چیزی از جنس بغض روی سینه ام سنگینی می کند
پشت آن، در تاریک ترین بخش های وجودم، شعفی شدید به زندگی وجود دارد
و خوب می دانم که همین عشق به بودن و ناتوان بودنم از کشیدن شیره ی زندگی ، انقدر تاریکم میکند.
Jul 28, 2009
Jul 23, 2009
بیست و سه ساله شدم
ملاحظه کارتر، با گرایشاتی به نوعی ثبات و نگاهی مات تر
گذشته ام را می جویم
در جستجوی تکه هایی از وجودم که از من جدا شدند
چه آنهایی که کندند و بردند، چه آنهایی که دو دستی همراه با رویاهایم تقدیمشان کردم به کسانی که دیگر اینجا نیستند.
امشب، بدون اینکه کسی منتظر بازگشتم باشد
تنها در خیابان های برلین پرسه می زنم
به دنبال دلیلی برای بودنم.
ملاحظه کارتر، با گرایشاتی به نوعی ثبات و نگاهی مات تر
گذشته ام را می جویم
در جستجوی تکه هایی از وجودم که از من جدا شدند
چه آنهایی که کندند و بردند، چه آنهایی که دو دستی همراه با رویاهایم تقدیمشان کردم به کسانی که دیگر اینجا نیستند.
امشب، بدون اینکه کسی منتظر بازگشتم باشد
تنها در خیابان های برلین پرسه می زنم
به دنبال دلیلی برای بودنم.
Jul 21, 2009
5 سال پیش، من و آلما این وبلاگ را شروع کردیم.
چه روزهایی که گذراندیم،
خاطراتی که ساختیم،
عشق هایی که متولد شدند و مردند،
چه چیزها که از دست دادیم و یافتیم
در این گذار چه بسیار دیدیم و آموختیم،
و من هنوز همان درس ها را دوره می کنم
زندگی هر چقدر هم سخاوتمندانه مرا غافلگیر کرد،
در آموختن مرزهای کنترل به این شاگرد بدبینش
ناتوان ماند
که من هنوز ترس های گذشته را در کوله باری حمل می کنم
و هنوز در روزهای تاریکم یادم می رود که شادی یک قدم با من فاصله دارد
و هر سال سری به گذشته ی مکتوبم می زنم
که باور کنم که روزهای سخت را گذراندم
که یادم بیاید ، که خوشبختی در آینده منتظر من نیست
اول و آخرش همین است
و هر سال فقط مسئولیت ها بیشتر می شوند و پیچیدگی ها هم
Feb 9, 2009
all I want is to fly
in the blue sky
when I'm so fuckin high
my mouth gets dry
and I wanna cry
cuz u seem so shy
oh baby baby try
we are too young to die!
tell me why why why?
u told me a lie
when I wanted to buy
a symbolic tie!
but baby lets try
don't tell me goodbye
just hang me up to dry
I've got a pair of eye(s)
but when i wanna cry
they go fuckin dry
hala vay vay vayyy!
baby lets apply
for that uni in Shanghai!
then I'll make you some pie
u'd like it. Aye?
oh baby baby try!
we are too young to die.
written by: AlmaSadaf
Friday November 30, 2007
Feb 7, 2009
Jan 25, 2009
Oct 20, 2008
Sep 24, 2008
Sep 22, 2008
Sep 5, 2008
Aug 9, 2008
روزهایی که خودم را در خانه محبوس می کنم
کاملا فراموش میکنم که چیزی به نام زندگی بیرون وجود دارد.
خیلی ساده با لوازم خانه همزاد پنداری میکنم.
ساعت ها با مبل جلوی تلویزیون یکی میشوم و وجودم را در حد جناب مبل تقلیل می دهم.
بعد از چند ساعت انقدر کسل می شوم که فکر میکنم همیشه فقط همین بوده و غیر از این وجود نداشته
حتی عکس های روی دیوار اتاقم خیلی غیر واقعی به نظرم می آیند. انگار فضاهای رنگی و صورت های خندان هم نقش هایی فانتزی اند.
این تصاویر گذشته خیلی ترسناکند
جدیدا فکر میکنم حتی قرار نیست به آدم حس خوبی بدهند، حس های این تصاویر منجمد نمی شوند و از پشت شاتر دوربین بیرون میریزند. فقط به طرز دیوانه واری آدم را تبدیل به موجودات نوستالژیکی می کنند.
شاید هم نه! راجع به این چیزها هم حتی دیگر نمی توان قانون داد.
حوصلم سر رفته خب!
کاملا فراموش میکنم که چیزی به نام زندگی بیرون وجود دارد.
خیلی ساده با لوازم خانه همزاد پنداری میکنم.
ساعت ها با مبل جلوی تلویزیون یکی میشوم و وجودم را در حد جناب مبل تقلیل می دهم.
بعد از چند ساعت انقدر کسل می شوم که فکر میکنم همیشه فقط همین بوده و غیر از این وجود نداشته
حتی عکس های روی دیوار اتاقم خیلی غیر واقعی به نظرم می آیند. انگار فضاهای رنگی و صورت های خندان هم نقش هایی فانتزی اند.
این تصاویر گذشته خیلی ترسناکند
جدیدا فکر میکنم حتی قرار نیست به آدم حس خوبی بدهند، حس های این تصاویر منجمد نمی شوند و از پشت شاتر دوربین بیرون میریزند. فقط به طرز دیوانه واری آدم را تبدیل به موجودات نوستالژیکی می کنند.
شاید هم نه! راجع به این چیزها هم حتی دیگر نمی توان قانون داد.
حوصلم سر رفته خب!
Aug 7, 2008
Jul 12, 2008
Jul 4, 2008

I miss you
Like nothing
It's just a feeling
Made of tears
I miss you
Though I am not sure if I know you
I miss you
As if you were here just yesterday
Miss you like a child
Like nothing!
Like a talking gold fish
A schizophrenic
With mixed up flashes
Silence and sunshine
I feel nervous
Left out
Cold hearted
Blue
I miss you
Something that doesn’t exist
That I don’t even know.
Miss you
Forever.
Jun 20, 2008
Jun 19, 2008
زندگی آن روزهایی بود که درختان و گلها آنقدر چیزهای کشف نشده داشتند که مرا ساعت ها مشغول می کردند.
روزهایی که آنقدر بازی می کردیم که زمان مفهومش را از دست میداد و وقتی همسایه مان شلنگ را از حیاط خانه اش بیرون می آورد تا باغچه را آب بدهد، التماسش می کردیم که فقط یک دقیقه بگذارد ما آب بخوریم
زندگی همان قلپ قلپ آب خوردن ها بود و جنگ بادکنک و سیب زمینی با پسرهای کوچه مان
زندگی حوض حیاط مادربزرگم بود که شنا کردن در آن بزرگترین گناه روی زمین بود.
زندگی گل های باغچه بود که با آنها آدمک درست می کردیم و پدربزرگم با چوب دور حیاط دنبالمان می کرد.
زندگی مسابقه های دوچرخه سواری سر یک بسته چیپس بود که به اندازه ی تمام امتحان های امروز اهمیت داشت.
زندگی خنده های یواشکی سر کلاس ها بود و نامه نگاری ها
عشق های کودکانه و ناهار بعد از مدرسه و آنلاین شدن.
آن روزها فکر می کردم که فقط آدم بزرگ ها می دانند زندگی چیست.
زهی خیال باطل
Jun 12, 2008
Jun 10, 2008
May 28, 2008
هر بار که چشمانم را می بندم انگار برای لحظه ای چیزی از وجودم جدا می شود.
هاله ی سفیدی دور دنیای بیرون پیله بسته
تصور می کنم شاید همه این چند هفته ی اخیر ، خواب بودم!
هر لحظه ام گویی با نیمی از وجودم زندگی می کنم و نیمه ی دیگرم مرده است.
دنیا گنگ است، همانطور که در مستی می شود.
کسی برایم اینجا آهنگ عاشقانه ای می خواند
و من به دوردست ها خیره می شوم
من گیر کرده ام، در بند چیزی که دیگر آن را نمی شناسم
چیز زیادی هم نمانده، به جز لحظاتی که از زیر خاطراتی که پاره پاره شان کردم، لیز خورده اند.
من تسلیمم.
قبول می کنم که هیچ چیز مطلقی در دنیا وجود ندارد
و همه چیز آن طور که می خواهم پیش نمی رود.
فقط می خواهم بخوابم.
بدون وحشت، پرش های احساسی و نگاه ها و تماس های تکه تکه شده.
هاله ی سفیدی دور دنیای بیرون پیله بسته
تصور می کنم شاید همه این چند هفته ی اخیر ، خواب بودم!
هر لحظه ام گویی با نیمی از وجودم زندگی می کنم و نیمه ی دیگرم مرده است.
دنیا گنگ است، همانطور که در مستی می شود.
کسی برایم اینجا آهنگ عاشقانه ای می خواند
و من به دوردست ها خیره می شوم
من گیر کرده ام، در بند چیزی که دیگر آن را نمی شناسم
چیز زیادی هم نمانده، به جز لحظاتی که از زیر خاطراتی که پاره پاره شان کردم، لیز خورده اند.
من تسلیمم.
قبول می کنم که هیچ چیز مطلقی در دنیا وجود ندارد
و همه چیز آن طور که می خواهم پیش نمی رود.
فقط می خواهم بخوابم.
بدون وحشت، پرش های احساسی و نگاه ها و تماس های تکه تکه شده.
May 15, 2008
من حوصله ندارم
حتی حوصله ندارم که اشک هایم را با کسی تقسیم کنم
فقط در اتاقم خودم را محبوس می کنم
می خوانم و می نویسم
تگاه های نگران پدرم هم عاملی مضاعف می شود که در اتاقم بمانم
معذبم می کنند
جواب می خواهند
آنقدر در پیچ می اندازتم تا جایی می شکنم
فریاد می زنم که از من توقع نداشته باشد که انسان ها را همیشه بفهمم
که حق ندارد از من بخواهد که خودخواه نباشم
که مادرم حق نداشته وقتی در شرایط سختی زندگی میکرده من را پس بیندازد
من نمی خواهم درکش کنم!
به من می گوید که چطور از آنچه برایش بهتر بوده گذشته
چون خودخواه نبوده و یا خودخواهی اش نمود دیگری داشته
شاید خودخواهی اش در توان نداشتن در نگاه کردن به صورت کسی بوده که نمی خوانسته او را برنجاند
پدر من مانده، آستانه تحملش را بالا برده و معتقد است که زندگی همین است
و تا جایی که می توان باید ساخت
من منفجر می شوم از اینکه چنین عقایدی هنوز وجود دارند
می خواهم خودخواه بمانم
زندگی همین نیست
و آدم ها می روند
دنبال آنچه برایشان بهتر است
و آنقدر تو را می رانند
که اصلا فرصتی پیش نیاید که در چشمانت نگاه کنند
کسی به من میگفت که اتفاقی می افتد که به نفع جفتمان است
و من هر روز می شکنم، به نفعم است لابد!! نمی فهمم!
من صدای زندگی در خانه مان هستم
صدایی که نبودنش افسرده کننده است
من هر روز و هر لحظه بغض دارم
احتمالا به نفعم است!
من هر روز نیازهای جنسی ام را مخفی می کنم
نگاه های خریدارانه حالم را به هم می زنند
دستانم لمس نمی شوند و می لرزند
و من دورتر می روم
فقط رویم را بر می گردانم و پشت دوستانم قایم می شوم
مست می شوم و گوشه ای دنج می خوابم
من مسئول منم
این درست نیست که همه چیز انقدر ساده باشد
پدر من حق ندارد تصور من را به هم بزند
چون کسی که من عاشقش بودم قول هایش را شکست
و وقتی نگاهش می کردم ، رویش را بر می گرداند
چرا ناراحت شود
او کسی را دارد که برایش همان لالایی ها را بخواند
من مسئول منم، نه او نه هیچکس !
و دنبال جای خشکی روی بالشم می گردم!
پدر من حق ندارد مسئولیت احساسات کس دیگری را هم به دوش بکشد
هیچ کس حق ندارد
چون زندگی کثیف است
لابد به نفع مان است!
من دختر بداخلاق جدی گروهمان هستم
که دلم برای پسری که از هر بهانه ای استفاده می کند تا راجع به درس ها از من کمک بگیرد، دلش می سوزد
توجهش به جزئیات کارهایم مرا متحیر می کند و من سعی می کنم همان طور بی تفاوت با نگاه همیشه ثابتم جوابش را بدهم
به من مربوط نسیت
من فقط مسئول منم
من که تعهدی ندارم
من که قولی ندادم
حتی اگر داده بودم
چه چیزی در داین دنیا مانع می شود که آدم ها قول هایشان را بشکنند؟
هیچ کس هم نیست که یقه ی آدم را بگیرد
در این دنیا باید دوید، با سرعت و گذشته را پشت سر گذارند
و فقط کافیست که کمی سرعتمان کم شود
این روزها من در وقفه های زمانی می افتم
به عقب می روم و در سکون نگاه می کنم
وقتی آدم کند تر از جهان حرکت کند
صداها کش می آسند و ترسناک می شوند
حجم ها شکل واقعی شان را از دست می دهند
و آدم می ترسد
من می ترسم
همه چیز تغییر می کند
همه چیز تغییر می کند
و
من
می شکنم
در هر گذر می شکنم
حتی حوصله ندارم که اشک هایم را با کسی تقسیم کنم
فقط در اتاقم خودم را محبوس می کنم
می خوانم و می نویسم
تگاه های نگران پدرم هم عاملی مضاعف می شود که در اتاقم بمانم
معذبم می کنند
جواب می خواهند
آنقدر در پیچ می اندازتم تا جایی می شکنم
فریاد می زنم که از من توقع نداشته باشد که انسان ها را همیشه بفهمم
که حق ندارد از من بخواهد که خودخواه نباشم
که مادرم حق نداشته وقتی در شرایط سختی زندگی میکرده من را پس بیندازد
من نمی خواهم درکش کنم!
به من می گوید که چطور از آنچه برایش بهتر بوده گذشته
چون خودخواه نبوده و یا خودخواهی اش نمود دیگری داشته
شاید خودخواهی اش در توان نداشتن در نگاه کردن به صورت کسی بوده که نمی خوانسته او را برنجاند
پدر من مانده، آستانه تحملش را بالا برده و معتقد است که زندگی همین است
و تا جایی که می توان باید ساخت
من منفجر می شوم از اینکه چنین عقایدی هنوز وجود دارند
می خواهم خودخواه بمانم
زندگی همین نیست
و آدم ها می روند
دنبال آنچه برایشان بهتر است
و آنقدر تو را می رانند
که اصلا فرصتی پیش نیاید که در چشمانت نگاه کنند
کسی به من میگفت که اتفاقی می افتد که به نفع جفتمان است
و من هر روز می شکنم، به نفعم است لابد!! نمی فهمم!
من صدای زندگی در خانه مان هستم
صدایی که نبودنش افسرده کننده است
من هر روز و هر لحظه بغض دارم
احتمالا به نفعم است!
من هر روز نیازهای جنسی ام را مخفی می کنم
نگاه های خریدارانه حالم را به هم می زنند
دستانم لمس نمی شوند و می لرزند
و من دورتر می روم
فقط رویم را بر می گردانم و پشت دوستانم قایم می شوم
مست می شوم و گوشه ای دنج می خوابم
من مسئول منم
این درست نیست که همه چیز انقدر ساده باشد
پدر من حق ندارد تصور من را به هم بزند
چون کسی که من عاشقش بودم قول هایش را شکست
و وقتی نگاهش می کردم ، رویش را بر می گرداند
چرا ناراحت شود
او کسی را دارد که برایش همان لالایی ها را بخواند
من مسئول منم، نه او نه هیچکس !
و دنبال جای خشکی روی بالشم می گردم!
پدر من حق ندارد مسئولیت احساسات کس دیگری را هم به دوش بکشد
هیچ کس حق ندارد
چون زندگی کثیف است
لابد به نفع مان است!
من دختر بداخلاق جدی گروهمان هستم
که دلم برای پسری که از هر بهانه ای استفاده می کند تا راجع به درس ها از من کمک بگیرد، دلش می سوزد
توجهش به جزئیات کارهایم مرا متحیر می کند و من سعی می کنم همان طور بی تفاوت با نگاه همیشه ثابتم جوابش را بدهم
به من مربوط نسیت
من فقط مسئول منم
من که تعهدی ندارم
من که قولی ندادم
حتی اگر داده بودم
چه چیزی در داین دنیا مانع می شود که آدم ها قول هایشان را بشکنند؟
هیچ کس هم نیست که یقه ی آدم را بگیرد
در این دنیا باید دوید، با سرعت و گذشته را پشت سر گذارند
و فقط کافیست که کمی سرعتمان کم شود
این روزها من در وقفه های زمانی می افتم
به عقب می روم و در سکون نگاه می کنم
وقتی آدم کند تر از جهان حرکت کند
صداها کش می آسند و ترسناک می شوند
حجم ها شکل واقعی شان را از دست می دهند
و آدم می ترسد
من می ترسم
همه چیز تغییر می کند
همه چیز تغییر می کند
و
من
می شکنم
در هر گذر می شکنم
Feb 15, 2008
وقتی آدم کارهای زیادی برای انجام دادن دارد
و باید تعداد زیادی مقاله بخواند
و با چند استاد در اسرع وقت تماس بگیرد
مغز به عنوان عامل همدست وجه توجیه کننده ی آدم ، توجهش به همه مسائل حاشیه ای چندین برابر می شود
برای من به این ترتیب عمل می کند:
اولین توجیه منطقی این است که چون دیر به خانه آمده ام نمی رسم که امشب کاری کنم پس چه بهتر که فیلم ببینم به خصوص که فیلم پرسپولیس باشد که اصلا برای من خیلی هم مفید است و میتوانم پدر و مادرم را هم به دیدنش دعوت کنم و باعث استحکام جو خانواده شوم!
بعد از آن مرحله ای است که مهم نیست چقدر دیر است چون با دیدن دختر کوچکی که می خواست آخرین پیغمبر شود و کاری کند که همه آدم های فقیر روزی یک بار مرغ سوخاری بخورند یاد 5 سالگی خودم می افتم که می خواستم وقتی بزرگ شدم یک مغازه دار شوم و همه چیز را به همه 1 تومان بدهم! و بعد آنقدر پر میشوم از تناقض که باید بنویسم
من هنوز همان دختر 5 ساله هستم با رگه هایی از بدبینی.
عدالت برای من البته دیگر مساوی با برابری نیست.
ولی من در تناقض بین آگاهی و بی تفاوتی خودم معلقم.
جامعه شناسی خواندنم از یک طرف راهی است برای شناختن این نابرابری ها و از طرف دیگر آنقدر سنسورهایم را به این مسائل بی حس کرده ام که حتی وقتی میخواهم ببینم هم به سختی میبینمشان.
هر روز از کنار مسائلی میگذرم که ناراحتم می کنند و سعی می کنم نبینمشان
سلول های سرطانی توجیه گری در من این مواقع به طرز فوق العاده سریعی تکثیر می شوند. من نمی توانم در مورد خیلی از چیزهایی که میبینم کاری بکنم پس چرا خودم را ناراحت کنم؟
خب پس بهتر است که نبینم.
و امروز می دانم که در مورد خیلی از این چیزهایی که میتوانم کاری بکنم هم همان سیاست را در پیش گرفته ام . حتی برای خودم هم انرژی کافی نمی گذارم
و زندگیم را محدود کرده ام به همین دنیای مسخره کوچک دور خودم و همه چیز را با منطق و ارزش های خودم میسنجم و ارزیابی می کنم و متقابلا جواب می دهم.
من می خواهم یک عالمه کارهای بزرگ انجام دهم. اصلا هم آدم افسرده ی پوچ گرایی نیستم و خیلی هم به تغییر اجتماعی اعتقاد دارم. من یک عالمه کارهای بزرگ دارم و احساس میکنم خیلی از زندگیم را بیخود صرف مسائلی کردم که بیش از آنچه مهمند، وقتم را گرفتند پس کاری کنم که بعدها چنین حسی نداشته باشم!
البته صدف افسرده ی بی انگیزه ای هم هست که می دانم همین جاها پشت این کلمات قایم شده و می شناسمش
و باید تعداد زیادی مقاله بخواند
و با چند استاد در اسرع وقت تماس بگیرد
مغز به عنوان عامل همدست وجه توجیه کننده ی آدم ، توجهش به همه مسائل حاشیه ای چندین برابر می شود
برای من به این ترتیب عمل می کند:
اولین توجیه منطقی این است که چون دیر به خانه آمده ام نمی رسم که امشب کاری کنم پس چه بهتر که فیلم ببینم به خصوص که فیلم پرسپولیس باشد که اصلا برای من خیلی هم مفید است و میتوانم پدر و مادرم را هم به دیدنش دعوت کنم و باعث استحکام جو خانواده شوم!
بعد از آن مرحله ای است که مهم نیست چقدر دیر است چون با دیدن دختر کوچکی که می خواست آخرین پیغمبر شود و کاری کند که همه آدم های فقیر روزی یک بار مرغ سوخاری بخورند یاد 5 سالگی خودم می افتم که می خواستم وقتی بزرگ شدم یک مغازه دار شوم و همه چیز را به همه 1 تومان بدهم! و بعد آنقدر پر میشوم از تناقض که باید بنویسم
من هنوز همان دختر 5 ساله هستم با رگه هایی از بدبینی.
عدالت برای من البته دیگر مساوی با برابری نیست.
ولی من در تناقض بین آگاهی و بی تفاوتی خودم معلقم.
جامعه شناسی خواندنم از یک طرف راهی است برای شناختن این نابرابری ها و از طرف دیگر آنقدر سنسورهایم را به این مسائل بی حس کرده ام که حتی وقتی میخواهم ببینم هم به سختی میبینمشان.
هر روز از کنار مسائلی میگذرم که ناراحتم می کنند و سعی می کنم نبینمشان
سلول های سرطانی توجیه گری در من این مواقع به طرز فوق العاده سریعی تکثیر می شوند. من نمی توانم در مورد خیلی از چیزهایی که میبینم کاری بکنم پس چرا خودم را ناراحت کنم؟
خب پس بهتر است که نبینم.
و امروز می دانم که در مورد خیلی از این چیزهایی که میتوانم کاری بکنم هم همان سیاست را در پیش گرفته ام . حتی برای خودم هم انرژی کافی نمی گذارم
و زندگیم را محدود کرده ام به همین دنیای مسخره کوچک دور خودم و همه چیز را با منطق و ارزش های خودم میسنجم و ارزیابی می کنم و متقابلا جواب می دهم.
من می خواهم یک عالمه کارهای بزرگ انجام دهم. اصلا هم آدم افسرده ی پوچ گرایی نیستم و خیلی هم به تغییر اجتماعی اعتقاد دارم. من یک عالمه کارهای بزرگ دارم و احساس میکنم خیلی از زندگیم را بیخود صرف مسائلی کردم که بیش از آنچه مهمند، وقتم را گرفتند پس کاری کنم که بعدها چنین حسی نداشته باشم!
البته صدف افسرده ی بی انگیزه ای هم هست که می دانم همین جاها پشت این کلمات قایم شده و می شناسمش
Jan 14, 2008
Well, people
since my blog visitors are increasing
Im deciding to give u a clue about my recurrent posts.
as u can see, In the last few months
I'm desperetly tryin to pass one of those "gettin over someone u love" things
here is the thing
we used to be lovers
lovers as he thought that "having me in his arms is the most valuable thing in his life"
but then things changed
and values changed
as they always do
so, one day we decided not to be lovers anymore
so I lost his arms!
he said I wouldnt, but that changed too
it sucked , u know , but thats life! hah?
long story short
Im tryin to cope with these new values
here's one:
he keeps answering my kisses with smiles
well, who knows? maybe I'm not a kissable type of person
and more like a person u smile at!
or maybe they're not that bad, they can mean like "tanx for ur kisses, they seem really nice, have a good day! "
or another pessimistic explanation like: "Oh no! not again!" in a polite way that doesn't need to be explained.
anyway. that's the story that makes me cry everyday on my way home.
hmmmmm... what a silly little girl!
Tanx for ur time.
P.S: I dont have any contagious deseases.
Dec 20, 2007
احساس جدیدیه که تازگی ها کشفش کردم .خواب و بیدار توی تختم، احساس می کنم خودم نیستم. دیگری ای هستم که خودم رو می بینم و در عین حال وجود این یکی رو حس می کنم. چشمام رو می بندم. ساعت باید حدود 8 باشه.
با زنگ ساعت بیدار میشم. شمارش روزها از دستم خارج شده، چندان اهمیتی نداره که چند شنبه است و چی کار دارم، هر چی باشه اونقدری مهم نیست که من گرمایی که روی بالشم حس می کنم رو رها کنم.
صدای زنگ موبایلم، تک زنگی که قدیم ها خوشحالم میکرد، چشمام رو باز می کنم ولی حوصله ندارم نگاه کنم کیه. هر کی هم باشه خیلی مهم نیست. میرم دستشویی، صورتم رو میشورم، ابروهام رو برمی دارم و یهو حوصلم سر میره. ساعت 12 است. صبونه می خورم، نون و پنیر و گردو و بعد قرصام. فکر میکنم امروز چه گوشواره ای گوشم کنم، 1 جفت از این گردا با 1 جفت از این سیبا که بهار برام خریده.
موبایلم باز زنگ میزنه. آرمینه، حوصله ندارم توضیح بدم که باز چرا نرفتم دانشگاه . صفحه خاموش و روشن میشه و من کتاب می خونم. واژگان مکتب فرانکفورت. فکر می کنم که چقدر رشتم رو دوست دارم!
ظهر شده. میترسم کامپیوتر رو روشن کنم. پر از چیزهایی که میتونه عصبیم کنه. با جدیت میشینم پاش و SOP مینویسم . فکر میکنم به اینکه چی بگم که نحت تاثیر قرارشون بدم. از سوابقم میگم! میگم که همیشه جرز نفرات اول بودم بودم ولی نمی گم که تاپ بودن برام همیشه راهی بود برای هویت دادن به خودم، نمی گم که با بهترین بودن سعی داشتم خودم رو متفاوت کنم.
من دختری با آینده ای بزرررگ! خودم هم نمی دونم چی میخوام لعنتی ها.
بلند میشم خونه رو جارو میزنم، ظرفا رو میشورم و برمی گردم توی اتاقم. روشن کردن چراغ ها ساعت 2 بعد از ظهر هوای سنگین اتاقم رو عوض نمی کنه. موبایلم رو نگاه می کنم، 3 تا میسد کال، روزبه! بعدا بهش sms میزنم که خواب بودم. سیگاری روشن میکنم و به عکس های روی حصیرم خیره می شم.
کتاب استر رو از روی زمین برمیدارم ، روی تختم دراز میشکم و نوتلا میخورم.
حلیا زنگ میزنه که بریم بیرون. میگم ماشین ندارم و اینجا هوا برفیه ولی میدونم که نمی خوام برم بیرون.
تلویزیون رو روشن میکنم . کانالهای همیشگی. فرندز میده، ذوق می کنم! با اینکه که چند متر اونورتر همه ی اپیزوداشو دارم وقتی اینجا نشون میده احساس می کنم یه برنامه ای که من دوست دارم بدون اینکه خودم انتخاب کنم داره پخش میشه و باسید نگاش کرد.
مامان میاد خونه، از روزش تعریف میکنه، براش چایی میارم و تاییدش می کنم.
غذا می خورم و فکر میکنم که فردا صبح برم دانشگاه ریز نمره هام رو بگیرم.
برمیگردم تو اتاقم، به کاکتوسام آب میدم، کامپیوتر رو خاموش میکنم و گوشواره هام رو در میارم.
بابام میاد خونه در اتاقم رو باز میکنه و میگه چه عجب خونه تشریف دارین! من؟ جزوه هام رو مرتب میکنم.
توی تختم ولو میشم. زیر لحافم مچاله میشم و کتاب میخونم.
جواب sms آلما رو میدم و فکر میکنم که دلم براش خیلی تنگ شده.
بهترین قسمت روزم همین جا است که چشمام رو می بندم و به هیچی فکر نمیکنم.
ساعتم زنگ میزنه ، به خودم میگم باید پاشم، میرم دم پنجره، خیابون سفیده، منم که ماشبین ندارم. برمیگردم تو تختم.
....
با زنگ ساعت بیدار میشم. شمارش روزها از دستم خارج شده، چندان اهمیتی نداره که چند شنبه است و چی کار دارم، هر چی باشه اونقدری مهم نیست که من گرمایی که روی بالشم حس می کنم رو رها کنم.
صدای زنگ موبایلم، تک زنگی که قدیم ها خوشحالم میکرد، چشمام رو باز می کنم ولی حوصله ندارم نگاه کنم کیه. هر کی هم باشه خیلی مهم نیست. میرم دستشویی، صورتم رو میشورم، ابروهام رو برمی دارم و یهو حوصلم سر میره. ساعت 12 است. صبونه می خورم، نون و پنیر و گردو و بعد قرصام. فکر میکنم امروز چه گوشواره ای گوشم کنم، 1 جفت از این گردا با 1 جفت از این سیبا که بهار برام خریده.
موبایلم باز زنگ میزنه. آرمینه، حوصله ندارم توضیح بدم که باز چرا نرفتم دانشگاه . صفحه خاموش و روشن میشه و من کتاب می خونم. واژگان مکتب فرانکفورت. فکر می کنم که چقدر رشتم رو دوست دارم!
ظهر شده. میترسم کامپیوتر رو روشن کنم. پر از چیزهایی که میتونه عصبیم کنه. با جدیت میشینم پاش و SOP مینویسم . فکر میکنم به اینکه چی بگم که نحت تاثیر قرارشون بدم. از سوابقم میگم! میگم که همیشه جرز نفرات اول بودم بودم ولی نمی گم که تاپ بودن برام همیشه راهی بود برای هویت دادن به خودم، نمی گم که با بهترین بودن سعی داشتم خودم رو متفاوت کنم.
من دختری با آینده ای بزرررگ! خودم هم نمی دونم چی میخوام لعنتی ها.
بلند میشم خونه رو جارو میزنم، ظرفا رو میشورم و برمی گردم توی اتاقم. روشن کردن چراغ ها ساعت 2 بعد از ظهر هوای سنگین اتاقم رو عوض نمی کنه. موبایلم رو نگاه می کنم، 3 تا میسد کال، روزبه! بعدا بهش sms میزنم که خواب بودم. سیگاری روشن میکنم و به عکس های روی حصیرم خیره می شم.
کتاب استر رو از روی زمین برمیدارم ، روی تختم دراز میشکم و نوتلا میخورم.
حلیا زنگ میزنه که بریم بیرون. میگم ماشین ندارم و اینجا هوا برفیه ولی میدونم که نمی خوام برم بیرون.
تلویزیون رو روشن میکنم . کانالهای همیشگی. فرندز میده، ذوق می کنم! با اینکه که چند متر اونورتر همه ی اپیزوداشو دارم وقتی اینجا نشون میده احساس می کنم یه برنامه ای که من دوست دارم بدون اینکه خودم انتخاب کنم داره پخش میشه و باسید نگاش کرد.
مامان میاد خونه، از روزش تعریف میکنه، براش چایی میارم و تاییدش می کنم.
غذا می خورم و فکر میکنم که فردا صبح برم دانشگاه ریز نمره هام رو بگیرم.
برمیگردم تو اتاقم، به کاکتوسام آب میدم، کامپیوتر رو خاموش میکنم و گوشواره هام رو در میارم.
بابام میاد خونه در اتاقم رو باز میکنه و میگه چه عجب خونه تشریف دارین! من؟ جزوه هام رو مرتب میکنم.
توی تختم ولو میشم. زیر لحافم مچاله میشم و کتاب میخونم.
جواب sms آلما رو میدم و فکر میکنم که دلم براش خیلی تنگ شده.
بهترین قسمت روزم همین جا است که چشمام رو می بندم و به هیچی فکر نمیکنم.
ساعتم زنگ میزنه ، به خودم میگم باید پاشم، میرم دم پنجره، خیابون سفیده، منم که ماشبین ندارم. برمیگردم تو تختم.
....
Oct 7, 2007
Oct 4, 2007
دلم سیگار می خواهد
دلم می خواهد همه ی سنگینی روی دلم را دود کنم.
هیچ چیز دود نمی شود.
فقط در ذهن من اتفاق می افتد.
همه چیز در همین ذهن لعنتی است.
ایمان به هر پدیده ای، آن را عینی می کند.
و من روزی هزار بار با خودم کلنجار میروم
که دتس د وی ایت ایز
فکر می کنم یکی از جالب ترین خصوصیات زندگی همین غیر قابل یش بینی بودنش است.
با این حال نطفه ای در دلم شروع به رشد کرده که هر روز بزرگتر می شود.
نوعی ترس از آینده ای مبهم که نمی دانم به کجا می رسد.
تصمیم می گیرم که قدم های محکمی بردارم.
دانشگاه های بزرگ مثل هیولاهایی شده اند که باید به دهانشان راهی پیدا کنم
جایی که هیچ کدام از دوستانم نیستند،
جایی که وقتی به خانه برگردی همه چیز آماده در اختیارت نیست.
جایی که تو هزاران کیلومتر با آن فاصله داری و در هوایش نفس نمی کشی.
از ناراحتی مچاله می شوم وقتی پدر و مادرم را تنها تصور می کنم در حالیکه بزرگترین انگیزه شان شنیدن صدای ما از آن طرف دنیا باشد.
هزار و یک نگرانی دلم را میلرزاند و بعد از خودم خنده ام می گیرد.
زندگی 2 سال پیشم را با امروز مقایسه می کنم و به نگرانی های آن روزها میخندم.
همه ی این ها را می دانم ولی ته دلم خالیست.
احساس میکنم همه چیز در دنیا لق شده،
در این روزهایی که سرم مرتب گیج میرود و هر لحظه ممکن است با سر به زمین بخورم،
انگار دستم را به هر چیزی تکیه دهم فرو می ریزد.
انقدر میترسم.
انقدر مچاله می شوم در خودم.
انقدر گریه می کنم
تا بزرگ شوم.
تا آنقدر مجکم شوم که به هیچ چیز نخواهم تکیه کنم.
دلم می خواهد همه ی سنگینی روی دلم را دود کنم.
هیچ چیز دود نمی شود.
فقط در ذهن من اتفاق می افتد.
همه چیز در همین ذهن لعنتی است.
ایمان به هر پدیده ای، آن را عینی می کند.
و من روزی هزار بار با خودم کلنجار میروم
که دتس د وی ایت ایز
فکر می کنم یکی از جالب ترین خصوصیات زندگی همین غیر قابل یش بینی بودنش است.
با این حال نطفه ای در دلم شروع به رشد کرده که هر روز بزرگتر می شود.
نوعی ترس از آینده ای مبهم که نمی دانم به کجا می رسد.
تصمیم می گیرم که قدم های محکمی بردارم.
دانشگاه های بزرگ مثل هیولاهایی شده اند که باید به دهانشان راهی پیدا کنم
جایی که هیچ کدام از دوستانم نیستند،
جایی که وقتی به خانه برگردی همه چیز آماده در اختیارت نیست.
جایی که تو هزاران کیلومتر با آن فاصله داری و در هوایش نفس نمی کشی.
از ناراحتی مچاله می شوم وقتی پدر و مادرم را تنها تصور می کنم در حالیکه بزرگترین انگیزه شان شنیدن صدای ما از آن طرف دنیا باشد.
هزار و یک نگرانی دلم را میلرزاند و بعد از خودم خنده ام می گیرد.
زندگی 2 سال پیشم را با امروز مقایسه می کنم و به نگرانی های آن روزها میخندم.
همه ی این ها را می دانم ولی ته دلم خالیست.
احساس میکنم همه چیز در دنیا لق شده،
در این روزهایی که سرم مرتب گیج میرود و هر لحظه ممکن است با سر به زمین بخورم،
انگار دستم را به هر چیزی تکیه دهم فرو می ریزد.
انقدر میترسم.
انقدر مچاله می شوم در خودم.
انقدر گریه می کنم
تا بزرگ شوم.
تا آنقدر مجکم شوم که به هیچ چیز نخواهم تکیه کنم.
Sep 30, 2007
Sep 16, 2007
هر روز صبح تکه های تنم را ریز به ریز از روی تختم جمع میکنم
با اشک هایم بهم وصلشان می کنم و تکرار می شوم
تمام روز برای خودم قصه می گویم.
هر چیز تلخی را میجوم. با خودم کلنجار میروم تا یکی شوم.
هر شب با پیکر ترک خورده ام جلوی آینه می روم و به خودم تبریک می گویم.
خسته روی تخنم میفتم و منتظر می مانم تا ترک هایم جوش بخورند.
تمام شب تو را میبینم، نبودنت را را حس میکنم. هر شب هزار بار زنده میشوم و می میرم.
چشمانم را از ترسم باز نمی کنم به امید اینکه زمان بگذرد و صبح که بیدار می شوم ترک هایم جوش خورده باشند.
با اسم تو بیدار می شوم و با موجود هزار تکه ی سردی روبه رو می شوم که باز باید از نو بسازمش.
گاهی احساس می کنم که بعضی از تکه های وجودم گم شده اند. انگار هوا از درونم رد می شود.
از من خواستی که بنویسم.
برایت بنویسم که روزهایم را چگونه میگذرانم.
ما هر دو می دانیم در دنیای کثیفی زندگی میکنیم.
هر دو می دانیم که زندگی همان نیست که ما می خواهیم.
بین این همه کثافت زندگی کردن وظیفه ای شده بر دوش همه مان.
ولی تنها و تنها نبودن توست که دستانم را سرد می کند
و اینکه الان بین 3454 آهنگ Cannonball پلی شود.
با اشک هایم بهم وصلشان می کنم و تکرار می شوم
تمام روز برای خودم قصه می گویم.
هر چیز تلخی را میجوم. با خودم کلنجار میروم تا یکی شوم.
هر شب با پیکر ترک خورده ام جلوی آینه می روم و به خودم تبریک می گویم.
خسته روی تخنم میفتم و منتظر می مانم تا ترک هایم جوش بخورند.
تمام شب تو را میبینم، نبودنت را را حس میکنم. هر شب هزار بار زنده میشوم و می میرم.
چشمانم را از ترسم باز نمی کنم به امید اینکه زمان بگذرد و صبح که بیدار می شوم ترک هایم جوش خورده باشند.
با اسم تو بیدار می شوم و با موجود هزار تکه ی سردی روبه رو می شوم که باز باید از نو بسازمش.
گاهی احساس می کنم که بعضی از تکه های وجودم گم شده اند. انگار هوا از درونم رد می شود.
از من خواستی که بنویسم.
برایت بنویسم که روزهایم را چگونه میگذرانم.
ما هر دو می دانیم در دنیای کثیفی زندگی میکنیم.
هر دو می دانیم که زندگی همان نیست که ما می خواهیم.
بین این همه کثافت زندگی کردن وظیفه ای شده بر دوش همه مان.
ولی تنها و تنها نبودن توست که دستانم را سرد می کند
و اینکه الان بین 3454 آهنگ Cannonball پلی شود.
Aug 19, 2007
چیزی در من می گوید که باید بنویسم
باید خطهای زیادی را سیاه کنم
ولی نمی دانم چگونه
چیزی در درونم فریاد می زند
من نیاز به مقدار زیادی امنیت خالص دارم
عدم تعین همه وجودم را قاچ قاچ کرده.
با هر خراشی دچار خونریزی می شوم.
تمام روز را گوشه اتاقم می نشینم و منتظر دست نوازشگر تو می مانم که زخم هایم را بهتر از هر کسی می شناسی
و خوب می دانم که نوازش زخم ها مریضت می کند.
ولی نمی دانم چرا تمام مسیرها به نو ختم می شوند.
نمی دانم غلیان احساساتم را به عادت ماهیانه ام نسبت دهم یا چیز دیگر
من از آینده ی بزرگ سرشار از موفقیتم می ترسم.
از همه دانشگاه های بزرگ دنیا هم می ترسم.
دیگر حتی نمی دانم من به طرف آنها می روم یا آنها به سمت من می آیند.
غول های پر توقع غیر قابل پیش بینی!
چشمانت را که نگاه می کنم همه چیز خیلی ساده می شود.
همه موفقیت های دنیا بی معنی می شوند!
ولی اینطوری که نمی شود زندگی کرد، تو فردا باید به سر کارت بروی
من هم مقاله ی جدیدی پیدا کنم و ترجمه کنم .
ما باید کارهای مهمی انجام بدهیم!!
من هم باید فرعی های زندگیم را از تو جدا کنم
فاصله هم یکی از واقعیت های تلخ زندگی است
که هر چه بیشتر سعی می کنیم مرزهایش را بشکنیم
بیشتر خودش را به ما تحمیل می کند.
مثل همین چیزی که کتاب منتخبم در 3 ماه اخیر گفته
نوازش آدم ها رو به هم نزدیک میکنه؟ نه، آدم ها رو از هم جدا میکنه. نوازش کلافه می کنه، اعصاب خرد کنه. فاصله ای بین کف دست و پوست وجود می آد. در پس هر نوازشی دردی هست، درد این که نمیشه واقعا به هم رسید. نوازش سوء تفاهمیه بین تنهایی که می خواد بهش نزدیک شن.. اما فایده ای نداره. هر چه بیشتر به هیجان می آید بیشتر دور میشید. آدم فکر میکنه داره تن کسی رو نوازش میکنه در حالی که داره سر زخمو باز میکنه.
باید خطهای زیادی را سیاه کنم
ولی نمی دانم چگونه
چیزی در درونم فریاد می زند
من نیاز به مقدار زیادی امنیت خالص دارم
عدم تعین همه وجودم را قاچ قاچ کرده.
با هر خراشی دچار خونریزی می شوم.
تمام روز را گوشه اتاقم می نشینم و منتظر دست نوازشگر تو می مانم که زخم هایم را بهتر از هر کسی می شناسی
و خوب می دانم که نوازش زخم ها مریضت می کند.
ولی نمی دانم چرا تمام مسیرها به نو ختم می شوند.
نمی دانم غلیان احساساتم را به عادت ماهیانه ام نسبت دهم یا چیز دیگر
من از آینده ی بزرگ سرشار از موفقیتم می ترسم.
از همه دانشگاه های بزرگ دنیا هم می ترسم.
دیگر حتی نمی دانم من به طرف آنها می روم یا آنها به سمت من می آیند.
غول های پر توقع غیر قابل پیش بینی!
چشمانت را که نگاه می کنم همه چیز خیلی ساده می شود.
همه موفقیت های دنیا بی معنی می شوند!
ولی اینطوری که نمی شود زندگی کرد، تو فردا باید به سر کارت بروی
من هم مقاله ی جدیدی پیدا کنم و ترجمه کنم .
ما باید کارهای مهمی انجام بدهیم!!
من هم باید فرعی های زندگیم را از تو جدا کنم
فاصله هم یکی از واقعیت های تلخ زندگی است
که هر چه بیشتر سعی می کنیم مرزهایش را بشکنیم
بیشتر خودش را به ما تحمیل می کند.
مثل همین چیزی که کتاب منتخبم در 3 ماه اخیر گفته
نوازش آدم ها رو به هم نزدیک میکنه؟ نه، آدم ها رو از هم جدا میکنه. نوازش کلافه می کنه، اعصاب خرد کنه. فاصله ای بین کف دست و پوست وجود می آد. در پس هر نوازشی دردی هست، درد این که نمیشه واقعا به هم رسید. نوازش سوء تفاهمیه بین تنهایی که می خواد بهش نزدیک شن.. اما فایده ای نداره. هر چه بیشتر به هیجان می آید بیشتر دور میشید. آدم فکر میکنه داره تن کسی رو نوازش میکنه در حالی که داره سر زخمو باز میکنه.
Apr 9, 2007
نوشتن سلاح من برای مواقعی است که لبریز می شوم
و این دلیلی است برای شبیه بودن سوژه های پست هایم
این بار، ایتس ابات یو!
و من حتی نمی دانم از کجا شروع کنم
در قالب هر جمله ای که می ریزمت، جا نمی شوی
نمیدانم مشکل من است یا کلمات،
که هر خطی که می نویسم اندازه ی یک آهنگ دیمین رایس طول می کشد
آخ! من آنقدر دیوانه ام! آنقدر افراطی که اگر تصویر خودت را در ذهن من ببینی خنده ات می گیرد.
مسئله اینجاست که اکستریم ها قابل بیان نیستند
و من چه بیهوده تلاش می کنم.
من چیز دیگری در دنیا نمی خواهم
غیر از بازوهای تو
که بینشان حتی پیچیده ترین سوالات فلسفی جوابشان یک کلمه است.
میبینید؟ من از دست رفته ام!
و این دلیلی است برای شبیه بودن سوژه های پست هایم
این بار، ایتس ابات یو!
و من حتی نمی دانم از کجا شروع کنم
در قالب هر جمله ای که می ریزمت، جا نمی شوی
نمیدانم مشکل من است یا کلمات،
که هر خطی که می نویسم اندازه ی یک آهنگ دیمین رایس طول می کشد
آخ! من آنقدر دیوانه ام! آنقدر افراطی که اگر تصویر خودت را در ذهن من ببینی خنده ات می گیرد.
مسئله اینجاست که اکستریم ها قابل بیان نیستند
و من چه بیهوده تلاش می کنم.
من چیز دیگری در دنیا نمی خواهم
غیر از بازوهای تو
که بینشان حتی پیچیده ترین سوالات فلسفی جوابشان یک کلمه است.
میبینید؟ من از دست رفته ام!
Apr 1, 2007
تبدیل شده ام به حجمی تو خالی.
مثل یک حباب شاید.
درونم چیزی نمانده
همه اش را گریه و دود کردم.
احساساتم نیز به سطح پوستم هجوم آورده اند
آنقدر عریان که با کوچکترین ضربه ای دچار التهاب می شوند.
علی رفت و من حتی دیگر آنقدر قدرت ندارم که نبودنش را معنی کنم.
دستانم بوی نوستالژی می دهند و سیگار.
صداها بلندتر از همیشه اند، خیلی بلند تر از آنچه می توان شنید.
و تمام خواسته های مدفون دخترانه ام که در جریان به اصطلاح مدرن شدنم دفن شده بود هم خورده و رو آمده.
مدام دستان گرم می خواهم و آغوش های قدیمی.
مثل یک حباب شاید.
درونم چیزی نمانده
همه اش را گریه و دود کردم.
احساساتم نیز به سطح پوستم هجوم آورده اند
آنقدر عریان که با کوچکترین ضربه ای دچار التهاب می شوند.
علی رفت و من حتی دیگر آنقدر قدرت ندارم که نبودنش را معنی کنم.
دستانم بوی نوستالژی می دهند و سیگار.
صداها بلندتر از همیشه اند، خیلی بلند تر از آنچه می توان شنید.
و تمام خواسته های مدفون دخترانه ام که در جریان به اصطلاح مدرن شدنم دفن شده بود هم خورده و رو آمده.
مدام دستان گرم می خواهم و آغوش های قدیمی.
Mar 17, 2007
من با نوعی دگماتیسم بچه گانه معتقدم که قطعیت تنها در وجود حماقت حاصل می شود.
خیلی هم منطقی نیست!
این شاید از همان دسته قانون هایی است که آدم ها در جریان سختی ها به عنوان یک مکانیزم دفاعی خلقش می کنند.
من هم اینجا به فلسفه ی وجودیش کاری ندارم.
مسئله این است که این قالب برای من راحت تر قابل پذیرش است.
مثلا همین امروز
بیشترین ترس از ناامنی برای من در اوج امنیت بوجود می آید.
گرچه حضور نوعی آگاهی هم برای کشف این تناقضات ضروری است، یا شاید حتی بتوان اسمش را گذاشت نوعی خود ارضایی روانی!
امنیت مطلقی که قبلا تصورش می کردم تنها با وجود نوعی نابینایی حاصل می شود.
درست یا غلط ، این بدبینی لازمه ی بزرگ شدن در دنیایی است که همه چیز در آن تغییر می کند.
خیلی هم منطقی نیست!
این شاید از همان دسته قانون هایی است که آدم ها در جریان سختی ها به عنوان یک مکانیزم دفاعی خلقش می کنند.
من هم اینجا به فلسفه ی وجودیش کاری ندارم.
مسئله این است که این قالب برای من راحت تر قابل پذیرش است.
مثلا همین امروز
بیشترین ترس از ناامنی برای من در اوج امنیت بوجود می آید.
گرچه حضور نوعی آگاهی هم برای کشف این تناقضات ضروری است، یا شاید حتی بتوان اسمش را گذاشت نوعی خود ارضایی روانی!
امنیت مطلقی که قبلا تصورش می کردم تنها با وجود نوعی نابینایی حاصل می شود.
درست یا غلط ، این بدبینی لازمه ی بزرگ شدن در دنیایی است که همه چیز در آن تغییر می کند.
Feb 12, 2007
Dec 9, 2006
Dec 1, 2006
snow!
این سرمای سفید احساسات مدفون من را شکوفا می کند.
فیلم هایی که می بینم مدام می خواهند یکنواختی زندگیم را یادآوری کنند، در حالی که من فقط ازشان می خواهم مرا به دنیای دیگری ببرند تا یکرنگی روزها برایم عذاب آور نشود. لعنتی ها!
این انصاف نیست که وقتی برف می آید کسی نباشد که آدم دستش را بگیرد یا اینکه کسی نباشد که آدم بخواهد دستش را بگیرد، اگرچه برای من این دو عبارت یک معنی دارند.
این فکرهای مسموم را هم من تولید نمی کنم، وقتی برای مدت زیادی بین 4 دیواری می مانم همه ی انگیزه هایم فاسد می شوند.
من دلم بچه می خواهد.
اوه! هدف های بزرگ من کجایید؟
کور شدم انقدر به این نقطه های نورانی دوردست خیره شدم.
فیلم هایی که می بینم مدام می خواهند یکنواختی زندگیم را یادآوری کنند، در حالی که من فقط ازشان می خواهم مرا به دنیای دیگری ببرند تا یکرنگی روزها برایم عذاب آور نشود. لعنتی ها!
این انصاف نیست که وقتی برف می آید کسی نباشد که آدم دستش را بگیرد یا اینکه کسی نباشد که آدم بخواهد دستش را بگیرد، اگرچه برای من این دو عبارت یک معنی دارند.
این فکرهای مسموم را هم من تولید نمی کنم، وقتی برای مدت زیادی بین 4 دیواری می مانم همه ی انگیزه هایم فاسد می شوند.
من دلم بچه می خواهد.
اوه! هدف های بزرگ من کجایید؟
کور شدم انقدر به این نقطه های نورانی دوردست خیره شدم.
Nov 16, 2006
ننوشتن من دو دلیل دارد:
اول اینکه به نظرم چیز زیادی برای نوشتن وجود ندارد
و دوم اینکه آنقدر چیزها برای گفتن وجود دارد که ترجیح میدهم چیزی نگویم.
شاید کمی تعادل روحی هم پیدا کرده باشم
یا برعکس.
شد 3 یا 4 دلیل!
البته معمولا این اتفاق برای من می افتد که نتیجه ای می گیرم و در بررسی همان نتیجه به نتیجه ی جدیدی می رسم.
اول اینکه به نظرم چیز زیادی برای نوشتن وجود ندارد
و دوم اینکه آنقدر چیزها برای گفتن وجود دارد که ترجیح میدهم چیزی نگویم.
شاید کمی تعادل روحی هم پیدا کرده باشم
یا برعکس.
شد 3 یا 4 دلیل!
البته معمولا این اتفاق برای من می افتد که نتیجه ای می گیرم و در بررسی همان نتیجه به نتیجه ی جدیدی می رسم.
Oct 9, 2006
Goddamn it,
an entire generation pumping gas.
waiting tables.
slaves with white collars.
advertising has us chasing cars and clothes.
working jobs we hate, so we can buy shit we don't need.
we're the middle children of history.
no purpose or place,
we have no great war,
no great depression,
our great war is spiritual war.
our great depression is our lives.
we've all been raised on television to believe that one day we'd be millionaires and movie gods and rock stars.
but we won't and we're slowly learning that fact.
and we're very, very pissed off!
Sep 17, 2006
من هم عمیقا معتقدم
که دنیا جای کثیفی شده
که برنامه های تلویزیون با ارزش های جدید احمقانه ای که تولید می کند حال آدم را به هم می زند.
من در عصری زندگی می کنم
که وجه مشترک هم نسل هایم افسردگی است.
آینده ی مبهم پیش رویم مرا هم دیوانه می کند
ولی من معتقدم این دنیا شدیدا ارزش زندگی کردن را دارد.
و آنقدر زیبا هست که هر چقدر در آن برینیم، بتواند حضم کند.
که دنیا جای کثیفی شده
که برنامه های تلویزیون با ارزش های جدید احمقانه ای که تولید می کند حال آدم را به هم می زند.
من در عصری زندگی می کنم
که وجه مشترک هم نسل هایم افسردگی است.
آینده ی مبهم پیش رویم مرا هم دیوانه می کند
ولی من معتقدم این دنیا شدیدا ارزش زندگی کردن را دارد.
و آنقدر زیبا هست که هر چقدر در آن برینیم، بتواند حضم کند.
Sep 10, 2006
من دچار نوعی آلزایمر در احساساتم هستم ، هر چقدر هم در نگهداری کینه های درونم می کوشم نمی توانم از محو شدنشان خودداری کنم.
یکی از اصولی که این خاصیت من استوار بر آن است اعتقاد به این است که هر کس در هر شرایطی می تواند حق داشته باشد .
به همین سادگی!
و پدر بیچاره ام با آن ارزش های انسانی اش چقدر از این دیدگاه من می ترسد.
من از کودکی علاقه ی خاصی به ادیت کردن زندگیم داشتم. همیشه قسمت های بد را جدا می کردم و آنقدر دور از دیدم قرارشان می دادم که بعد از مدتی خودم هم باورم نمی شد اتفاق افتاده اند.
عکس هایی که دوستشان نداشتم پاره شدند، خاطراتی که نمی خواستم سوختند و بعضی اتفاقات از درون گذشته ام آنقدر تمیز بیرون کشیده شده اند که کوچکترین اثری هم از آنها باقی نمانده.
با دوستانم هم همین کار را میکنم، هیچ چیز آنقدر بزرگ نیست که با انسان بودنشان مقابله کند.
همین چند هفته پیش بود که از شدت عصبانیت نفسم بالا نمی آمد و امروز هر چقدر فکر می کنم یادم نمی آید چرا نباید حالت را بپرسم وقتی دلم برایت تنگ شده!
من از یک سگ هم دیرتر شرطی می شوم . بعله!
یکی از اصولی که این خاصیت من استوار بر آن است اعتقاد به این است که هر کس در هر شرایطی می تواند حق داشته باشد .
به همین سادگی!
و پدر بیچاره ام با آن ارزش های انسانی اش چقدر از این دیدگاه من می ترسد.
من از کودکی علاقه ی خاصی به ادیت کردن زندگیم داشتم. همیشه قسمت های بد را جدا می کردم و آنقدر دور از دیدم قرارشان می دادم که بعد از مدتی خودم هم باورم نمی شد اتفاق افتاده اند.
عکس هایی که دوستشان نداشتم پاره شدند، خاطراتی که نمی خواستم سوختند و بعضی اتفاقات از درون گذشته ام آنقدر تمیز بیرون کشیده شده اند که کوچکترین اثری هم از آنها باقی نمانده.
با دوستانم هم همین کار را میکنم، هیچ چیز آنقدر بزرگ نیست که با انسان بودنشان مقابله کند.
همین چند هفته پیش بود که از شدت عصبانیت نفسم بالا نمی آمد و امروز هر چقدر فکر می کنم یادم نمی آید چرا نباید حالت را بپرسم وقتی دلم برایت تنگ شده!
من از یک سگ هم دیرتر شرطی می شوم . بعله!
Aug 16, 2006
پدر من نمی داند که دختر 20 ساله اش چقدر بیشتر از ظرفیت کم وجودش کثافت در این دنیا دیده است.
او صدای من را در حالی که هق هق گریه ام را در بالشم خفه می کردم نمیشنید.
پدر من نمی داند
او نمی داند که من از نوعی منطق ریاضی در رابطه هایم استفاده می کنم تا بتوانم راحت تر زندگی کنم.
نمی داند در دنیایی که سعی دارم بسازم از خود گذشتگی واژه ای بی مفهوم است.
نمی داند که رفتارهایش و این همه محبت که از چک و چانه اش می ریزد مرا دبوانه می کند و همه ی دیدگاه های مسخره ام را که برای کمتر ضربه خوردن ساخته ام زیر سوال می برد.
نمی داند که من از عمد سعی میکنم فداکاری هایش را نبینم تا در ایمانم به خودخواهی آدم ها خدشه ای وارد نشود.
نمی داند این بی توقعی افراطی اش خونم را به جوش می آورد.
و من آنقدر گیج میشوم از داشتن پدری که با هیچ چیز دنیای منطقی این روزها هماهنگ نیست که یکسره به طور ناخودآگاه هرکاری می کنم تا محبت هایش را نقض کنم و البته موفق هم نمی شوم.
پدر من نمی داند که دختر گند دماغ خنگش قدرش را می داند و چقدر دوستش دارد.
او صدای من را در حالی که هق هق گریه ام را در بالشم خفه می کردم نمیشنید.
پدر من نمی داند
او نمی داند که من از نوعی منطق ریاضی در رابطه هایم استفاده می کنم تا بتوانم راحت تر زندگی کنم.
نمی داند در دنیایی که سعی دارم بسازم از خود گذشتگی واژه ای بی مفهوم است.
نمی داند که رفتارهایش و این همه محبت که از چک و چانه اش می ریزد مرا دبوانه می کند و همه ی دیدگاه های مسخره ام را که برای کمتر ضربه خوردن ساخته ام زیر سوال می برد.
نمی داند که من از عمد سعی میکنم فداکاری هایش را نبینم تا در ایمانم به خودخواهی آدم ها خدشه ای وارد نشود.
نمی داند این بی توقعی افراطی اش خونم را به جوش می آورد.
و من آنقدر گیج میشوم از داشتن پدری که با هیچ چیز دنیای منطقی این روزها هماهنگ نیست که یکسره به طور ناخودآگاه هرکاری می کنم تا محبت هایش را نقض کنم و البته موفق هم نمی شوم.
پدر من نمی داند که دختر گند دماغ خنگش قدرش را می داند و چقدر دوستش دارد.
Aug 2, 2006
Jul 26, 2006
Jul 3, 2006
این بار اولی نبود که ترکت کردم.
من بارها کنار تو می نشستم و پشت نگاه ماتم چمدانم را می بستم.
و تو چه ساده از زیر خیال هایم سر می خوردی و لحظه هایم را پر می کردی.
بار اولی نبود که ترکت کردم.
هر روزی که شب میشد چیزی هم در من تمام میشد،
و هر صبح دوباره همه چیز آنقدر جدید بود که حس گمشده ای را داشتم که هیچ چیز را نمی شناسد.
من با هر آغازی می دانستم که پایانی در پیش است.
"تو" در نوشته های من، مثل تمام واقعیت های زندگی مرتب تغییر هویت می دهد.
من ولی در عین تغییر رنگ همیشه دختر کوچولوی همه ی مخاطبانم بودم.
من بارها کنار تو می نشستم و پشت نگاه ماتم چمدانم را می بستم.
و تو چه ساده از زیر خیال هایم سر می خوردی و لحظه هایم را پر می کردی.
بار اولی نبود که ترکت کردم.
هر روزی که شب میشد چیزی هم در من تمام میشد،
و هر صبح دوباره همه چیز آنقدر جدید بود که حس گمشده ای را داشتم که هیچ چیز را نمی شناسد.
من با هر آغازی می دانستم که پایانی در پیش است.
"تو" در نوشته های من، مثل تمام واقعیت های زندگی مرتب تغییر هویت می دهد.
من ولی در عین تغییر رنگ همیشه دختر کوچولوی همه ی مخاطبانم بودم.
Subscribe to:
Posts (Atom)