Mar 21, 2010

تمایل به حذف هر چه غیر ضروری و ناقص به نظر می رسد
مثل غول چاقی روی واکنش ها و حرف هایم افتاده
کلماتم را هم هنوز بیرون نیامده می بلعد و هر روز بزرگتر می شود
خیلی هم که سرسختانه مقاومت کنم
به پایان جمله ی اول که می رسم، انگیزه ام برای توضیح بیشتر تمام م شود.
مقصر این ایده آل گرایی افراطی ام است
کمالی که می طلبد با خود زندگی در تناقض است که به هم زدن بی وقفه ی نظم است.
همین الان هم فکر میکنم
که خب اصلا گفتن همه ی اینها چه دلیلی دارد
وقتی در هیچ نگفتن هیچ نقصی نیست!
مریضما!

Mar 19, 2010

چه سالی بود!!!
سنگینیش بدجوری افتاده به جون این شب آخر

Feb 16, 2010

نمیشد حالا
انقدر همه چی پیچیده و چند وجهی نبود یه وقتایی؟

Feb 8, 2010

فاصله واژه ها و من روز به روز بیشتر میشه

Feb 5, 2010

سه سال پیش
امروز ...
چی بود! چی شد!

Feb 3, 2010

خب گویا جناب بلاگر بعد دوسال تصمیم گرفتند به من اجازه بدن این تو بنویسم باز

الان شانسی اومدم دیدم کار میکنه گفتم حیفه ننویسم برم. گرچه چیزی گفتنی ندارم همچین.

Feb 2, 2010

من آدم بند و ریشه ام
از آنهایی که جای بخیه برای همیشه روی خاطراتشان می ماند
بخیه هایی که به هنگام کندن و رفتن آنقدر ناشیانه دوخته شده اند که هر تکان بزرگی پاره پاره شان می کند
و هنوز هم تاب این خون ریزی های احساسی را ندارم
از اول هم درست بلد نبودم
من را چه به وصله زدن پارگی ها؟
من که فقط از برگ دادن میگویم، خودم از هراس ویرانی سرگردانم
حیران و گیج کوله بارم را برداشته ام و دنبال چیزی از جنس تعین از گوشه ای به گوشه ای می روم
و فقط از آنچه به دنبالش سرگردانم، دورتر می شوم

Jan 31, 2010


:حکایت نسل ما
current status:
در حال ریشه دادن
please wait... This may take a while
...............
error 8%df§3#
Procedure failed
we are sorry
Please try other countries,lovers,friends and beds.

Jan 13, 2010

من اینجا به خودم قول میدم
که وقتی رفتم ایران
بعد دو روز همه چی برام عادی نشه و یادم نره
که اینجا برای چه چیزایی بال بال میزدم

Jan 6, 2010

Dec 18, 2009

روزی روزگاری می توانستم بی تکلف بنویسم
هر چه بود را به هر شکلی شده میچپاندم در کلمات و بیرون میریختم
آن روزها زندگی هنوز برایم هرزه ای هزار چهره نبود
دروغ چرا
این هرزگی برایم روز به روز جذابتر می شود
چه در خود زندگی چه در آدم ها
آدم هایی که زندگی کرده اند یا زندگی آنها را کرده است
هوشمند تر به نظر می رسند
خواستنی اند
اینهایی هم که گفتم
پس مانده ی تهوع های روانی چند روز گذشته ام بود
آدم چه میداند!
اصلا آدم چه می داند؟
من یک سال و نیمی در برلین چه غلطی می کنم اصلا
چقدر عجیب!

Dec 12, 2009

من میخوام یه طرح بفرستم سازمان ملل
مبتنی بر اینکه باید یه مجازات سختی برای اینایی که جلوی آدم سینگل هی هم دیگه رو بوس می کنن و به هم ور میرن طراحی بشه
آقا جون نکنین دیگه
یا حداقل یه چک کنین بینین تا شعای 10 متری تون آدم عزب نشسته یا نه

Nov 28, 2009

یکی از لحظات شهود در رابطه با آدمی که زبان مادری آدم رو نمی فهمه
وقتیه که وسط دعوا
بخوای بگی برو باباو در اوج خشم فکر کنی که ترجمه ی این عبارت چی میتونه بشه
چه کاریه!

Nov 11, 2009


words fall through me
they always fool me
and I can't react

Oct 25, 2009

بدون هیچ دلیل خاصی
خوشحالم

Oct 19, 2009

روزها
هر چقدر هم آبستن وقایع عجیب و غیر قابل پیش بینی باشند
می گذرند، مثل همیشه
و ما عادت می کنیم
باز هم می آموزیم که چگونه روزمرگی مان را حواله قسمتی از مغزمان کنیم که تنها عملکردش باخوانی تکرارها است
به نا مانوس ترین چیزها، به بهترین و بدترین ها عادت می کنیم
گاهی حتی خود را بی تفاوت وسط آرزوهای قدیمی می یابیم
که در قالب واقعیت ، رنگ پریده و نزار شده اند
و یاد می گیریم که ایده آل ها را خیلی جدی نگیریم
آن وقت که نوک همه اوج ها ساییده شد و از تیزی افتاد
برای احساس خوشبختی، ساده ترین بهانه ها را می جوییم
که ذات تکراری شان قابلیت ایجاد نا امیدی ندارد.
مثل همین لیوان چایی کنار دستم.

Oct 1, 2009

عزیزم
دیشب مراسم خاک سپاری مسواکت نیز
با شکوه تمام انجام شد

Sep 26, 2009

یکی بیاد این سوال "که چی" رو از سر من در بیاره
نصف مشکلات زندگیم حل میشه

Aug 30, 2009


نگرانم
که رویاهایم، رویا باقی بمانند
و من زندگیم را در حسرت تحقق شان سر کنم

و هراسان
که بعد از اینکه به وقوع پیوستند
خاصیت جادویی شان را از دست بدهند و تبدیل به عادت شوند

Aug 25, 2009

آقا
یکی بیاد منو بگیره لطفا
هر چی مستر و پی اچ دیه میذارم دم (در؟) کوزه
و هر روز براش غذاهای خوشمزه درست می کنم
به خدا!

Aug 19, 2009

من می خوام غافلگیر بشم

Aug 18, 2009

اینکه من فقط شبا هوس نوشتنم میاد
و وقتی پست هامو در روشنی روز می خونم، به نظرم مبالغه آمیز میان
معنای خاصی داره؟

Aug 14, 2009

کلمات سنگین اند و بی قواره
با هیچ چیدمانی در قالب احساساتم نمی گنجند

رویاهایم نیز آشفته اند، بی انتها و مبهم
درست مثل آخرین خدافظی مان

با کوله باری از ترس و تردید مسیرم را می جویم
و اینبار
سکوت را بر می گزینم

Jul 28, 2009

چیزی از جنس بغض روی سینه ام سنگینی می کند
پشت آن، در تاریک ترین بخش های وجودم، شعفی شدید به زندگی وجود دارد
و خوب می دانم که همین عشق به بودن و ناتوان بودنم از کشیدن شیره ی زندگی ، انقدر تاریکم میکند.

Jul 23, 2009

بیست و سه ساله شدم
ملاحظه کارتر، با گرایشاتی به نوعی ثبات و نگاهی مات تر
گذشته ام را می جویم
در جستجوی تکه هایی از وجودم که از من جدا شدند
چه آنهایی که کندند و بردند، چه آنهایی که دو دستی همراه با رویاهایم تقدیمشان کردم به کسانی که دیگر اینجا نیستند.

امشب، بدون اینکه کسی منتظر بازگشتم باشد
تنها در خیابان های برلین پرسه می زنم
به دنبال دلیلی برای بودنم.

Jul 21, 2009

5 سال پیش، من و آلما این وبلاگ را شروع کردیم.
چه روزهایی که گذراندیم،
خاطراتی که ساختیم،
عشق هایی که متولد شدند و مردند،
چه چیزها که از دست دادیم و یافتیم
در این گذار چه بسیار دیدیم و آموختیم،
و من هنوز همان درس ها را دوره می کنم
زندگی هر چقدر هم سخاوتمندانه مرا غافلگیر کرد،
در آموختن مرزهای کنترل به این شاگرد بدبینش
ناتوان ماند
که من هنوز ترس های گذشته را در کوله باری حمل می کنم
و هنوز در روزهای تاریکم یادم می رود که شادی یک قدم با من فاصله دارد
و هر سال سری به گذشته ی مکتوبم می زنم
که باور کنم که روزهای سخت را گذراندم
که یادم بیاید ، که خوشبختی در آینده منتظر من نیست
اول و آخرش همین است
و هر سال فقط مسئولیت ها بیشتر می شوند و پیچیدگی ها هم

Feb 9, 2009



all I want is to fly
in the blue sky
when I'm so fuckin high
my mouth gets dry
and I wanna cry
cuz u seem so shy
oh baby baby try
we are too young to die!

tell me why why why?
u told me a lie
when I wanted to buy
a symbolic tie!
but baby lets try
don't tell me goodbye
just hang me up to dry
I've got a pair of eye(s)
but when i wanna cry
they go fuckin dry
hala vay vay vayyy!
baby lets apply
for that uni in Shanghai!
then I'll make you some pie
u'd like it. Aye?
oh baby baby try!
we are too young to die
.

written by: AlmaSadaf

Friday November 30, 2007

Feb 7, 2009

چمدانم باز وسط اتاقم افتاده
باز هم سفر،
چمدان، با اینکه فقط حجمی بی معناست مدام به من یادآوری می کند که هیچ چیز در زندگیم ثابت نیست.
همیشه باید رفت و انتظار غیر منتظره ها را داشت.

Jan 25, 2009

همان موزیک های همیشگی
حس امنیت در عین بیگانگی
به شهرم فکر میکنم ، به تناقض هایی که او نمی داند از چه جنسی هستند
و اینکه خاکستری چشمانش شب ها براق تر می شود
با زبانی که برایم بیگانه است، از همیشه راحت تر بیان میشوم
می گوید: یو الویز هو دیس سد لوک آن یور آیز
و من به شهرم فکر میکنم و خاکستری آسمانش.

Dec 21, 2008


suddenly
The world is too big
Yet, I don't feel like I fit into it

Oct 21, 2008

من
شخصیت داستانی بودم
که اشتباهاً
زنده شدم!

Sep 24, 2008


In this world there is a painful progress
longing for what we've left behind
and dreaming ahead

Sep 22, 2008

این مسئله از بچگی واسه من سوال بوده که
وقتی با لگد برنی تو تخم یه بابایی
دقیقا چه حسی بهش دست میده!

Aug 9, 2008

روزهایی که خودم را در خانه محبوس می کنم
کاملا فراموش میکنم که چیزی به نام زندگی بیرون وجود دارد.
خیلی ساده با لوازم خانه همزاد پنداری میکنم.
ساعت ها با مبل جلوی تلویزیون یکی میشوم و وجودم را در حد جناب مبل تقلیل می دهم.
بعد از چند ساعت انقدر کسل می شوم که فکر میکنم همیشه فقط همین بوده و غیر از این وجود نداشته
حتی عکس های روی دیوار اتاقم خیلی غیر واقعی به نظرم می آیند. انگار فضاهای رنگی و صورت های خندان هم نقش هایی فانتزی اند.
این تصاویر گذشته خیلی ترسناکند
جدیدا فکر میکنم حتی قرار نیست به آدم حس خوبی بدهند، حس های این تصاویر منجمد نمی شوند و از پشت شاتر دوربین بیرون میریزند. فقط به طرز دیوانه واری آدم را تبدیل به موجودات نوستالژیکی می کنند.
شاید هم نه! راجع به این چیزها هم حتی دیگر نمی توان قانون داد.

حوصلم سر رفته خب!

Aug 7, 2008

من ورژن مدرن شده ی مادرم هستم + مقداری جهش ژنتیکی و گرایشاتی به هنجار شکنی که ناشی از تناقض های جامعه پذیریم هستند. شاید بیشتر هم رویا پردازی می کنم!

Aug 1, 2008

اگه اتفاق مهمی به زودی در زندگیم نیفته
من چاق میشم

Jul 15, 2008

من
میخوام
حباب سواری کنم.

Jul 12, 2008

او هر شب می آید
اینجا را نارنجی می کند
قصه می گوید
من هم سیگار به دست کتابم را ورق میزنم
چشمانم بین فضای نارنجی و آبی حرکت می کنند
جان بارت قصه ی دیگری می گوید
او هم می داند من چه می خواهم
پابه پای کتابم قدم های کوتاه بر میدارد
من هم تماشا می کنم
همین

Jul 11, 2008

علی رو می خوام
می خوام برم پیش علی

Jul 4, 2008




I miss you
Like nothing
It's just a feeling
Made of tears
I miss you
Though I am not sure if I know you
I miss you
As if you were here just yesterday
Miss you like a child
Like nothing!
Like a talking gold fish
A schizophrenic
With mixed up flashes
Silence and sunshine
I feel nervous
Left out
Cold hearted
Blue
I miss you
Something that doesn’t exist
That I don’t even know.
Miss you
Forever.

Jun 20, 2008

چیزهایی در دنیا وجود دارد
که هیچ جوابی ندارند
نوشتن سخت شده
مسائل زندگی من در پیچ و خم ها سادگی شان را از دست داده اند
در هم گره خورده اند
از هر جایی شروع می کنم انتهایی پیدا نمیکنم
ته خط هایم یک گره ی سیاه است.

Jun 19, 2008

زندگی آن روزهایی بود که درختان و گلها آنقدر چیزهای کشف نشده داشتند که مرا ساعت ها مشغول می کردند.
روزهایی که آنقدر بازی می کردیم که زمان مفهومش را از دست میداد و وقتی همسایه مان شلنگ را از حیاط خانه اش بیرون می آورد تا باغچه را آب بدهد، التماسش می کردیم که فقط یک دقیقه بگذارد ما آب بخوریم
زندگی همان قلپ قلپ آب خوردن ها بود و جنگ بادکنک و سیب زمینی با پسرهای کوچه مان
زندگی حوض حیاط مادربزرگم بود که شنا کردن در آن بزرگترین گناه روی زمین بود.
زندگی گل های باغچه بود که با آنها آدمک درست می کردیم و پدربزرگم با چوب دور حیاط دنبالمان می کرد.
زندگی مسابقه های دوچرخه سواری سر یک بسته چیپس بود که به اندازه ی تمام امتحان های امروز اهمیت داشت.
زندگی خنده های یواشکی سر کلاس ها بود و نامه نگاری ها
عشق های کودکانه و ناهار بعد از مدرسه و آنلاین شدن.
آن روزها فکر می کردم که فقط آدم بزرگ ها می دانند زندگی چیست.
زهی خیال باطل

Jun 12, 2008

اگر هم خدایی وجود داشت
سال ها پیش قهر کرده و رفته
احتمالا هم موجودات باحال تری در یک کهکشان خیلی دوری برای خودش ساخته که با اونا بیشتر حال می کنه
دیگه وقتشه ما هم گت اوور شیم

Jun 10, 2008

خودمان را مسخره کرده ایم
زندگی همین گهی است که هست
هیکل گنده کرده ایم تا یاد بگیریم مرگ همچین بد چیزی هم نیست
و بعد انتظار فرا رسیدنش را بکشیم
گاهی هم حال کرد همان وسط یکهو اجل آنی فرا می رسد
که فلان شویم

May 28, 2008

هر بار که چشمانم را می بندم انگار برای لحظه ای چیزی از وجودم جدا می شود.
هاله ی سفیدی دور دنیای بیرون پیله بسته
تصور می کنم شاید همه این چند هفته ی اخیر ، خواب بودم!
هر لحظه ام گویی با نیمی از وجودم زندگی می کنم و نیمه ی دیگرم مرده است.
دنیا گنگ است، همانطور که در مستی می شود.
کسی برایم اینجا آهنگ عاشقانه ای می خواند
و من به دوردست ها خیره می شوم
من گیر کرده ام، در بند چیزی که دیگر آن را نمی شناسم
چیز زیادی هم نمانده، به جز لحظاتی که از زیر خاطراتی که پاره پاره شان کردم، لیز خورده اند.
من تسلیمم.
قبول می کنم که هیچ چیز مطلقی در دنیا وجود ندارد
و همه چیز آن طور که می خواهم پیش نمی رود.
فقط می خواهم بخوابم.
بدون وحشت، پرش های احساسی و نگاه ها و تماس های تکه تکه شده.

May 15, 2008

من حوصله ندارم
حتی حوصله ندارم که اشک هایم را با کسی تقسیم کنم
فقط در اتاقم خودم را محبوس می کنم
می خوانم و می نویسم
تگاه های نگران پدرم هم عاملی مضاعف می شود که در اتاقم بمانم
معذبم می کنند
جواب می خواهند
آنقدر در پیچ می اندازتم تا جایی می شکنم
فریاد می زنم که از من توقع نداشته باشد که انسان ها را همیشه بفهمم
که حق ندارد از من بخواهد که خودخواه نباشم
که مادرم حق نداشته وقتی در شرایط سختی زندگی میکرده من را پس بیندازد
من نمی خواهم درکش کنم!
به من می گوید که چطور از آنچه برایش بهتر بوده گذشته
چون خودخواه نبوده و یا خودخواهی اش نمود دیگری داشته
شاید خودخواهی اش در توان نداشتن در نگاه کردن به صورت کسی بوده که نمی خوانسته او را برنجاند
پدر من مانده، آستانه تحملش را بالا برده و معتقد است که زندگی همین است
و تا جایی که می توان باید ساخت
من منفجر می شوم از اینکه چنین عقایدی هنوز وجود دارند
می خواهم خودخواه بمانم
زندگی همین نیست
و آدم ها می روند
دنبال آنچه برایشان بهتر است
و آنقدر تو را می رانند
که اصلا فرصتی پیش نیاید که در چشمانت نگاه کنند
کسی به من میگفت که اتفاقی می افتد که به نفع جفتمان است
و من هر روز می شکنم، به نفعم است لابد!! نمی فهمم!
من صدای زندگی در خانه مان هستم
صدایی که نبودنش افسرده کننده است
من هر روز و هر لحظه بغض دارم
احتمالا به نفعم است!
من هر روز نیازهای جنسی ام را مخفی می کنم
نگاه های خریدارانه حالم را به هم می زنند
دستانم لمس نمی شوند و می لرزند
و من دورتر می روم
فقط رویم را بر می گردانم و پشت دوستانم قایم می شوم
مست می شوم و گوشه ای دنج می خوابم
من مسئول منم
این درست نیست که همه چیز انقدر ساده باشد
پدر من حق ندارد تصور من را به هم بزند
چون کسی که من عاشقش بودم قول هایش را شکست
و وقتی نگاهش می کردم ، رویش را بر می گرداند
چرا ناراحت شود
او کسی را دارد که برایش همان لالایی ها را بخواند
من مسئول منم، نه او نه هیچکس !
و دنبال جای خشکی روی بالشم می گردم!
پدر من حق ندارد مسئولیت احساسات کس دیگری را هم به دوش بکشد
هیچ کس حق ندارد
چون زندگی کثیف است
لابد به نفع مان است!
من دختر بداخلاق جدی گروهمان هستم
که دلم برای پسری که از هر بهانه ای استفاده می کند تا راجع به درس ها از من کمک بگیرد، دلش می سوزد
توجهش به جزئیات کارهایم مرا متحیر می کند و من سعی می کنم همان طور بی تفاوت با نگاه همیشه ثابتم جوابش را بدهم
به من مربوط نسیت
من فقط مسئول منم
من که تعهدی ندارم
من که قولی ندادم
حتی اگر داده بودم
چه چیزی در داین دنیا مانع می شود که آدم ها قول هایشان را بشکنند؟
هیچ کس هم نیست که یقه ی آدم را بگیرد
در این دنیا باید دوید، با سرعت و گذشته را پشت سر گذارند
و فقط کافیست که کمی سرعتمان کم شود
این روزها من در وقفه های زمانی می افتم
به عقب می روم و در سکون نگاه می کنم
وقتی آدم کند تر از جهان حرکت کند
صداها کش می آسند و ترسناک می شوند
حجم ها شکل واقعی شان را از دست می دهند
و آدم می ترسد
من می ترسم
همه چیز تغییر می کند
همه چیز تغییر می کند
و
من
می شکنم
در هر گذر می شکنم