم و تکرار می شوم تمام روز برای خودم قصه می گویم. هر چیز تلخی را میجوم. با خودم کلنجار میروم تا یکی شوم. هر شب با پیکر ترک خورده ام جلوی آینه می روم و به خودم تبریک می گویم. خسته روی تخنم میفتم و منتظر می مانم تا ترک هایم جوش بخورند. تمام شب تو را میبینم، نبودنت را را حس میکنم. هر شب هزار بار زنده میشوم و می میرم. چشمانم را از ترسم باز نمی کنم به امید اینکه زمان بگذرد و صبح که بیدار می شوم ترک هایم جوش خورده باشند. با اسم تو بیدار می شوم و با موجود هزار تکه ی سردی روبه رو می شوم که باز باید از نو بسازمش. گاهی احساس می کنم که بعضی از تکه های وجودم گم شده اند. انگار هوا از درونم رد می شود. از من خواستی که بنویسم. برایت بنویسم که روزهایم را چگونه میگذرانم. ما هر دو می دانیم در دنیای کثیفی زندگی میکنیم. هر دو می دانیم که زندگی همان نیست که ما می خواهیم. بین این همه کثافت زندگی کردن وظیفه ای شده بر دوش همه مان. ولی تنها و تنها نبودن توست که دستانم را سرد می کند و اینکه الان بین 3454 آهنگ Cannonball پلی شود.
Sunday, August 19, 2007
چیزی در من می گوید که باید بنویسم باید خطهای زیادی را سیاه کنم ولی نمی دانم چگونه چیزی در درونم فریاد می زند من نیاز به مقدار زیادی امنیت خالص دارم عدم تعین همه وجودم را قاچ قاچ کرده. با هر خراشی دچار خونریزی می شوم. تمام روز را گوشه اتاقم می نشینم و منتظر دست نوازشگر تو می مانم که زخم هایم را بهتر از هر کسی می شناسی و خوب می دانم که نوازش زخم ها مریضت می کند. ولی نمی دانم چرا تمام مسیرها به نو ختم می شوند. نمی دانم غلیان احساساتم را به عادت ماهیانه ام نسبت دهم یا چیز دیگر من از آینده ی بزرگ سرشار از موفقیتم می ترسم. از همه دانشگاه های بزرگ دنیا هم می ترسم. دیگر حتی نمی دانم من به طرف آنها می روم یا آنها به سمت من می آیند. غول های پر توقع غیر قابل پیش بینی! چشمانت را که نگاه می کنم همه چیز خیلی ساده می شود. همه موفقیت های دنیا بی معنی می شوند! ولی اینطوری که نمی شود زندگی کرد، تو فردا باید به سر کارت بروی من هم مقاله ی جدیدی پیدا کنم و ترجمه کنم . ما باید کارهای مهمی انجام بدهیم!! من هم باید فرعی های زندگیم را از تو جدا کنم فاصله هم یکی از واقعیت های تلخ زندگی است که هر چه بیشتر سعی می کنیم مرزهایش را بشکنیم بیشتر خودش را به ما تحمیل می کند. مثل همین چیزی که کتاب منتخبم در 3 ماه اخیر گفته نوازش آدم ها رو به هم نزدیک میکنه؟ نه، آدم ها رو از هم جدا میکنه. نوازش کلافه می کنه، اعصاب خرد کنه. فاصله ای بین کف دست و پوست وجود می آد. در پس هر نوازشی دردی هست، درد این که نمیشه واقعا به هم رسید. نوازش سوء تفاهمیه بین تنهایی که می خواد بهش نزدیک شن.. اما فایده ای نداره. هر چه بیشتر به هیجان می آید بیشتر دور میشید. آدم فکر میکنه داره تن کسی رو نوازش میکنه در حالی که داره سر زخمو باز میکنه.
Tuesday, April 10, 2007
لخت لخت ایستاده ام و در حال بلعیده شدنم، از زیر و رو. کورم تحلیل رفته ام من نمیبینم هیچ افقی روشنی نمیبینم دلم هیچ چیز نمیخواهد حتی تو حالم را به هم میزنی اعتیاد من تو و خودآزاری و سکون مغرورانه ات. امروز از بین عشق و نفرت؛ نفرت برگزیده است. این تصمیم من نبود من نخواسته ام اینها را نخواسته ام باری به دوشم نیست انتخابی نکرده ام دلم هیچ چیز نمیخواهد هیچ.
Monday, April 09, 2007
نوشتن سلاح من برای مواقعی است که لبریز می شوم و این دلیلی است برای شبیه بودن سوژه های پست هایم این بار، ایتس ابات یو! و من حتی نمی دانم از کجا شروع کنم در قالب هر جمله ای که می ریزمت، جا نمی شوی نمیدانم مشکل من است یا کلمات، که هر خطی که می نویسم اندازه ی یک آهنگ دیمین رایس طول می کشد آخ! من آنقدر دیوانه ام! آنقدر افراطی که اگر تصویر خودت را در ذهن من ببینی خنده ات می گیرد. مسئله اینجاست که اکستریم ها قابل بیان نیستند و من چه بیهوده تلاش می کنم. من چیز دیگری در دنیا نمی خواهم غیر از بازوهای تو که بینشان حتی پیچیده ترین سوالات فلسفی جوابشان یک کلمه است. میبینید؟ من از دست رفته ام!
|
 |