در این هوا
در تاریک روشن روز
که ابرها دنیا را بنفش می کنند
هزار بار بیشتر دلم دستانت را می خواهد.
Sep 30, 2007
Sep 16, 2007
هر روز صبح تکه های تنم را ریز به ریز از روی تختم جمع میکنم
با اشک هایم بهم وصلشان می کنم و تکرار می شوم
تمام روز برای خودم قصه می گویم.
هر چیز تلخی را میجوم. با خودم کلنجار میروم تا یکی شوم.
هر شب با پیکر ترک خورده ام جلوی آینه می روم و به خودم تبریک می گویم.
خسته روی تخنم میفتم و منتظر می مانم تا ترک هایم جوش بخورند.
تمام شب تو را میبینم، نبودنت را را حس میکنم. هر شب هزار بار زنده میشوم و می میرم.
چشمانم را از ترسم باز نمی کنم به امید اینکه زمان بگذرد و صبح که بیدار می شوم ترک هایم جوش خورده باشند.
با اسم تو بیدار می شوم و با موجود هزار تکه ی سردی روبه رو می شوم که باز باید از نو بسازمش.
گاهی احساس می کنم که بعضی از تکه های وجودم گم شده اند. انگار هوا از درونم رد می شود.
از من خواستی که بنویسم.
برایت بنویسم که روزهایم را چگونه میگذرانم.
ما هر دو می دانیم در دنیای کثیفی زندگی میکنیم.
هر دو می دانیم که زندگی همان نیست که ما می خواهیم.
بین این همه کثافت زندگی کردن وظیفه ای شده بر دوش همه مان.
ولی تنها و تنها نبودن توست که دستانم را سرد می کند
و اینکه الان بین 3454 آهنگ Cannonball پلی شود.
با اشک هایم بهم وصلشان می کنم و تکرار می شوم
تمام روز برای خودم قصه می گویم.
هر چیز تلخی را میجوم. با خودم کلنجار میروم تا یکی شوم.
هر شب با پیکر ترک خورده ام جلوی آینه می روم و به خودم تبریک می گویم.
خسته روی تخنم میفتم و منتظر می مانم تا ترک هایم جوش بخورند.
تمام شب تو را میبینم، نبودنت را را حس میکنم. هر شب هزار بار زنده میشوم و می میرم.
چشمانم را از ترسم باز نمی کنم به امید اینکه زمان بگذرد و صبح که بیدار می شوم ترک هایم جوش خورده باشند.
با اسم تو بیدار می شوم و با موجود هزار تکه ی سردی روبه رو می شوم که باز باید از نو بسازمش.
گاهی احساس می کنم که بعضی از تکه های وجودم گم شده اند. انگار هوا از درونم رد می شود.
از من خواستی که بنویسم.
برایت بنویسم که روزهایم را چگونه میگذرانم.
ما هر دو می دانیم در دنیای کثیفی زندگی میکنیم.
هر دو می دانیم که زندگی همان نیست که ما می خواهیم.
بین این همه کثافت زندگی کردن وظیفه ای شده بر دوش همه مان.
ولی تنها و تنها نبودن توست که دستانم را سرد می کند
و اینکه الان بین 3454 آهنگ Cannonball پلی شود.
Aug 19, 2007
چیزی در من می گوید که باید بنویسم
باید خطهای زیادی را سیاه کنم
ولی نمی دانم چگونه
چیزی در درونم فریاد می زند
من نیاز به مقدار زیادی امنیت خالص دارم
عدم تعین همه وجودم را قاچ قاچ کرده.
با هر خراشی دچار خونریزی می شوم.
تمام روز را گوشه اتاقم می نشینم و منتظر دست نوازشگر تو می مانم که زخم هایم را بهتر از هر کسی می شناسی
و خوب می دانم که نوازش زخم ها مریضت می کند.
ولی نمی دانم چرا تمام مسیرها به نو ختم می شوند.
نمی دانم غلیان احساساتم را به عادت ماهیانه ام نسبت دهم یا چیز دیگر
من از آینده ی بزرگ سرشار از موفقیتم می ترسم.
از همه دانشگاه های بزرگ دنیا هم می ترسم.
دیگر حتی نمی دانم من به طرف آنها می روم یا آنها به سمت من می آیند.
غول های پر توقع غیر قابل پیش بینی!
چشمانت را که نگاه می کنم همه چیز خیلی ساده می شود.
همه موفقیت های دنیا بی معنی می شوند!
ولی اینطوری که نمی شود زندگی کرد، تو فردا باید به سر کارت بروی
من هم مقاله ی جدیدی پیدا کنم و ترجمه کنم .
ما باید کارهای مهمی انجام بدهیم!!
من هم باید فرعی های زندگیم را از تو جدا کنم
فاصله هم یکی از واقعیت های تلخ زندگی است
که هر چه بیشتر سعی می کنیم مرزهایش را بشکنیم
بیشتر خودش را به ما تحمیل می کند.
مثل همین چیزی که کتاب منتخبم در 3 ماه اخیر گفته
نوازش آدم ها رو به هم نزدیک میکنه؟ نه، آدم ها رو از هم جدا میکنه. نوازش کلافه می کنه، اعصاب خرد کنه. فاصله ای بین کف دست و پوست وجود می آد. در پس هر نوازشی دردی هست، درد این که نمیشه واقعا به هم رسید. نوازش سوء تفاهمیه بین تنهایی که می خواد بهش نزدیک شن.. اما فایده ای نداره. هر چه بیشتر به هیجان می آید بیشتر دور میشید. آدم فکر میکنه داره تن کسی رو نوازش میکنه در حالی که داره سر زخمو باز میکنه.
باید خطهای زیادی را سیاه کنم
ولی نمی دانم چگونه
چیزی در درونم فریاد می زند
من نیاز به مقدار زیادی امنیت خالص دارم
عدم تعین همه وجودم را قاچ قاچ کرده.
با هر خراشی دچار خونریزی می شوم.
تمام روز را گوشه اتاقم می نشینم و منتظر دست نوازشگر تو می مانم که زخم هایم را بهتر از هر کسی می شناسی
و خوب می دانم که نوازش زخم ها مریضت می کند.
ولی نمی دانم چرا تمام مسیرها به نو ختم می شوند.
نمی دانم غلیان احساساتم را به عادت ماهیانه ام نسبت دهم یا چیز دیگر
من از آینده ی بزرگ سرشار از موفقیتم می ترسم.
از همه دانشگاه های بزرگ دنیا هم می ترسم.
دیگر حتی نمی دانم من به طرف آنها می روم یا آنها به سمت من می آیند.
غول های پر توقع غیر قابل پیش بینی!
چشمانت را که نگاه می کنم همه چیز خیلی ساده می شود.
همه موفقیت های دنیا بی معنی می شوند!
ولی اینطوری که نمی شود زندگی کرد، تو فردا باید به سر کارت بروی
من هم مقاله ی جدیدی پیدا کنم و ترجمه کنم .
ما باید کارهای مهمی انجام بدهیم!!
من هم باید فرعی های زندگیم را از تو جدا کنم
فاصله هم یکی از واقعیت های تلخ زندگی است
که هر چه بیشتر سعی می کنیم مرزهایش را بشکنیم
بیشتر خودش را به ما تحمیل می کند.
مثل همین چیزی که کتاب منتخبم در 3 ماه اخیر گفته
نوازش آدم ها رو به هم نزدیک میکنه؟ نه، آدم ها رو از هم جدا میکنه. نوازش کلافه می کنه، اعصاب خرد کنه. فاصله ای بین کف دست و پوست وجود می آد. در پس هر نوازشی دردی هست، درد این که نمیشه واقعا به هم رسید. نوازش سوء تفاهمیه بین تنهایی که می خواد بهش نزدیک شن.. اما فایده ای نداره. هر چه بیشتر به هیجان می آید بیشتر دور میشید. آدم فکر میکنه داره تن کسی رو نوازش میکنه در حالی که داره سر زخمو باز میکنه.
Apr 9, 2007
نوشتن سلاح من برای مواقعی است که لبریز می شوم
و این دلیلی است برای شبیه بودن سوژه های پست هایم
این بار، ایتس ابات یو!
و من حتی نمی دانم از کجا شروع کنم
در قالب هر جمله ای که می ریزمت، جا نمی شوی
نمیدانم مشکل من است یا کلمات،
که هر خطی که می نویسم اندازه ی یک آهنگ دیمین رایس طول می کشد
آخ! من آنقدر دیوانه ام! آنقدر افراطی که اگر تصویر خودت را در ذهن من ببینی خنده ات می گیرد.
مسئله اینجاست که اکستریم ها قابل بیان نیستند
و من چه بیهوده تلاش می کنم.
من چیز دیگری در دنیا نمی خواهم
غیر از بازوهای تو
که بینشان حتی پیچیده ترین سوالات فلسفی جوابشان یک کلمه است.
میبینید؟ من از دست رفته ام!
و این دلیلی است برای شبیه بودن سوژه های پست هایم
این بار، ایتس ابات یو!
و من حتی نمی دانم از کجا شروع کنم
در قالب هر جمله ای که می ریزمت، جا نمی شوی
نمیدانم مشکل من است یا کلمات،
که هر خطی که می نویسم اندازه ی یک آهنگ دیمین رایس طول می کشد
آخ! من آنقدر دیوانه ام! آنقدر افراطی که اگر تصویر خودت را در ذهن من ببینی خنده ات می گیرد.
مسئله اینجاست که اکستریم ها قابل بیان نیستند
و من چه بیهوده تلاش می کنم.
من چیز دیگری در دنیا نمی خواهم
غیر از بازوهای تو
که بینشان حتی پیچیده ترین سوالات فلسفی جوابشان یک کلمه است.
میبینید؟ من از دست رفته ام!
Apr 1, 2007
تبدیل شده ام به حجمی تو خالی.
مثل یک حباب شاید.
درونم چیزی نمانده
همه اش را گریه و دود کردم.
احساساتم نیز به سطح پوستم هجوم آورده اند
آنقدر عریان که با کوچکترین ضربه ای دچار التهاب می شوند.
علی رفت و من حتی دیگر آنقدر قدرت ندارم که نبودنش را معنی کنم.
دستانم بوی نوستالژی می دهند و سیگار.
صداها بلندتر از همیشه اند، خیلی بلند تر از آنچه می توان شنید.
و تمام خواسته های مدفون دخترانه ام که در جریان به اصطلاح مدرن شدنم دفن شده بود هم خورده و رو آمده.
مدام دستان گرم می خواهم و آغوش های قدیمی.
مثل یک حباب شاید.
درونم چیزی نمانده
همه اش را گریه و دود کردم.
احساساتم نیز به سطح پوستم هجوم آورده اند
آنقدر عریان که با کوچکترین ضربه ای دچار التهاب می شوند.
علی رفت و من حتی دیگر آنقدر قدرت ندارم که نبودنش را معنی کنم.
دستانم بوی نوستالژی می دهند و سیگار.
صداها بلندتر از همیشه اند، خیلی بلند تر از آنچه می توان شنید.
و تمام خواسته های مدفون دخترانه ام که در جریان به اصطلاح مدرن شدنم دفن شده بود هم خورده و رو آمده.
مدام دستان گرم می خواهم و آغوش های قدیمی.
Mar 17, 2007
من با نوعی دگماتیسم بچه گانه معتقدم که قطعیت تنها در وجود حماقت حاصل می شود.
خیلی هم منطقی نیست!
این شاید از همان دسته قانون هایی است که آدم ها در جریان سختی ها به عنوان یک مکانیزم دفاعی خلقش می کنند.
من هم اینجا به فلسفه ی وجودیش کاری ندارم.
مسئله این است که این قالب برای من راحت تر قابل پذیرش است.
مثلا همین امروز
بیشترین ترس از ناامنی برای من در اوج امنیت بوجود می آید.
گرچه حضور نوعی آگاهی هم برای کشف این تناقضات ضروری است، یا شاید حتی بتوان اسمش را گذاشت نوعی خود ارضایی روانی!
امنیت مطلقی که قبلا تصورش می کردم تنها با وجود نوعی نابینایی حاصل می شود.
درست یا غلط ، این بدبینی لازمه ی بزرگ شدن در دنیایی است که همه چیز در آن تغییر می کند.
خیلی هم منطقی نیست!
این شاید از همان دسته قانون هایی است که آدم ها در جریان سختی ها به عنوان یک مکانیزم دفاعی خلقش می کنند.
من هم اینجا به فلسفه ی وجودیش کاری ندارم.
مسئله این است که این قالب برای من راحت تر قابل پذیرش است.
مثلا همین امروز
بیشترین ترس از ناامنی برای من در اوج امنیت بوجود می آید.
گرچه حضور نوعی آگاهی هم برای کشف این تناقضات ضروری است، یا شاید حتی بتوان اسمش را گذاشت نوعی خود ارضایی روانی!
امنیت مطلقی که قبلا تصورش می کردم تنها با وجود نوعی نابینایی حاصل می شود.
درست یا غلط ، این بدبینی لازمه ی بزرگ شدن در دنیایی است که همه چیز در آن تغییر می کند.
Feb 12, 2007
Dec 9, 2006
Dec 1, 2006
snow!
این سرمای سفید احساسات مدفون من را شکوفا می کند.
فیلم هایی که می بینم مدام می خواهند یکنواختی زندگیم را یادآوری کنند، در حالی که من فقط ازشان می خواهم مرا به دنیای دیگری ببرند تا یکرنگی روزها برایم عذاب آور نشود. لعنتی ها!
این انصاف نیست که وقتی برف می آید کسی نباشد که آدم دستش را بگیرد یا اینکه کسی نباشد که آدم بخواهد دستش را بگیرد، اگرچه برای من این دو عبارت یک معنی دارند.
این فکرهای مسموم را هم من تولید نمی کنم، وقتی برای مدت زیادی بین 4 دیواری می مانم همه ی انگیزه هایم فاسد می شوند.
من دلم بچه می خواهد.
اوه! هدف های بزرگ من کجایید؟
کور شدم انقدر به این نقطه های نورانی دوردست خیره شدم.
فیلم هایی که می بینم مدام می خواهند یکنواختی زندگیم را یادآوری کنند، در حالی که من فقط ازشان می خواهم مرا به دنیای دیگری ببرند تا یکرنگی روزها برایم عذاب آور نشود. لعنتی ها!
این انصاف نیست که وقتی برف می آید کسی نباشد که آدم دستش را بگیرد یا اینکه کسی نباشد که آدم بخواهد دستش را بگیرد، اگرچه برای من این دو عبارت یک معنی دارند.
این فکرهای مسموم را هم من تولید نمی کنم، وقتی برای مدت زیادی بین 4 دیواری می مانم همه ی انگیزه هایم فاسد می شوند.
من دلم بچه می خواهد.
اوه! هدف های بزرگ من کجایید؟
کور شدم انقدر به این نقطه های نورانی دوردست خیره شدم.
Nov 16, 2006
ننوشتن من دو دلیل دارد:
اول اینکه به نظرم چیز زیادی برای نوشتن وجود ندارد
و دوم اینکه آنقدر چیزها برای گفتن وجود دارد که ترجیح میدهم چیزی نگویم.
شاید کمی تعادل روحی هم پیدا کرده باشم
یا برعکس.
شد 3 یا 4 دلیل!
البته معمولا این اتفاق برای من می افتد که نتیجه ای می گیرم و در بررسی همان نتیجه به نتیجه ی جدیدی می رسم.
اول اینکه به نظرم چیز زیادی برای نوشتن وجود ندارد
و دوم اینکه آنقدر چیزها برای گفتن وجود دارد که ترجیح میدهم چیزی نگویم.
شاید کمی تعادل روحی هم پیدا کرده باشم
یا برعکس.
شد 3 یا 4 دلیل!
البته معمولا این اتفاق برای من می افتد که نتیجه ای می گیرم و در بررسی همان نتیجه به نتیجه ی جدیدی می رسم.
Oct 9, 2006
Goddamn it,
an entire generation pumping gas.
waiting tables.
slaves with white collars.
advertising has us chasing cars and clothes.
working jobs we hate, so we can buy shit we don't need.
we're the middle children of history.
no purpose or place,
we have no great war,
no great depression,
our great war is spiritual war.
our great depression is our lives.
we've all been raised on television to believe that one day we'd be millionaires and movie gods and rock stars.
but we won't and we're slowly learning that fact.
and we're very, very pissed off!
Sep 17, 2006
من هم عمیقا معتقدم
که دنیا جای کثیفی شده
که برنامه های تلویزیون با ارزش های جدید احمقانه ای که تولید می کند حال آدم را به هم می زند.
من در عصری زندگی می کنم
که وجه مشترک هم نسل هایم افسردگی است.
آینده ی مبهم پیش رویم مرا هم دیوانه می کند
ولی من معتقدم این دنیا شدیدا ارزش زندگی کردن را دارد.
و آنقدر زیبا هست که هر چقدر در آن برینیم، بتواند حضم کند.
که دنیا جای کثیفی شده
که برنامه های تلویزیون با ارزش های جدید احمقانه ای که تولید می کند حال آدم را به هم می زند.
من در عصری زندگی می کنم
که وجه مشترک هم نسل هایم افسردگی است.
آینده ی مبهم پیش رویم مرا هم دیوانه می کند
ولی من معتقدم این دنیا شدیدا ارزش زندگی کردن را دارد.
و آنقدر زیبا هست که هر چقدر در آن برینیم، بتواند حضم کند.
Sep 10, 2006
من دچار نوعی آلزایمر در احساساتم هستم ، هر چقدر هم در نگهداری کینه های درونم می کوشم نمی توانم از محو شدنشان خودداری کنم.
یکی از اصولی که این خاصیت من استوار بر آن است اعتقاد به این است که هر کس در هر شرایطی می تواند حق داشته باشد .
به همین سادگی!
و پدر بیچاره ام با آن ارزش های انسانی اش چقدر از این دیدگاه من می ترسد.
من از کودکی علاقه ی خاصی به ادیت کردن زندگیم داشتم. همیشه قسمت های بد را جدا می کردم و آنقدر دور از دیدم قرارشان می دادم که بعد از مدتی خودم هم باورم نمی شد اتفاق افتاده اند.
عکس هایی که دوستشان نداشتم پاره شدند، خاطراتی که نمی خواستم سوختند و بعضی اتفاقات از درون گذشته ام آنقدر تمیز بیرون کشیده شده اند که کوچکترین اثری هم از آنها باقی نمانده.
با دوستانم هم همین کار را میکنم، هیچ چیز آنقدر بزرگ نیست که با انسان بودنشان مقابله کند.
همین چند هفته پیش بود که از شدت عصبانیت نفسم بالا نمی آمد و امروز هر چقدر فکر می کنم یادم نمی آید چرا نباید حالت را بپرسم وقتی دلم برایت تنگ شده!
من از یک سگ هم دیرتر شرطی می شوم . بعله!
یکی از اصولی که این خاصیت من استوار بر آن است اعتقاد به این است که هر کس در هر شرایطی می تواند حق داشته باشد .
به همین سادگی!
و پدر بیچاره ام با آن ارزش های انسانی اش چقدر از این دیدگاه من می ترسد.
من از کودکی علاقه ی خاصی به ادیت کردن زندگیم داشتم. همیشه قسمت های بد را جدا می کردم و آنقدر دور از دیدم قرارشان می دادم که بعد از مدتی خودم هم باورم نمی شد اتفاق افتاده اند.
عکس هایی که دوستشان نداشتم پاره شدند، خاطراتی که نمی خواستم سوختند و بعضی اتفاقات از درون گذشته ام آنقدر تمیز بیرون کشیده شده اند که کوچکترین اثری هم از آنها باقی نمانده.
با دوستانم هم همین کار را میکنم، هیچ چیز آنقدر بزرگ نیست که با انسان بودنشان مقابله کند.
همین چند هفته پیش بود که از شدت عصبانیت نفسم بالا نمی آمد و امروز هر چقدر فکر می کنم یادم نمی آید چرا نباید حالت را بپرسم وقتی دلم برایت تنگ شده!
من از یک سگ هم دیرتر شرطی می شوم . بعله!
Aug 16, 2006
پدر من نمی داند که دختر 20 ساله اش چقدر بیشتر از ظرفیت کم وجودش کثافت در این دنیا دیده است.
او صدای من را در حالی که هق هق گریه ام را در بالشم خفه می کردم نمیشنید.
پدر من نمی داند
او نمی داند که من از نوعی منطق ریاضی در رابطه هایم استفاده می کنم تا بتوانم راحت تر زندگی کنم.
نمی داند در دنیایی که سعی دارم بسازم از خود گذشتگی واژه ای بی مفهوم است.
نمی داند که رفتارهایش و این همه محبت که از چک و چانه اش می ریزد مرا دبوانه می کند و همه ی دیدگاه های مسخره ام را که برای کمتر ضربه خوردن ساخته ام زیر سوال می برد.
نمی داند که من از عمد سعی میکنم فداکاری هایش را نبینم تا در ایمانم به خودخواهی آدم ها خدشه ای وارد نشود.
نمی داند این بی توقعی افراطی اش خونم را به جوش می آورد.
و من آنقدر گیج میشوم از داشتن پدری که با هیچ چیز دنیای منطقی این روزها هماهنگ نیست که یکسره به طور ناخودآگاه هرکاری می کنم تا محبت هایش را نقض کنم و البته موفق هم نمی شوم.
پدر من نمی داند که دختر گند دماغ خنگش قدرش را می داند و چقدر دوستش دارد.
او صدای من را در حالی که هق هق گریه ام را در بالشم خفه می کردم نمیشنید.
پدر من نمی داند
او نمی داند که من از نوعی منطق ریاضی در رابطه هایم استفاده می کنم تا بتوانم راحت تر زندگی کنم.
نمی داند در دنیایی که سعی دارم بسازم از خود گذشتگی واژه ای بی مفهوم است.
نمی داند که رفتارهایش و این همه محبت که از چک و چانه اش می ریزد مرا دبوانه می کند و همه ی دیدگاه های مسخره ام را که برای کمتر ضربه خوردن ساخته ام زیر سوال می برد.
نمی داند که من از عمد سعی میکنم فداکاری هایش را نبینم تا در ایمانم به خودخواهی آدم ها خدشه ای وارد نشود.
نمی داند این بی توقعی افراطی اش خونم را به جوش می آورد.
و من آنقدر گیج میشوم از داشتن پدری که با هیچ چیز دنیای منطقی این روزها هماهنگ نیست که یکسره به طور ناخودآگاه هرکاری می کنم تا محبت هایش را نقض کنم و البته موفق هم نمی شوم.
پدر من نمی داند که دختر گند دماغ خنگش قدرش را می داند و چقدر دوستش دارد.
Aug 2, 2006
Jul 26, 2006
Jul 3, 2006
این بار اولی نبود که ترکت کردم.
من بارها کنار تو می نشستم و پشت نگاه ماتم چمدانم را می بستم.
و تو چه ساده از زیر خیال هایم سر می خوردی و لحظه هایم را پر می کردی.
بار اولی نبود که ترکت کردم.
هر روزی که شب میشد چیزی هم در من تمام میشد،
و هر صبح دوباره همه چیز آنقدر جدید بود که حس گمشده ای را داشتم که هیچ چیز را نمی شناسد.
من با هر آغازی می دانستم که پایانی در پیش است.
"تو" در نوشته های من، مثل تمام واقعیت های زندگی مرتب تغییر هویت می دهد.
من ولی در عین تغییر رنگ همیشه دختر کوچولوی همه ی مخاطبانم بودم.
من بارها کنار تو می نشستم و پشت نگاه ماتم چمدانم را می بستم.
و تو چه ساده از زیر خیال هایم سر می خوردی و لحظه هایم را پر می کردی.
بار اولی نبود که ترکت کردم.
هر روزی که شب میشد چیزی هم در من تمام میشد،
و هر صبح دوباره همه چیز آنقدر جدید بود که حس گمشده ای را داشتم که هیچ چیز را نمی شناسد.
من با هر آغازی می دانستم که پایانی در پیش است.
"تو" در نوشته های من، مثل تمام واقعیت های زندگی مرتب تغییر هویت می دهد.
من ولی در عین تغییر رنگ همیشه دختر کوچولوی همه ی مخاطبانم بودم.
Jun 22, 2006
Jun 10, 2006
من همه ی گذشته ام را کشته ام.
از همه چیز جدا شده ام .
بین 4 دیواری اتاقم گاهی آنقدر تنها میشوم که صدای ترک خوردن جمجمه ام را میشنوم.
همه ی من پشت سکوت خاکستری نگاهم خلاصه می شود.
می ماند موزیک و خنکی باد کولر و دوستانی که عکس هایشان چشمانم را خیس می کند.
برای من نه سنت مقدسی باقی مانده و نه سوالی با یک جواب مشخص.
من حرمت هیچ چیزی را نگه نمی دارم. نه آهنگ هایی که پشت گردنم را میلرزانند و نه لحظه های با تو بودن را.
بیشتر از هر چیزی دلم مسافرت میخواهد به جایی که تخت های سفید نرم داشته باشد.
از همه چیز جدا شده ام .
بین 4 دیواری اتاقم گاهی آنقدر تنها میشوم که صدای ترک خوردن جمجمه ام را میشنوم.
همه ی من پشت سکوت خاکستری نگاهم خلاصه می شود.
می ماند موزیک و خنکی باد کولر و دوستانی که عکس هایشان چشمانم را خیس می کند.
برای من نه سنت مقدسی باقی مانده و نه سوالی با یک جواب مشخص.
من حرمت هیچ چیزی را نگه نمی دارم. نه آهنگ هایی که پشت گردنم را میلرزانند و نه لحظه های با تو بودن را.
بیشتر از هر چیزی دلم مسافرت میخواهد به جایی که تخت های سفید نرم داشته باشد.
Jun 2, 2006
من فکر میکنم که بهترین جای دنیا برای قایم شدن بین شانه های تو و بالش است.
و تو احتمالا به این فکر میکنی که در یخچال چه چیزی برای خوردن پیدا می شود.
من به کلمات چنگ میزنم. اسمت را صدا میزنم تا تو را از آشپزخانه برگردانم همین دور و بر و ناگهان یادم می افتد که کلمات فقط فاصله ها را دور میزنند و ساکت میشوم.
تو منتظر شنیدن احساسات قورت داده شده ی منی.
و من انقدر سکوت میکنم که تو یاد درد معده ات بیفتی و بروی.
من هم هر چقدر در خودم مچاله میشوم و جلوی چشمانم را می گیرم فایده ندارد. پشت دستانم اصلا جای خوبی برای قایم شدن نیست.
و تو احتمالا به این فکر میکنی که در یخچال چه چیزی برای خوردن پیدا می شود.
من به کلمات چنگ میزنم. اسمت را صدا میزنم تا تو را از آشپزخانه برگردانم همین دور و بر و ناگهان یادم می افتد که کلمات فقط فاصله ها را دور میزنند و ساکت میشوم.
تو منتظر شنیدن احساسات قورت داده شده ی منی.
و من انقدر سکوت میکنم که تو یاد درد معده ات بیفتی و بروی.
من هم هر چقدر در خودم مچاله میشوم و جلوی چشمانم را می گیرم فایده ندارد. پشت دستانم اصلا جای خوبی برای قایم شدن نیست.
Apr 29, 2006
Apr 5, 2006
Mar 27, 2006
کسی این دور و بر نیست که مرا بغل کند.
من هم مجبورم باز خودم را به آغوش کلمات بیندازم و با انگشتان سرد و بی ریختشان که روی پوستم ناشیانه میلغزند خودم را آرام کنم.
نمیدانم هم طعم گس زیر زبانم به خاطر این هوای گرفته بهاری است یا رفتن تو.
مزه اش چیزی شبیه غم است. تیز و بی حس کننده.
چیزی از همین جنس در دلم مشغول تولید مثل است و آنقدر سنگینم کرده که به سختی از جایم بلند میشوم.
دوگانگی این هوا هم دیوانه ام میکند. به قدری خوب است که آدم را افسرده میکند.
فییییییییییین!
از دنیای به این بزرگی بدم می آید. انقدر بزرگ است که من هر چقدرهم کش بیایم نمیتوانم سرم را روی گودی گردنت بگذارم.
آلما هم 4،5 ساعتی آن طرفتر است. چه فایده! لحظه ها انقدر محکم مرا چسبیده اند که امکان ندارد خودشان را فدای بازماندگانشان کنند. 4،5 ساعت در دنیای امروز یک مسافت خیلی خیلی زیاد است که برای ذهن کوچک من قابل فهم نیست.
من هم مجبورم باز خودم را به آغوش کلمات بیندازم و با انگشتان سرد و بی ریختشان که روی پوستم ناشیانه میلغزند خودم را آرام کنم.
نمیدانم هم طعم گس زیر زبانم به خاطر این هوای گرفته بهاری است یا رفتن تو.
مزه اش چیزی شبیه غم است. تیز و بی حس کننده.
چیزی از همین جنس در دلم مشغول تولید مثل است و آنقدر سنگینم کرده که به سختی از جایم بلند میشوم.
دوگانگی این هوا هم دیوانه ام میکند. به قدری خوب است که آدم را افسرده میکند.
فییییییییییین!
از دنیای به این بزرگی بدم می آید. انقدر بزرگ است که من هر چقدرهم کش بیایم نمیتوانم سرم را روی گودی گردنت بگذارم.
آلما هم 4،5 ساعتی آن طرفتر است. چه فایده! لحظه ها انقدر محکم مرا چسبیده اند که امکان ندارد خودشان را فدای بازماندگانشان کنند. 4،5 ساعت در دنیای امروز یک مسافت خیلی خیلی زیاد است که برای ذهن کوچک من قابل فهم نیست.
Mar 3, 2006
خورشید هر روز بی رحمانه طلوع میکند.
من هم سرم را زیر لحافم میکنم و وانمود میکنم که هنوز هوا تاریک است و هیچ کاری نباید انجام دهم.
روشنایی ولی کارش را بلد است. از لا به لای کوچکترین درزها رسوخ میکند و پشت پلک هایم را آنقدر سنگین میکند تا کلافه شوم و بازشان کنم.
همه چیز دوباره شروع میشود. افکارم قبل از اینکه هر کاری را شروع کنم به وسط آنها میدوند و برای انجام کوچکترین چیزها آنقدر دلیل میخواهند که فقط دلم میخواهد هوا زودتر تاریک شود و بی حس روی تختم بیفتم و به هیچ چیز فکر نکنم. همه اینها به خاطر انزوای احمقانه ام است از همه چیز. زندگی ام انقدر از هدف های ساده و عادت وار تهی شده که بزرگترین تفریحش شده تراشیدن سوالات مسخره ای که هیچ جوابی ندارند و نداشته اند.
انگار یکی دو ماه است متولد شده ام. هر روز شگفت زده میشوم وقتی مادرم را میبینم که این همه زندگی کرده.
آنوقت خود من شده ام دلیل گذشتن زندگی چند نفری که درست هم نمیشناسمشان. احمقانه تر از آن، در چشمان کسی که من هم خوب نمیشناسمش هیچ چیزی دلیلی نمیخواهد.
من هم سرم را زیر لحافم میکنم و وانمود میکنم که هنوز هوا تاریک است و هیچ کاری نباید انجام دهم.
روشنایی ولی کارش را بلد است. از لا به لای کوچکترین درزها رسوخ میکند و پشت پلک هایم را آنقدر سنگین میکند تا کلافه شوم و بازشان کنم.
همه چیز دوباره شروع میشود. افکارم قبل از اینکه هر کاری را شروع کنم به وسط آنها میدوند و برای انجام کوچکترین چیزها آنقدر دلیل میخواهند که فقط دلم میخواهد هوا زودتر تاریک شود و بی حس روی تختم بیفتم و به هیچ چیز فکر نکنم. همه اینها به خاطر انزوای احمقانه ام است از همه چیز. زندگی ام انقدر از هدف های ساده و عادت وار تهی شده که بزرگترین تفریحش شده تراشیدن سوالات مسخره ای که هیچ جوابی ندارند و نداشته اند.
انگار یکی دو ماه است متولد شده ام. هر روز شگفت زده میشوم وقتی مادرم را میبینم که این همه زندگی کرده.
آنوقت خود من شده ام دلیل گذشتن زندگی چند نفری که درست هم نمیشناسمشان. احمقانه تر از آن، در چشمان کسی که من هم خوب نمیشناسمش هیچ چیزی دلیلی نمیخواهد.
Dec 15, 2005
حضور آگاه مرگ این روزها زندگیم را انقدر جذاب کرده که هر لحظه ای که میگذرد انگار در مبارزه ی بزرگی برنده شدم.
با این معجزه وار دیدن زندگی هر چیزی در افراطی ترین شکل ممکن نمود پیدا میکند. و بعد همه چیز میتواند در چشمان کمرنگ غریبه ای خلاصه شود.
آنجا زمان خاصیتش را دست میدهد. بدون زمان پاره خطی باقی نمیماند و این چیزی شبیه مفهوم بهشت من است.
غریبه را میگفتم که آنقدر نگاهش سنگینم میکند که مجبور میشوم بین کلمه ها تخلیه اش کنم. اینکه دیگر غریبه نیست جذابیتش را کم نمیکند ، این را از همان لحظه ی اول فهمیدم .
این لحظه های اول که هنوز کلمات در سر آدم جریان پیدا نکرده اند واقعی ترین لحظه های زندگی اند.
با این معجزه وار دیدن زندگی هر چیزی در افراطی ترین شکل ممکن نمود پیدا میکند. و بعد همه چیز میتواند در چشمان کمرنگ غریبه ای خلاصه شود.
آنجا زمان خاصیتش را دست میدهد. بدون زمان پاره خطی باقی نمیماند و این چیزی شبیه مفهوم بهشت من است.
غریبه را میگفتم که آنقدر نگاهش سنگینم میکند که مجبور میشوم بین کلمه ها تخلیه اش کنم. اینکه دیگر غریبه نیست جذابیتش را کم نمیکند ، این را از همان لحظه ی اول فهمیدم .
این لحظه های اول که هنوز کلمات در سر آدم جریان پیدا نکرده اند واقعی ترین لحظه های زندگی اند.
Dec 2, 2005
تازه فهمیدم که اطمینان کاذبی که داشتم را فقط در آبهای راکد و بدبو میتوانم حفظ کنم.با یک باد کوتاه به قدری دنیایم زیر و رو شده که جوری در حوضچه ی کوچکم دست و پا میزنم انگار که در اقیانوس شناورم .این اپیزود مورد علاقه ی من در زندگی است. همه ی چیزهایی که فکر میکردم جز به جز میشناسمشان حالا زیر موج ها انقدر تغییر شکل داده اند که تشخیصشان هم برایم سخت شده و با تمام دل پیچه ای که دارم نمیتوانم هیجانم را از کشف این همه چیزهای جدید پنهان کنم.
همین.
دلم برای این سیاوش لعنتی هم تنگ شده.
همین.
دلم برای این سیاوش لعنتی هم تنگ شده.
Nov 25, 2005
من حوصله ام خیلی سر رفته.
بعضی وقت ها همه ی هفته در یک ساعت جا میشود . 6 روز و 23 ساعت هم در همین چند دقیقه ی یک ظهر توخالی کش می آید. عجیب است که اتم های زمان انقدر انعطاف پذیرند.
دلم میخواست یک سگ سفید بد اخلاق داشتم یا یک دختر بچه با موهای نرم . بعد هفته هایم دو ساعتی میشد.
زمان فهمیده من عاشق سنگینی یک نگاه شدم ، حالا هی خودش رو باد میکند و روی من مینشیند بلکه سنگین شود و من عاشقش شوم.
بعضی وقت ها همه ی هفته در یک ساعت جا میشود . 6 روز و 23 ساعت هم در همین چند دقیقه ی یک ظهر توخالی کش می آید. عجیب است که اتم های زمان انقدر انعطاف پذیرند.
دلم میخواست یک سگ سفید بد اخلاق داشتم یا یک دختر بچه با موهای نرم . بعد هفته هایم دو ساعتی میشد.
زمان فهمیده من عاشق سنگینی یک نگاه شدم ، حالا هی خودش رو باد میکند و روی من مینشیند بلکه سنگین شود و من عاشقش شوم.
Nov 11, 2005
چیزی که بعد از ظهرهای جمعه حجمش در گلویم به حداکثر میرسد و نفس هایم را به شمارش می اندازد از جنس کلمه نیست. حس مطلق است و بعضی وقت ها انقدر بین این دو فاصله میبینم که نوشتن برایم غیر ممکن میشود. این فاصله همیشه بوده ، در نزدیکترین روابطم ، در تمام نوشته هایم و در روزهایم.
مالکیتمان را سپرده ایم به همین کلمات. برای هر کدام مجموعه ای از حس های بسته بندی شده را کنار گذاشتیم و به وسیله شان قضاوت و دسته بندی میکنیم. عناوین تعیین میکنند افراد در چه فاصله ای از ما قرار بگیرند. پروفایل هایی که میسازیم کلکسیون های کاملی اند از عناوینی که میپرستیمشان . مدارک دانشگاهی، علایق مشابه و کس شعرهای دیگر .
من از هر موجودیت جدیدی میترسم. ارزش گذاری میکنم و بعد دنبال چیزی میگردم که در چار چوب ارزشیم جا شود. این تاسف آور است که آدم به جای اینکه دوستانش را از روی حس نگاهشان انتخاب کند از روی فیلم هایی که دیده اند شناسایی شان کند. این بزدلانه ترین روش زندگی است!
کوچکترین موج ها روی گیرنده های من تاثیر میگذارند. زود تحت تاثیر قرار میگیرم و جوگیز میشوم. ساده ترین مسائل معضلات زندگیم می شوند و فقط کافیست تا مثل الان هوای خیس خنک روی صورتم حس کنم و عاشق زندگی شوم. من به فرداهای دوردست برای ادامه ی زندگیم احتیاج ندارم. چیز زیادی هم از منطق سرم نمیشود. منطق خشک تر و خسته کننده تر از آن است که بر من حکمرانی کند. مثل ناظم عصا به دستی میماند که قاطعانه و محکم دستور میدهد و بعد از مدتی با حضور نامرئی اش هم ترسی در آدم بوجود می آورد که جرئت نمیکنی خارج از دستوراتش عمل کنی. احساس در عوض موجود شلخته ای است که وقتی میخواهد دور خودش بچرخد نگران نیست که مدل موهایش خراب شود و هیچ وقت نمیداند که کجا خواهد رفت. فکر کنم یک شالگردن رنگارنگ بلند هم دارد. منطق باید از او متنفر باشد. قانون همیشگی است، آدم های منطقی همیشه بدشان می آید از آنهایی که خیلی راحت و بدون نیاز داشتن به قوانین خشک مطلق خوشحالند.
بین باورهای من و رفتارهایم هم هنوز انقدر تناقض وجود دارد که بعضی وقت ها دو تا میشوم. و بدی قضیه این است که رفتارم مثل دختر سلیطه ای میماند که در طول روز انقدر جیغ جیغ میکند که هیچ چیز را نمیشنوم .
همین وسط هم این آهنگ لعنتی باید پخش شود که انگار خیال کمرنگ شدن ندارد.
مالکیتمان را سپرده ایم به همین کلمات. برای هر کدام مجموعه ای از حس های بسته بندی شده را کنار گذاشتیم و به وسیله شان قضاوت و دسته بندی میکنیم. عناوین تعیین میکنند افراد در چه فاصله ای از ما قرار بگیرند. پروفایل هایی که میسازیم کلکسیون های کاملی اند از عناوینی که میپرستیمشان . مدارک دانشگاهی، علایق مشابه و کس شعرهای دیگر .
من از هر موجودیت جدیدی میترسم. ارزش گذاری میکنم و بعد دنبال چیزی میگردم که در چار چوب ارزشیم جا شود. این تاسف آور است که آدم به جای اینکه دوستانش را از روی حس نگاهشان انتخاب کند از روی فیلم هایی که دیده اند شناسایی شان کند. این بزدلانه ترین روش زندگی است!
کوچکترین موج ها روی گیرنده های من تاثیر میگذارند. زود تحت تاثیر قرار میگیرم و جوگیز میشوم. ساده ترین مسائل معضلات زندگیم می شوند و فقط کافیست تا مثل الان هوای خیس خنک روی صورتم حس کنم و عاشق زندگی شوم. من به فرداهای دوردست برای ادامه ی زندگیم احتیاج ندارم. چیز زیادی هم از منطق سرم نمیشود. منطق خشک تر و خسته کننده تر از آن است که بر من حکمرانی کند. مثل ناظم عصا به دستی میماند که قاطعانه و محکم دستور میدهد و بعد از مدتی با حضور نامرئی اش هم ترسی در آدم بوجود می آورد که جرئت نمیکنی خارج از دستوراتش عمل کنی. احساس در عوض موجود شلخته ای است که وقتی میخواهد دور خودش بچرخد نگران نیست که مدل موهایش خراب شود و هیچ وقت نمیداند که کجا خواهد رفت. فکر کنم یک شالگردن رنگارنگ بلند هم دارد. منطق باید از او متنفر باشد. قانون همیشگی است، آدم های منطقی همیشه بدشان می آید از آنهایی که خیلی راحت و بدون نیاز داشتن به قوانین خشک مطلق خوشحالند.
بین باورهای من و رفتارهایم هم هنوز انقدر تناقض وجود دارد که بعضی وقت ها دو تا میشوم. و بدی قضیه این است که رفتارم مثل دختر سلیطه ای میماند که در طول روز انقدر جیغ جیغ میکند که هیچ چیز را نمیشنوم .
همین وسط هم این آهنگ لعنتی باید پخش شود که انگار خیال کمرنگ شدن ندارد.
Nov 2, 2005
روزها خیلی زود میگذرند. آنقدر زود که گیج میشوم. زندگی غلتک وار این چند ماهه پر است از کارهایی که باید انجامشان دهم . همه چیز به شکل بیمار گونه ای مرتب و منطقی است. تنها معیار شمارش هفته ها همین سنگ نوردی یکشنبه هاست.
هیچ چیزی دلم را نمیلرزاند ، هیچ چیزی انقدر تلخ نیست که بغضم را به گریه برساند ، هیچ چیزی هم نیست که تپش قلبم را انقدر بالا ببرد که صدایش را بشنوم. انقدر مرتب تالاپ تولوپ میکند که میترسم مرده باشم. مدل نگاه کردنم هم آنقدر یکنواخت شده که حوصله ام را سر میبرد. همه چیز سر جایش است.
و من فقط دختر 19 ساله ی کله خری هستم که دلش برای قمار لک زده .
هیچ چیزی دلم را نمیلرزاند ، هیچ چیزی انقدر تلخ نیست که بغضم را به گریه برساند ، هیچ چیزی هم نیست که تپش قلبم را انقدر بالا ببرد که صدایش را بشنوم. انقدر مرتب تالاپ تولوپ میکند که میترسم مرده باشم. مدل نگاه کردنم هم آنقدر یکنواخت شده که حوصله ام را سر میبرد. همه چیز سر جایش است.
و من فقط دختر 19 ساله ی کله خری هستم که دلش برای قمار لک زده .
Oct 19, 2005
برای من نه غایت زندگی مهم است نه طراحی نقشه ای برای آزادی بشر
من نه به سوسیالیسم علاقه مندم نه به یوتوپیا
من انسان خسته ای هستم که چیزی شبیه نسبیت گرایی عامیانه شده ی پست مدرن ها بیشتر از هز چیزی آرامم میکند.
من حوصله نقد مدرنیته هم ندارم. دوست دارم مثلا راجع به اصالت وجود بحث کنم و به هیچ نتیجه ای نرسم.
دوست دارم با منطق های متناقض قانع شوم.
من فقط بلدم گوشه ای بشینم و فلسفه ببافم و مسیرهای نرقته را بروم.
اصلا هم برایم مهم نیست که انسانها به آزادی برسند یا نه.
مهم ترین مسئله ی دنیای من پیدا کردن دوستان خوبی است که با هم برقصیم.
بعضی اوقات هم انقدر روی روال زندگی می افتم که یادم میرود چه کاری میکنم.
بدم می آید که چیزی که از جنس من نیست هدف من باشد یا ساعتهایم را با کاغذهای سبزی مبادله کنم که بتوانم با آنها اسباب بازیهای جدیدی که میبینم را بخرم.
به نظرم هم آدمهایی که برای کارهایشان دلایل مطلقی دارند که هیچ وقت در آنها شک نمیکنند موجودات احمقی هستند.
از اولش هم چیزی برای نوشته شدن وجود نداشت. من فقط حوصله ام سر رفته بود.
من نه به سوسیالیسم علاقه مندم نه به یوتوپیا
من انسان خسته ای هستم که چیزی شبیه نسبیت گرایی عامیانه شده ی پست مدرن ها بیشتر از هز چیزی آرامم میکند.
من حوصله نقد مدرنیته هم ندارم. دوست دارم مثلا راجع به اصالت وجود بحث کنم و به هیچ نتیجه ای نرسم.
دوست دارم با منطق های متناقض قانع شوم.
من فقط بلدم گوشه ای بشینم و فلسفه ببافم و مسیرهای نرقته را بروم.
اصلا هم برایم مهم نیست که انسانها به آزادی برسند یا نه.
مهم ترین مسئله ی دنیای من پیدا کردن دوستان خوبی است که با هم برقصیم.
بعضی اوقات هم انقدر روی روال زندگی می افتم که یادم میرود چه کاری میکنم.
بدم می آید که چیزی که از جنس من نیست هدف من باشد یا ساعتهایم را با کاغذهای سبزی مبادله کنم که بتوانم با آنها اسباب بازیهای جدیدی که میبینم را بخرم.
به نظرم هم آدمهایی که برای کارهایشان دلایل مطلقی دارند که هیچ وقت در آنها شک نمیکنند موجودات احمقی هستند.
از اولش هم چیزی برای نوشته شدن وجود نداشت. من فقط حوصله ام سر رفته بود.
Sep 12, 2005
sartre
بودلر با خلاقیت است که بشر را توصیف میکند نه با عمل. در عمل فرض جبر گرایی هست. عمل تاثیرش را در سلسله ی علت و معلول ها وارد میکند. از طبیعت اطاعت میکند تا بر آن فرمان راند. از اصولی که کورکورانه جمع آوری کرده پیروی میکند و هرگز اعتبار آنها را زیر سوال نمیبرد. مرد عمل درباره ی وسیله پرسش میکند و نه درباره ی هدف.
سارتر
سارتر
Aug 31, 2005
Aug 30, 2005
آدمهای نسبتا بی تفاوت با عکس العمل های سرد و بدون هیجان همیشه برایم جذاب بودند .همیشه عاشق پیرمردهای ساکتی بودم با موهای جو گندمی که ساعتها گوشه ای مینشینند و سکوت میکنند و نگاهشان اندازه همه دنیا عمق دارد.
دیگر هیچ چیز به نظر انقدر مهم نمی آید که مرا از جایم تکان دهد. شاید هم یک نوع افسردگی فصلی باشد.
این هم مهم نیست. حتی انقدر ناراحت نمیشوم که احساس بدبختی یا افسرگی کنم.
من خیلی دخترم. احساسات من آنقدر غلیظند که دنیایم را زیر و رو میکنند. آنقدر که میتوانم به سادگی باور کنم خوشبخت ترین موجود روی زمینم و یا انقدر احساس بدبختی کنم که زندگی واقعا برایم تحمل پذیر نباشد.
این جذابترین خاصیت من است.
ولی این روزها همه چیزهای مطلق کمرنگ شده اند. مارکس میگوید در دنیای مدرن هر چیزی که محکم و استوار است دود میشود و به هوا میرود.
همه چیزهای مقدس و خارق العاده شناخته میشوند و برچسب تحجر رویشان میخورد. دیالیکتیک لعنتی انقدر روی دور تند افتاده که به محض ساخته شدن چیزی میتوان نطفه زوالش را دید.
گاهی سالها طول میکشید تا انسان به خودش حتی اجازه بدهد که در عقیده ای شک کند چه برسد به اینکه باور کند خلاف آن نیز وجود دارد. با دور تند دنیای امروز سالها به روزها و ساعتها تبدیل شدند. این کمال گرایی پرشتاب که نمیدانم به کجا میرسد حالت تهوع به من میدهد.
من کاری به اینها ندارم. من ازغده منطقی که هر روز در من بزرگتر میشود و همه رفتارهایم را قابل پیش بینی میکند متنفرم. برای هر کاری که دلم میخواهد انجام دهم انقدر دلایل مورد قبول عموم وجود دارد که اگر حسابش را دست یک کودک 5 ساله هم بدهم منصرفم میکند.
و من ماندم این وسط بین اینکه واقعا چه میخواهم و چه چیزی برایم مهمتر است . مثل درختی شده ام با ریشه هایی که هر روز بیشتر در الزامات جامعه فرو میروند. و هر روز باید و نبایدهای بیشتری را یاد میگیرم. و هنوز نمیدانم که آزادی که میخواهم را آنقدر میخواهم که طرد شدگی از بعضی امتیازات را به خاطرشان تحمل کنم. و هنوز نمیدانم وقتی دلم میخواهد موزیک گوش کنم و هیچ کاری انجام ندهم باید به زور کتابی دست خودم بدهم و به اطلاعاتم اضافه کنم یا نه؟ من میترسم که آنقدر غرق باید و نبایدها شوم که خواسته هایم در چارچوب آنها تعریف شوند.
من خسته ام. خیلی
من از شکایت های مداوم آن قسمت های وجودم که هیچ وقت بهشان اجازه بروز ندادم خسته شده ام.
وقتی خودم هم انقدر بی حوصله ام از تو میخواهم که بگذاری نشانت دهم که چقدر میتوانم متفاوت تر ار آن چیزی که نشان دادم باشم. مسخره است!
من میترسم از سرما آدم یخی شوم.
میترسم.
دیگر هیچ چیز به نظر انقدر مهم نمی آید که مرا از جایم تکان دهد. شاید هم یک نوع افسردگی فصلی باشد.
این هم مهم نیست. حتی انقدر ناراحت نمیشوم که احساس بدبختی یا افسرگی کنم.
من خیلی دخترم. احساسات من آنقدر غلیظند که دنیایم را زیر و رو میکنند. آنقدر که میتوانم به سادگی باور کنم خوشبخت ترین موجود روی زمینم و یا انقدر احساس بدبختی کنم که زندگی واقعا برایم تحمل پذیر نباشد.
این جذابترین خاصیت من است.
ولی این روزها همه چیزهای مطلق کمرنگ شده اند. مارکس میگوید در دنیای مدرن هر چیزی که محکم و استوار است دود میشود و به هوا میرود.
همه چیزهای مقدس و خارق العاده شناخته میشوند و برچسب تحجر رویشان میخورد. دیالیکتیک لعنتی انقدر روی دور تند افتاده که به محض ساخته شدن چیزی میتوان نطفه زوالش را دید.
گاهی سالها طول میکشید تا انسان به خودش حتی اجازه بدهد که در عقیده ای شک کند چه برسد به اینکه باور کند خلاف آن نیز وجود دارد. با دور تند دنیای امروز سالها به روزها و ساعتها تبدیل شدند. این کمال گرایی پرشتاب که نمیدانم به کجا میرسد حالت تهوع به من میدهد.
من کاری به اینها ندارم. من ازغده منطقی که هر روز در من بزرگتر میشود و همه رفتارهایم را قابل پیش بینی میکند متنفرم. برای هر کاری که دلم میخواهد انجام دهم انقدر دلایل مورد قبول عموم وجود دارد که اگر حسابش را دست یک کودک 5 ساله هم بدهم منصرفم میکند.
و من ماندم این وسط بین اینکه واقعا چه میخواهم و چه چیزی برایم مهمتر است . مثل درختی شده ام با ریشه هایی که هر روز بیشتر در الزامات جامعه فرو میروند. و هر روز باید و نبایدهای بیشتری را یاد میگیرم. و هنوز نمیدانم که آزادی که میخواهم را آنقدر میخواهم که طرد شدگی از بعضی امتیازات را به خاطرشان تحمل کنم. و هنوز نمیدانم وقتی دلم میخواهد موزیک گوش کنم و هیچ کاری انجام ندهم باید به زور کتابی دست خودم بدهم و به اطلاعاتم اضافه کنم یا نه؟ من میترسم که آنقدر غرق باید و نبایدها شوم که خواسته هایم در چارچوب آنها تعریف شوند.
من خسته ام. خیلی
من از شکایت های مداوم آن قسمت های وجودم که هیچ وقت بهشان اجازه بروز ندادم خسته شده ام.
وقتی خودم هم انقدر بی حوصله ام از تو میخواهم که بگذاری نشانت دهم که چقدر میتوانم متفاوت تر ار آن چیزی که نشان دادم باشم. مسخره است!
من میترسم از سرما آدم یخی شوم.
میترسم.
Aug 28, 2005
Aug 18, 2005
با انصاف باشم
روزها هم سخاوتمندانه گذشتند
و هر روز که هوا تاریک میشد
پرده ی نازکی هم روی تصاویر رنگی من و تو با هم کشیده میشد.
پشت بردباری مبهم روزهایم
همه چیز برگشت به حالت اولیه
همان طور که همیشه بر میگردد
و هاله ی خاکستری ای که ساختم
دور هر چیزی قرار گرفت که به ما مربوط بود
"ما" هر روز کمرنگ تر میشد
بعضی اوقات میترسیدم که چیزی پشت ابر خاکستری نمانده باشد
وقتی کنارش میزدم خودمان را انقدر واضح میدیدم که نفسم میگرفت
بعضی اوقات هم ابر خاکستری ام انقدر سنگین میشد که تحمل قطراتش را نداشت
و من زمین و زمان را دشنام میدادم
که چرا قطره ها آنقدر واقعی و شفاف بودند
مثل مورچه ای بودم که میخواست فیل زنده ای را به لانه اش ببرد.
با دست و پا زدن های من هیچ قانونی عوض نمیشد.
من هم یکرنگ شدم
به بهانه های مختلف
گذشت
گذشت
و گذشت
پرده هایی که روی تصویرت کشیدم قطور و کلفت شدند
و امروز هاله ی خاکستری ام یک ساله شد.
و تو تمام این مدت به خصوص این اواخر با رفتارت (!!) بزرگترین کمک بودی
مثل همیشه!!
روزها هم سخاوتمندانه گذشتند
و هر روز که هوا تاریک میشد
پرده ی نازکی هم روی تصاویر رنگی من و تو با هم کشیده میشد.
پشت بردباری مبهم روزهایم
همه چیز برگشت به حالت اولیه
همان طور که همیشه بر میگردد
و هاله ی خاکستری ای که ساختم
دور هر چیزی قرار گرفت که به ما مربوط بود
"ما" هر روز کمرنگ تر میشد
بعضی اوقات میترسیدم که چیزی پشت ابر خاکستری نمانده باشد
وقتی کنارش میزدم خودمان را انقدر واضح میدیدم که نفسم میگرفت
بعضی اوقات هم ابر خاکستری ام انقدر سنگین میشد که تحمل قطراتش را نداشت
و من زمین و زمان را دشنام میدادم
که چرا قطره ها آنقدر واقعی و شفاف بودند
مثل مورچه ای بودم که میخواست فیل زنده ای را به لانه اش ببرد.
با دست و پا زدن های من هیچ قانونی عوض نمیشد.
من هم یکرنگ شدم
به بهانه های مختلف
گذشت
گذشت
و گذشت
پرده هایی که روی تصویرت کشیدم قطور و کلفت شدند
و امروز هاله ی خاکستری ام یک ساله شد.
و تو تمام این مدت به خصوص این اواخر با رفتارت (!!) بزرگترین کمک بودی
مثل همیشه!!
Aug 15, 2005
A job that slowly kills you
Bruises that won't heal
You look so tired and happy
Bring down the government
They don't
They don't speak for us
I'll take a quiet life
A handshake
Some carbon monoxide
No alarms and no surprises
Silent
Silent
This is my final fit
My final bellyache with
No alarms and no surprises
No alarms and no surprises
No alarms and no surprises please
Such a pretty house and such a pretty garden
No alarms and no surprises
No alarms and no surprises
No alarms and no surprises please
Aug 12, 2005
من یک هم بازی دارم
که حتی متوجه آمدنش نشدم
آنقدر ظریف و صبورانه وارد زندگیم شد که اصلا نفهمیدم چگونه تا عمیق ترین چیزهایی که به من مربوط است رسوخ کرده.
من دختری را میشناسم که دنیای پیچیده اش را که جزء به جزء از بر است روی انگشتان کشیده اش میچرخاند.
من کودکی را میشناسم با حس های واقعی
که به راحتی میتوانم خالص ترین پختگی را در رفتارش حتی وقتی با هیجان حرف میزند و بالا و پایین میپرد ببینم.
من یک همبازی دارم که هیچ وقت حوصله ام را سر نمیبرد.
همیشه میداند
و وقتی چشمانم را تنگ میکنم چنان با ماده سفید کننده به جان روزهای خاکستری ام می افتد که نمیتوانم جلوی خندیدنم را بگیرم.
من دوستی دارم که کنار او هر چیزی در دنیا ساده به نظر میرسد . کسی که خواسته های بلند پروازانه ای که خودم حتی جرئت فکر کردن بهشان را ندارم را هر جایی که مخفی کنم کشف میکند و با قانون های جدیدش همه چیز را تیدیل به بازی های بزرگی میکند که نمیتوان باختشان.
دوست قوی من با آن راه رفتن خنگ مغرورانه اش مرا به جاهایی برده که خوابشان را هم نمیدیدم
آلمای من برعکس همه آنهایی که ادعا میکردند عاشقم هستند هیچ وقت چشمان مرا نگرفت تا احساساتش را نبینم و آنقدر روشن و صاف است که وقتی میگوید حوصله ام را ندارد نمیتوانم بیشتر دوستش نداشته باشم.
من یک دوست مو خرمایی خیلی خوشگل دارم که وقتی کسی بیدارش کند انقدر ترسناک میشود که من حتی میترسم مستقیم نگاهش کنم.
من وهمبازی شلخته ام گاهی دیوانه ترین موجودات زمینیم.
من دوستی دارم
که میتوانم از نوبنیاد تا هفت تیر با او پیاده روی کنم
که وقتی وسط مهمانی ها حالم بد میشود به هر ترفندی شده آبلیمو به خوردم میدهد
که همیشه وقتی باید باشد هست
که وقتی پشت تلفن هیچ حرفی هم برای گفتن نداریم و نمیخواهم که برود خودش میماند
که همیشه بهترین آهنگ ها را انتخاب میکند
که میتوانیم خوشمزه ترین غذاهای دنیا را با هم درست کنیم
که وقتی تصادف میکنم یا ترمز ماشین میبرد یا دیرم شده آنقدر با کس شعرهای مضحکانه اش جو را عوض میکند که کاملا همه چیز را فراموش میکنم.
که وقتی دارم طراحی میکنم یادم می اندازد که خط هایم دوباره یک رنگ شده اند یا مدلم روی هوا نشسته
یا وقتی درس نخواندنم را برای خودم توجیه میکنم تبدیل میشود به وجدان ناطقم.
که در این وبلاگ با من مینویسد و من خیلی دوستش دارم
Aug 2, 2005
دلم میخواهد به طرز وحشیانه ای تاریک بنویسم
دلم کلمات تهی کثیفی میخواهد که تمام سیاهی این دو سه روز را نثارشان کنم و سبک شوم.
ترکیب تاثیر گذاری میخواهم که حتی از این آهنگ سیگر روز هم وحشتناک تر باشد.
وقتی سعی نمیکنم دختر منطقی قوی ای باشم
وقتی سعی نمیکنم که جلوی چراهایم تابلوی ایست بگذارم
زندگی فورا تبدیل به ژله ی سیاه چسبناکی میشود که روی همه چیز میلغزد و هر چه بیشتر در آن دست و پا میزنم بیشتر از سر و کولم بالا میرود.
به همین سادگی.
من هیچ وقت بزرگ نخواهم شد.
این مایعات زرد رنگ الکلی هم چیزهای عجیبی اند
موتورهای جستجوی خیلی قوی ای دارند.
خیلی راحت تو را پیدا میکنند
هر جا هم که دفنت کرده باشم
هر چقدر هم که جفت پا روی خاکسترهایت پریده باشم.
لعنتی
فکر کنم بعضی از این آهنگها هم همدستشان باشند.
دلیل یک شکل بودن پست هایم را هم کشف کردم
اگر زندگیم یک سینوس باشد من فقط در دو حالت مینویسم
در بی نهایت نزدیک به محور x ها
در نتیجه یا خیلی متناقضند یا خیلی یک شکل
دلم کلمات تهی کثیفی میخواهد که تمام سیاهی این دو سه روز را نثارشان کنم و سبک شوم.
ترکیب تاثیر گذاری میخواهم که حتی از این آهنگ سیگر روز هم وحشتناک تر باشد.
وقتی سعی نمیکنم دختر منطقی قوی ای باشم
وقتی سعی نمیکنم که جلوی چراهایم تابلوی ایست بگذارم
زندگی فورا تبدیل به ژله ی سیاه چسبناکی میشود که روی همه چیز میلغزد و هر چه بیشتر در آن دست و پا میزنم بیشتر از سر و کولم بالا میرود.
به همین سادگی.
من هیچ وقت بزرگ نخواهم شد.
این مایعات زرد رنگ الکلی هم چیزهای عجیبی اند
موتورهای جستجوی خیلی قوی ای دارند.
خیلی راحت تو را پیدا میکنند
هر جا هم که دفنت کرده باشم
هر چقدر هم که جفت پا روی خاکسترهایت پریده باشم.
لعنتی
فکر کنم بعضی از این آهنگها هم همدستشان باشند.
دلیل یک شکل بودن پست هایم را هم کشف کردم
اگر زندگیم یک سینوس باشد من فقط در دو حالت مینویسم
در بی نهایت نزدیک به محور x ها
در نتیجه یا خیلی متناقضند یا خیلی یک شکل
Jul 23, 2005
موجودات خنده داری هستیم.
میتوانم تصور کنم چقدر مایه ی تفریح حیواناتیم
و چقدر به ریشمان میخندند
به دنیای ساختگیمان
به آخر هفته هایمان که ساعت ها در جعبه هایی مینشینیم
به طبیعت میرویم
لوله های سفیدمان را دود میکنیم
و بعد دوباره با جعبه های دودیمان برمیگردیم به همان دنیای ساختگی
موجوداتی منطقی که همه چیز را به شکل فرمولهای قابل تحلیل در می آورند و میدانند.
که معجزه های بزرگ دنیا را با فرمول های مسخره شان تحلیل و قابل فهم میکنند.
که میدانند پشت کوه ها چه خبر است!
انسانهای بیچاره
چه معصومانه در دنیای آلوده شان دست و پا میزنند و چه ساده لوحانه باور میکنند که مشغله های بزرگی دارند.
و نه به صبوری درختانند نه به جسارت اسب ها
با الزاماتی انقدر بزرگ که حتی فکر کردن به اینکه وجود نداشته باشند میترساندمان
و اگر این الزامات نباشند تبدیل میشویم به موش های سرگردانی که نمیداننند چگونه باید زندگی کرد.
با دنیایی که آنقدر برای خودمان شلوغش کرده ایم که صدای باد در ان محو میشود.
و چه راحت میتوانیم در دنیای شلوغمان غرق شویم
موجوداتی هستیم در حال حرکت به سمت هر چه بیشتر قابل پیش بینی شدن
با قالب های مکتوب معین
که قابلیت هایمان را در چارچوب استعداد های تعریف شده ای میبینیم که باید داشته باشیم.
و ما شبه فرهیخته هایی هستیم پر از تناقض که گاهی از آلودگی دست هایشان مینالند.
Jul 6, 2005
اصلا نمیدانم چگونه شروع شد. منی میان خط ها ساختم. منی که خارج از دنیای بیرون وجود داشت و میتوانستم هر جوری دلم میخواست به او شکل بدهم. من بزرگ شد و بین باکرگی کاغذ تنها و تنها تر شد. اول من نبود . من در مقابل هویت های دیگر تعریف میشد. درختها بودند. کلبه دوست داشتنی صورتی و ابرهای قلمبه دخترانه ام و بعد همیشه دختری با موهای دمب گوشی و پسری که کنارش دستش را گرفته بود. شاید همان وقت شروع شد.
دختر نبود با دامن همیشه نارنجی اش. ابرها بودند و برگهای جدید درخت. و من نخواهم گفت که دامن دخترک چگونه سیاه شد.
و روزها گذشتند مثل همیشه که میگذرند. و شب ها صبح میشوند بدون توجه به رنگ دامنت.
و همه چیز در حال حرکت بود. روی خاک نشسته بودم و با دهان باز موج های اطرافش را نگاه میکردم. همه چیز کش می آمد و همه چیز حرکت میکرد. و نمیشد باور کنی چه میبینی. تا میخواستی ببینی چیز دیگری جلوی چشمانت بود. آن روزها بود که سوار قطار شدم شاید. قسمتی از حرکت شدم. و حتی وقتی خیلی هم دلم گرفته باشد نخواهم گفت که روی ریل ها چه دیدم. نهایتش این است که سیگر روز گوش کنم و آرام گریه کنم.
یادم نمی آید سطرهای بالا را. خودم را بین کلمات مینویسم. خودم را به طرز بی رحمانه ای تنها مینوسم که بعد که خواندمش کمتر احساس تنهایی کنم.
قلبم میترکد. انقدر دامنم سیاه و خشن شده که انعکاس هیچ رنگی را در آن نمیبینم. حتی قدرت تخیلم را از دست داده ام. درخت ها را همیشه سبز میبینم بدون اینکه اذیت شوم. نه اینکه دختر قوی ای نباشم. من سوار این قطار لعنتی شدم و با سرعتش کنار آمدم و حالم دیگر به هم نمیخورد. روزها به پنجره ی قطار ساعت ها خیره میمانم و دام هم برای سکون تنگ نمیشود چون سکون وجود ندارد. و دلم برای تو هم تنگ نمیشود چون تو هم وجود نداری. حتی دیگر بین خط های من هم وجود نداری. دلم برای تو تنگ نمیشود . دلم برای وجود نداشتنت تنگ میشود.
در قطار همه چیز همان شکلی است که باید باشد. همه سوار میشوند و همه دیر یا زود پیاده میشوند. بعضی ها باز هم سوار میشوند ولی خوب میدانم که همه مسافرند. به همه شان لبخند خواهم زد ولی پنجره ام از همه آنها وفادارتر است. و شاید روزی بفهمم که من در این قطار تنها هستم و همیشه سوارش بوده ام . بقیه فقط مسافران مهربانی هستند که به قطارم سر میزنند. روی صندلی هایم که روز به روز کهنه تر میشود مینشینند. ساندویچ هایشان را گاز میزنند . از قطارها و راه های دیگری برایم حرف میزنند و میروند. و همیشه میروند همان گونه که قبلا رفته اند و همیشه باید رفت. و من چون دختر قوی ای شدم که دیگر بالا نمی آورد نباید به خاطر این گریه کنم.
این روزها کارهای بزرگی انجام دادم. ریل های قطارم را کج کردم تا از مسیر سبزتری رد شوم و زمان بیشتری را با پنجره ام بگذرانم. و موفق بوده ام! فقط بعضی شبها که همه خوابیده اند و من صدای ضربان قلبم را میشنوم چیزهایی مینویسم که حتی خودم بار بعدی که خواندمشان نفهمم. و خوب میدانم فردا همه چیز به روال عادی بازخواهد گشت.
دختر نبود با دامن همیشه نارنجی اش. ابرها بودند و برگهای جدید درخت. و من نخواهم گفت که دامن دخترک چگونه سیاه شد.
و روزها گذشتند مثل همیشه که میگذرند. و شب ها صبح میشوند بدون توجه به رنگ دامنت.
و همه چیز در حال حرکت بود. روی خاک نشسته بودم و با دهان باز موج های اطرافش را نگاه میکردم. همه چیز کش می آمد و همه چیز حرکت میکرد. و نمیشد باور کنی چه میبینی. تا میخواستی ببینی چیز دیگری جلوی چشمانت بود. آن روزها بود که سوار قطار شدم شاید. قسمتی از حرکت شدم. و حتی وقتی خیلی هم دلم گرفته باشد نخواهم گفت که روی ریل ها چه دیدم. نهایتش این است که سیگر روز گوش کنم و آرام گریه کنم.
یادم نمی آید سطرهای بالا را. خودم را بین کلمات مینویسم. خودم را به طرز بی رحمانه ای تنها مینوسم که بعد که خواندمش کمتر احساس تنهایی کنم.
قلبم میترکد. انقدر دامنم سیاه و خشن شده که انعکاس هیچ رنگی را در آن نمیبینم. حتی قدرت تخیلم را از دست داده ام. درخت ها را همیشه سبز میبینم بدون اینکه اذیت شوم. نه اینکه دختر قوی ای نباشم. من سوار این قطار لعنتی شدم و با سرعتش کنار آمدم و حالم دیگر به هم نمیخورد. روزها به پنجره ی قطار ساعت ها خیره میمانم و دام هم برای سکون تنگ نمیشود چون سکون وجود ندارد. و دلم برای تو هم تنگ نمیشود چون تو هم وجود نداری. حتی دیگر بین خط های من هم وجود نداری. دلم برای تو تنگ نمیشود . دلم برای وجود نداشتنت تنگ میشود.
در قطار همه چیز همان شکلی است که باید باشد. همه سوار میشوند و همه دیر یا زود پیاده میشوند. بعضی ها باز هم سوار میشوند ولی خوب میدانم که همه مسافرند. به همه شان لبخند خواهم زد ولی پنجره ام از همه آنها وفادارتر است. و شاید روزی بفهمم که من در این قطار تنها هستم و همیشه سوارش بوده ام . بقیه فقط مسافران مهربانی هستند که به قطارم سر میزنند. روی صندلی هایم که روز به روز کهنه تر میشود مینشینند. ساندویچ هایشان را گاز میزنند . از قطارها و راه های دیگری برایم حرف میزنند و میروند. و همیشه میروند همان گونه که قبلا رفته اند و همیشه باید رفت. و من چون دختر قوی ای شدم که دیگر بالا نمی آورد نباید به خاطر این گریه کنم.
این روزها کارهای بزرگی انجام دادم. ریل های قطارم را کج کردم تا از مسیر سبزتری رد شوم و زمان بیشتری را با پنجره ام بگذرانم. و موفق بوده ام! فقط بعضی شبها که همه خوابیده اند و من صدای ضربان قلبم را میشنوم چیزهایی مینویسم که حتی خودم بار بعدی که خواندمشان نفهمم. و خوب میدانم فردا همه چیز به روال عادی بازخواهد گشت.
Jul 3, 2005
Jun 27, 2005
تابستان با بوهای عجیب غریبش.
با لحظه هایی که مثل هوای مرطوبش به بدنت میچسبند.
با آفتابی که دستت را طلایی میکند.
تابستان و روزهای طلایی چسبناکش.
روزهای قاپ قلپ آب خوردن.
تابستانی که من و تو را چندین سال پیش آبستن بود
فصلی که همیشه بیشتر از همه از او توقع میرود.
و امسال وقتی رسید آرام در گوشم گفت :
all will pass, will end too fast, u know
با لحظه هایی که مثل هوای مرطوبش به بدنت میچسبند.
با آفتابی که دستت را طلایی میکند.
تابستان و روزهای طلایی چسبناکش.
روزهای قاپ قلپ آب خوردن.
تابستانی که من و تو را چندین سال پیش آبستن بود
فصلی که همیشه بیشتر از همه از او توقع میرود.
و امسال وقتی رسید آرام در گوشم گفت :
all will pass, will end too fast, u know
Jun 21, 2005
دنیا را دایره های تو در تو پر کرده.
پشت همه چیز دیالیکتیک خود نمایی میکند.
هر چیزی که وجود دارد متضاد خودش را هم به وجود می آورد و همیشه روزی این دو از جدال با هم خسته میشوند و واحد جدیدی را به وجود می آورند. واحدی مثل قبل . شاید بتوان گفت کامل تر یا مطابق تر با حال. تز جدید باز برای ادامه حیاتش متضاد خودش را می آفریند و این همین تضادهاست که زندگی را به جریان می اندازد.
همه چیز در حال رفت و برگشت است. بالا میرویم و پایین می آییم. دنیا پیچیده میشود. شکل زندگی ها عوض میشود. فردیت ها بزرگ میشوند. زندگی اشتراکی مفهومش را از دست میدهد. از همان اوایل زندگی در مدرسه حسابت از بقیه جدا میشود. با عددهایی از بقیه متمایز میشوی. عددها یادمان میدهند که اول و آخر همه چیز خودمان مهمیم. هدف ها روز به روز شخصی تر میشوند. و چه جذاب بود زندگی در دورانی که همه برای زندگی کردن کنار هم کار میکردند. و باز هم برگشتی خواهیم داشت به یکی شدن ولی به شکلی جدید. آن روزهایی که فردیت در بزرگترین شکل وجودیش خود نمایی کند از همان جا کمرنگ میشود.
اینها را مینویسم تا آرام شوم. تا بیشتر باورم شود که زندگی فقط بالا پایین شدن دو صفحه ترازوست و همه چیز عوض میشود. پشت روزمرگیهای عادی دلت برایم تنگ میشود. پشت روال عادی در حال جریان تمایلات جدید نامرئی بوجود می آیند و رشد میکنند. اینها تحمل سختی ها را برایم آسان میکند. هر روز وقتی زانوهایم را بغل میکنم و روی تختم به کلد پلی گوش میدهم اینها را برای خودم تکرار میکنم و لبخند میزنم. لحظه ها آرام از کنارم عبور میکنند و انقدر بازی های مختلفی میتوانم با آنها بکنم که بهترین همبازی به نظرم می آیند.
و این روزها نتیجه های جالب میگیرم و نمیدانم به خاطر خوب دیدن سیر عادی زندگی است که اتفاقات غیر قابل پیش بینی به نظرم خیلی عجیب می آیند و یا با دید خودم جریان زندگی ام را عوض کردم.
چندان اهمیتی ندارد.
دفترم را از بین خاطرات بایگانی شده بیرون میکشم. ار آخرین نوشته 7.8 ماهی میگذرد. و چقدر همه چیز دور به نظر می آید. دنیای آن روزها دنیای خاکستری امروز نبود. دنیای سفیدی بود که کوچکترین لکه ها کثیف و چرکش میکردند. آن روزها خودم را پشت سفیدی قایم میکردم و فکر میکردم از پس همه چیز بر می آیم و بعد که صفحه سفید از جلوی چشمانم حرکت کرد در چیزهایی گیر کردم که حتی فکر میکردم برایم مهم نبودند. و چقدر همه اینها دور بودند!
و چقدر امروز و این کامات دور خواهند شد.
پشت همه چیز دیالیکتیک خود نمایی میکند.
هر چیزی که وجود دارد متضاد خودش را هم به وجود می آورد و همیشه روزی این دو از جدال با هم خسته میشوند و واحد جدیدی را به وجود می آورند. واحدی مثل قبل . شاید بتوان گفت کامل تر یا مطابق تر با حال. تز جدید باز برای ادامه حیاتش متضاد خودش را می آفریند و این همین تضادهاست که زندگی را به جریان می اندازد.
همه چیز در حال رفت و برگشت است. بالا میرویم و پایین می آییم. دنیا پیچیده میشود. شکل زندگی ها عوض میشود. فردیت ها بزرگ میشوند. زندگی اشتراکی مفهومش را از دست میدهد. از همان اوایل زندگی در مدرسه حسابت از بقیه جدا میشود. با عددهایی از بقیه متمایز میشوی. عددها یادمان میدهند که اول و آخر همه چیز خودمان مهمیم. هدف ها روز به روز شخصی تر میشوند. و چه جذاب بود زندگی در دورانی که همه برای زندگی کردن کنار هم کار میکردند. و باز هم برگشتی خواهیم داشت به یکی شدن ولی به شکلی جدید. آن روزهایی که فردیت در بزرگترین شکل وجودیش خود نمایی کند از همان جا کمرنگ میشود.
اینها را مینویسم تا آرام شوم. تا بیشتر باورم شود که زندگی فقط بالا پایین شدن دو صفحه ترازوست و همه چیز عوض میشود. پشت روزمرگیهای عادی دلت برایم تنگ میشود. پشت روال عادی در حال جریان تمایلات جدید نامرئی بوجود می آیند و رشد میکنند. اینها تحمل سختی ها را برایم آسان میکند. هر روز وقتی زانوهایم را بغل میکنم و روی تختم به کلد پلی گوش میدهم اینها را برای خودم تکرار میکنم و لبخند میزنم. لحظه ها آرام از کنارم عبور میکنند و انقدر بازی های مختلفی میتوانم با آنها بکنم که بهترین همبازی به نظرم می آیند.
و این روزها نتیجه های جالب میگیرم و نمیدانم به خاطر خوب دیدن سیر عادی زندگی است که اتفاقات غیر قابل پیش بینی به نظرم خیلی عجیب می آیند و یا با دید خودم جریان زندگی ام را عوض کردم.
چندان اهمیتی ندارد.
دفترم را از بین خاطرات بایگانی شده بیرون میکشم. ار آخرین نوشته 7.8 ماهی میگذرد. و چقدر همه چیز دور به نظر می آید. دنیای آن روزها دنیای خاکستری امروز نبود. دنیای سفیدی بود که کوچکترین لکه ها کثیف و چرکش میکردند. آن روزها خودم را پشت سفیدی قایم میکردم و فکر میکردم از پس همه چیز بر می آیم و بعد که صفحه سفید از جلوی چشمانم حرکت کرد در چیزهایی گیر کردم که حتی فکر میکردم برایم مهم نبودند. و چقدر همه اینها دور بودند!
و چقدر امروز و این کامات دور خواهند شد.
Jun 16, 2005
من از پشت تاریکی شب اینجا با یه پنجره میام تو روشنی روز تو.
فرقی نداره که روشنه یا تاریک. جفتمون جذب عمق نگاه یک عکس میشیم.
من از اینجا به این همه فاصله فکر میکنم و این فاصله بیشتر بهم جسارت نزدیکتر شدن میده.
فاصله انقدر زیاد هست که همه تضاد ها رو تو خودش حل کنه.
سرما و گرما یا روز و شب همه یکی میشن.
همه چیز صرفا تو یه پنجره خلاصه میشه که همه مفهوما توش مثل خمیر شکل میگیره و بعضی وقتا ته دلمون از ترس خالی میشه.
هیجان انگیزه.
فرقی نداره که روشنه یا تاریک. جفتمون جذب عمق نگاه یک عکس میشیم.
من از اینجا به این همه فاصله فکر میکنم و این فاصله بیشتر بهم جسارت نزدیکتر شدن میده.
فاصله انقدر زیاد هست که همه تضاد ها رو تو خودش حل کنه.
سرما و گرما یا روز و شب همه یکی میشن.
همه چیز صرفا تو یه پنجره خلاصه میشه که همه مفهوما توش مثل خمیر شکل میگیره و بعضی وقتا ته دلمون از ترس خالی میشه.
هیجان انگیزه.
Subscribe to:
Posts (Atom)